ششدر
لغتنامه دهخدا
ششدر. [ ش َ / ش ِ دَ ] (ص مرکب ) هرچیز که دارای شش در باشد. (ناظم الاطباء). دارای ابواب سته . که شش در، او را باشد. (یادداشت مؤلف ). || که شش جهت او را باشد. (از ناظم الاطباء). || (اِ مرکب ) شش جهت را نیز گویند. (برهان ). || گاهی لفظ ششدر کنایه باشد از شش جهات عالم . (غیاث اللغات ). دنیا. (مؤید الفضلاء). کنایه از عالم و دنیا به ملاحظه ٔ جهات سته . (انجمن آرا).
- حجره ٔ ششدر ؛ کنایه از دنیاست :
هرچه بدو خازن فردوس داد
جمله درین حجره ٔ ششدر نهاد.
رجوع به دو ترکیب زیر شود.
- ششدر تنگ ؛ کنایه از دنیا و عالم است . (برهان ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ). رجوع به ترکیب ششدر فنا شود.
- ششدر فنا ؛ کنایه از ششدر تنگ است که دنیای فانی باشد. (برهان ) (از آنندراج ) :
بی مهر چاریار درین پنج روز عمر
نتوان خلاص یافت ازین ششدر فنا.
رجوع به ترکیب ششدر تنگ شود.
|| (اصطلاح شطرنج ) خانه های شطرنج . || (اصطلاح نرد) طاس نرد و کعبتین . (ناظم الاطباء). || (اصطلاح نرد) نوعی از بازی نرد که مهره های حریف در شش خانه ٔ متصل و پیوسته بهم واپس مانده باشد و بیرون آمدن نتواند. (ناظم الاطباء) (از انجمن آرا) (ازلغت فرس اسدی ). در نرد، جفت جفت نشسته بودن مهره در خانه های پیاپی حریف . (یادداشت مؤلف ). ششدر در حقیقت شش خانه است که در بازی نرد می باشد چون هر یکی از کعبتین تا شش خانه نقش می دارد لهذا دو تخته باشد که بر هریکی از آن دوازده در منقوش می باشند به این ترتیب که بر یمین و یسار هر تخته شش شش می شوند و در میان درهای یمین و یسار اندکی فاصله می باشد پس هرگاه مهره در میان دری که در منتهای تخته است بند گردد از شش خانه ٔ جانب خود به هیچ خانه رفتن نتواند و رهایی آن بدون رهایی دادن حریف دیگر محال است . (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ) :
همه عاجز ششدر و مهره در کف
به همت مششدرگشایی نیابی .
از بس که دود آه حجاب ستاره شد
بر هفت بام بست گذرها چو ششدرش .
پای دلم برون شد از خط مهر او
بی مهره ٔ امید من از ششدر سخاش .
سرمست عشق سرکشی خاکستری در آتشی
در ششدر عذراوشی صد خصل عذرا ریخته .
جان در ششدر عشق تو چون مهره دربازم .
زاهدی بر باد الا مال و منصب دادن است
عاشقی در ششدر لاکفر و ایمان باختن .
- ششدر شدن ؛ در بازی نرد گرفتار شدن در خانه ٔ حریف بصورتی که شش جفت مهره راه بیرون آمدن را بربسته باشد.(یادداشت مؤلف ).
- || کنایه است از مغلوب شدن . حیران و سرگردان گشتن . گرفتار شدن :
نوبت ملک پنج کن که شده ست
دشمن تو چو مهره در ششدر.
رجوع به ترکیب ششدر کردن شود.
- ششدر کردن ؛ قرار دادن یک یا چند مهره ٔ حریف در خانه ٔ خود بصورتی که با شش جفت مهره ٔ خود راه بیرون جستن را بر وی بسته باشند. (از یادداشت مؤلف ). رجوع به ترکیب ششدر شدن شود.
|| کنایه از جایی که رهایی از آن دشوار باشد. (غیاث اللغات ) (آنندراج ) :
ابخاز که هست ششدر کفر
گرزش به یکی زمان گشاید.
|| خجالت . (از برهان ) (ناظم الاطباء). || (ص مرکب ) سرگردان و متحیر. (ناظم الاطباء). مجازاً به معنی عاجز و حیران و متحیرنیز مستعمل است . (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ). رجوع به ششدره شود.
- از ششدر خلاص دادن کسی را ؛ رهانیدن او از گرفتاری و ناراحتی :
مهره از باز پس بگردانند
زین پسین ششدرت خلاص دهند.
- اندر یا درششدر ماندن یا بودن ؛ سخت درماندن و گرفتار شدن :
وی دشمن تو بمانده اندر ششدر
زیر قدمت باد سر هفت اختر.
در ششدری و مهره بکف مانده هان و هان
مهره نشاندنی و ز ششدر گذشتنی است .
