شکارافکن
لغتنامه دهخدا
شکارافکن . [ ش ِ اَ ک َ ] (نف مرکب ) شکارافگن . شکارانداز. شکاری . (آنندراج ). شکارچی . (یادداشت مؤلف ). صیاد. (ناظم الاطباء). افکننده ٔ شکار. شکارکننده :
هر آنچ او فحل تر باشد به نخجیر
شکارافکن بدو خوشتر زند تیر.
به عرض جنوبی نمودند میل
شکارافکنان هر سویی خیل خیل .
خدنگ آه شکارافکن است لیک چه سود
که از هزار یکی بر نشان نمی آید.
نوک خاری نیست کز خون شکاری سرخ نیست
آفتی بود آن شکارافکن کزین صحرا گذشت .
|| (ق مرکب ) در حال افکندن شکار :
بُنه در یک شکارستان نمی ماند
شکارافکن شکارافکن همی راند.
و رجوع به مترادفات کلمه شود.
|| (نف مرکب ) چابک در صید و نخجیر. || شجاع . (ناظم الاطباء).
هر آنچ او فحل تر باشد به نخجیر
شکارافکن بدو خوشتر زند تیر.
به عرض جنوبی نمودند میل
شکارافکنان هر سویی خیل خیل .
خدنگ آه شکارافکن است لیک چه سود
که از هزار یکی بر نشان نمی آید.
نوک خاری نیست کز خون شکاری سرخ نیست
آفتی بود آن شکارافکن کزین صحرا گذشت .
|| (ق مرکب ) در حال افکندن شکار :
بُنه در یک شکارستان نمی ماند
شکارافکن شکارافکن همی راند.
و رجوع به مترادفات کلمه شود.
|| (نف مرکب ) چابک در صید و نخجیر. || شجاع . (ناظم الاطباء).