صانع
لغتنامه دهخدا
صانع. [ ن ِ] (ع ص ) نعت فاعلی از صنع. دست کار. (ربنجنی ) (تفلیسی ) (دهار). پیشه ور. جلذی . (منتهی الارب ) :
پس مقدران را و صانعان را بیاورد و مالهای بسیار بذل کرد تا مصرفهای آب بساختند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص 151).
آفتابست کیمیاگر و بس
واصلی صانعی قوی تأثیر.
صانع زرین عمل ، پیر صناعت علی
کز ید بیضا گذشت دست عمل ران او.
|| (اِخ )نامی از نامهای خدا :
شده حیران همه در صنع صانع
همه سرگشتگان شوق مبدع .
مدبر و غنی و صانع و مقدر و حی
همه بلفظ برآویخته است از او بیزار.
صانع قادر دگر ز بی غرضی
گنبد گردان زرنگار کند.
خرد خیره شد آنجا کز جهالت
گروهی را ز صانع بر گمان دید.
بر صانعی که روی بهشت آفرید و ری
خاقانی ! آفرین خوان خاقانی ! آفرین .
صانعا شکر تو واجب شمرم
که وجود همه ممکن تو کنی .
قیاس عقل تا آنجاست بر کار
که صانعرا دلیل آید پدیدار.
چو صنعت بصانع ترا ره نمود
نوائی بر این پرده نتوان فزود.
اول دفتر بنام ایزد دانا
صانع و پروردگار و حی و توانا.
آن صانع لطیف که بر فرش کائنات
چندین هزار صورت الوان نگار کرد.
پس مقدران را و صانعان را بیاورد و مالهای بسیار بذل کرد تا مصرفهای آب بساختند. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص 151).
آفتابست کیمیاگر و بس
واصلی صانعی قوی تأثیر.
صانع زرین عمل ، پیر صناعت علی
کز ید بیضا گذشت دست عمل ران او.
|| (اِخ )نامی از نامهای خدا :
شده حیران همه در صنع صانع
همه سرگشتگان شوق مبدع .
مدبر و غنی و صانع و مقدر و حی
همه بلفظ برآویخته است از او بیزار.
صانع قادر دگر ز بی غرضی
گنبد گردان زرنگار کند.
خرد خیره شد آنجا کز جهالت
گروهی را ز صانع بر گمان دید.
بر صانعی که روی بهشت آفرید و ری
خاقانی ! آفرین خوان خاقانی ! آفرین .
صانعا شکر تو واجب شمرم
که وجود همه ممکن تو کنی .
قیاس عقل تا آنجاست بر کار
که صانعرا دلیل آید پدیدار.
چو صنعت بصانع ترا ره نمود
نوائی بر این پرده نتوان فزود.
اول دفتر بنام ایزد دانا
صانع و پروردگار و حی و توانا.
آن صانع لطیف که بر فرش کائنات
چندین هزار صورت الوان نگار کرد.