رجوع به ترکیبات «در، یابه ششدر حرمان افتادن » و «در ششدر افتادن » و «در ششدر عجز بودن » شود.
- بسته ٔ ششدر آمدن ؛ سخت گرفتار شدن :
من که در یک دو نه سه چار یکی
بسته ٔ ششدر آمدم دریاب .
رجوع به ترکیب در ششدر افتادن شود.
- بند بودن در ششدر فراق کسی ؛ کنایه از متحیر و سرگردان و سخت گرفتار شدن در اثر دوری وی :
خاقانیم بجان بند در ششدر فراقت
مهره کجا نهم که گشاده دری ندارم .
- به ششدر فروماندن ؛ درششدر افتادن . به مشکل و معضلی دچار شدن . (امثال و حکم دهخدا) :
نقش از طاسک زر چون همه شش می آید
از چه معنی است فرومانده به ششدر نرگس .
رجوع به ترکیب در ششدر افتادن شود.
- در ششدر افتادن ؛ به مشکل و معضلی دچارشدن . (امثال و حکم دهخدا) :
حریف حادثه یعنی که خصم او اینک
فتاده مهره ٔ جان در به ششدر ذقنش .
رجوع به ترکیب های «در ششدر افتادن » و «در، یا به ششدر حرمان افتادن » و «در ششدر عجز بودن »شود.
- در، یا به ششدر حرمان افتادن ؛ به مضیقه و تنگنایی سخت دچار شدن . (امثال و حکم دهخدا) :
لاجرم افتاده با مقامرگردون
مهره ٔ امید من به ششدر حرمان .
رجوع به ترکیب «در ششدر افتادن » شود.
- در ششدر دیدن کسی را ؛ خجلت زده و حیران دیدن وی را :
دهر از فزعش به پنج هنگام
در ششدر امتحان ببینم .
- در ششدر عجز بودن ؛سخت عاجز و ناتوان و گرفتار گردیدن :
همه در ششدر عجزند ترا داو به هفت
حربه بستان و بزن زآنکه تمامی ندب است .
رجوع به ترکیب «در ششدر افتادن » شود.
- ششدر گشادن ؛ کنایه از کار بسته رارو براه کردن . حل کار مشکل کردن :
تا گشاده ششدر سی مهره ٔ ماه صیام
غلغلی زین هفت رقعه ٔ باستان انگیخته .
عزم او چون مهره ای خواهد نشاند
ششدر هفت آسمان خواهد گشاد.
- ششدر گشادن بر کسی ؛ کنایه از رهانیدن وی از گرفتاری سخت و توانفرسا :
چو دو شش جمع برآیید چو یاران مسیح
برمن این ششدر ایام مگر بگشایید.
- حجره ٔ ششدر ؛ کنایه از دنیاست :
هرچه بدو خازن فردوس داد
جمله درین حجره ٔ ششدر نهاد.
رجوع به دو ترکیب زیر شود.
- ششدر تنگ ؛ کنایه از دنیا و عالم است . (برهان ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ). رجوع به ترکیب ششدر فنا شود.
- ششدر فنا ؛ کنایه از ششدر تنگ است که دنیای فانی باشد. (برهان ) (از آنندراج ) :
بی مهر چاریار درین پنج روز عمر
نتوان خلاص یافت ازین ششدر فنا.
رجوع به ترکیب ششدر تنگ شود.
|| (اصطلاح شطرنج ) خانه های شطرنج . || (اصطلاح نرد) طاس نرد و کعبتین . (ناظم الاطباء). || (اصطلاح نرد) نوعی از بازی نرد که مهره های حریف در شش خانه ٔ متصل و پیوسته بهم واپس مانده باشد و بیرون آمدن نتواند. (ناظم الاطباء) (از انجمن آرا) (ازلغت فرس اسدی ). در نرد، جفت جفت نشسته بودن مهره در خانه های پیاپی حریف . (یادداشت مؤلف ). ششدر در حقیقت شش خانه است که در بازی نرد می باشد چون هر یکی از کعبتین تا شش خانه نقش می دارد لهذا دو تخته باشد که بر هریکی از آن دوازده در منقوش می باشند به این ترتیب که بر یمین و یسار هر تخته شش شش می شوند و در میان درهای یمین و یسار اندکی فاصله می باشد پس هرگاه مهره در میان دری که در منتهای تخته است بند گردد از شش خانه ٔ جانب خود به هیچ خانه رفتن نتواند و رهایی آن بدون رهایی دادن حریف دیگر محال است . (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ) :
همه عاجز ششدر و مهره در کف
به همت مششدرگشایی نیابی .
از بس که دود آه حجاب ستاره شد
بر هفت بام بست گذرها چو ششدرش .
پای دلم برون شد از خط مهر او
بی مهره ٔ امید من از ششدر سخاش .
سرمست عشق سرکشی خاکستری در آتشی
در ششدر عذراوشی صد خصل عذرا ریخته .
جان در ششدر عشق تو چون مهره دربازم .
زاهدی بر باد الا مال و منصب دادن است
عاشقی در ششدر لاکفر و ایمان باختن .
- ششدر شدن ؛ در بازی نرد گرفتار شدن در خانه ٔ حریف بصورتی که شش جفت مهره راه بیرون آمدن را بربسته باشد.(یادداشت مؤلف ).
- || کنایه است از مغلوب شدن . حیران و سرگردان گشتن . گرفتار شدن :
نوبت ملک پنج کن که شده ست
دشمن تو چو مهره در ششدر.
رجوع به ترکیب ششدر کردن شود.
- ششدر کردن ؛ قرار دادن یک یا چند مهره ٔ حریف در خانه ٔ خود بصورتی که با شش جفت مهره ٔ خود راه بیرون جستن را بر وی بسته باشند. (از یادداشت مؤلف ). رجوع به ترکیب ششدر شدن شود.
|| کنایه از جایی که رهایی از آن دشوار باشد. (غیاث اللغات ) (آنندراج ) :
ابخاز که هست ششدر کفر
گرزش به یکی زمان گشاید.
|| خجالت . (از برهان ) (ناظم الاطباء). || (ص مرکب ) سرگردان و متحیر. (ناظم الاطباء). مجازاً به معنی عاجز و حیران و متحیرنیز مستعمل است . (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ). رجوع به ششدره شود.
- از ششدر خلاص دادن کسی را ؛ رهانیدن او از گرفتاری و ناراحتی :
مهره از باز پس بگردانند
زین پسین ششدرت خلاص دهند.
- اندر یا درششدر ماندن یا بودن ؛ سخت درماندن و گرفتار شدن :
وی دشمن تو بمانده اندر ششدر
زیر قدمت باد سر هفت اختر.
در ششدری و مهره بکف مانده هان و هان
مهره نشاندنی و ز ششدر گذشتنی است .
رجوع به ترکیبات «در، یابه ششدر حرمان افتادن » و «در ششدر افتادن » و «در ششدر عجز بودن » شود.
- بسته ٔ ششدر آمدن ؛ سخت گرفتار شدن :
من که در یک دو نه سه چار یکی
بسته ٔ ششدر آمدم دریاب .
رجوع به ترکیب در ششدر افتادن شود.
- بند بودن در ششدر فراق کسی ؛ کنایه از متحیر و سرگردان و سخت گرفتار شدن در اثر دوری وی :
خاقانیم بجان بند در ششدر فراقت
مهره کجا نهم که گشاده دری ندارم .
- به ششدر فروماندن ؛ درششدر افتادن . به مشکل و معضلی دچار شدن . (امثال و حکم دهخدا) :
نقش از طاسک زر چون همه شش می آید
از چه معنی است فرومانده به ششدر نرگس .
رجوع به ترکیب در ششدر افتادن شود.
- در ششدر افتادن ؛ به مشکل و معضلی دچارشدن . (امثال و حکم دهخدا) :
حریف حادثه یعنی که خصم او اینک
فتاده مهره ٔ جان در به ششدر ذقنش .
رجوع به ترکیب های «در ششدر افتادن » و «در، یا به ششدر حرمان افتادن » و «در ششدر عجز بودن »شود.
- در، یا به ششدر حرمان افتادن ؛ به مضیقه و تنگنایی سخت دچار شدن . (امثال و حکم دهخدا) :
لاجرم افتاده با مقامرگردون
مهره ٔ امید من به ششدر حرمان .
رجوع به ترکیب «در ششدر افتادن » شود.
- در ششدر دیدن کسی را ؛ خجلت زده و حیران دیدن وی را :
دهر از فزعش به پنج هنگام
در ششدر امتحان ببینم .
- در ششدر عجز بودن ؛سخت عاجز و ناتوان و گرفتار گردیدن :
همه در ششدر عجزند ترا داو به هفت
حربه بستان و بزن زآنکه تمامی ندب است .
رجوع به ترکیب «در ششدر افتادن » شود.
- ششدر گشادن ؛ کنایه از کار بسته رارو براه کردن . حل کار مشکل کردن :
تا گشاده ششدر سی مهره ٔ ماه صیام
غلغلی زین هفت رقعه ٔ باستان انگیخته .
عزم او چون مهره ای خواهد نشاند
ششدر هفت آسمان خواهد گشاد.
- ششدر گشادن بر کسی ؛ کنایه از رهانیدن وی از گرفتاری سخت و توانفرسا :
چو دو شش جمع برآیید چو یاران مسیح
برمن این ششدر ایام مگر بگشایید.