شبرنگ
لغتنامه دهخدا
شبرنگ . [ ش َ رَ ](ص مرکب ، اِ مرکب ) هرچه سیاه باشد. (فرهنگ نظام ). تیره و تاریک و مستور در ظلمات و سیاه و تیره گون . (ناظم الاطباء). همچون شب در سیاهی و تیرگی :
سنگ زر شبرنگ لیکن صبح وار از راستی
شاهد هر بچه کز خورشید در کان آمده .
|| اسب شبرنگ . سیاه . (از فرهنگ نظام ). اسب سیاه زیور. (یادداشت مؤلف ) :
برانگیخت الکوس شبرنگ را
به خون شسته بد بی گمان چنگ را.
برانگیخت از جای شبرنگ را
بیفشرد بر نیزه بر چنگ را.
همی بود بر جای شبرنگ زاد
ز دو چشم او چشمه ها برگشاد.
بپوشید رومی زره جنگ را
سبک تنگ بربست شبرنگ را.
سرش را بفتراک شبرنگ بست
تنش را به خاک اندر افگند پست .
چو دیدش درآمد ز گلرنگ زیر
هم از پشت شبرنگ شاه دلیر.
بگفت این و بر پشت شبرنگ شد
به چهره بسان شباهنگ شد.
فرستادمت اسب و دستار و جبه
ز مه طوق براسب شبرنگ بسته .
|| نام گلی سیاه رنگ به زردی مایل . (برهان ) (ناظم الاطباء). || نام سنگی است سیاه آن را شبه گویند چون بر آتش نهند بسوزد و بوی نفت دهد. (برهان ) (از فرهنگ نظام ) (ناظم الاطباء). رجوع به شبه در این معنی شود.
|| (اِخ ) نام اسب سیاوش . (برهان قاطع) (فرهنگ نظام ). مصحح برهان قاطع نویسد: اطلاق شبرنگ بر اسب سیاوش اشتباه است چه نام اسب بهزاد است و این اشتباه ناشی از این بیتهای فردوسی شده است :
رخش پر ز خون دل و دیده گشت
سوی آخر تازی اسپان گذشت ...
بیاورد شبرنگ بهزاد را
که دریافتی روز کین باد را.
و مراد از شبرنگ در اینجا صفت است به معنی سیاه رنگ و فردوسی چند بار به سیاهی اسب سیاوش اشاره کرده است چنانکه گوید :
یکی بارگی برنشسته سیاه
همی گرد نعلش برآمد به ماه .
سیاوش چو گشت از جهان ناامید
برو تیره شدروی روز سفید
چنین گفت شبرنگ بهزاد را
که فرمان مبر زین سپس باد را.
سه دیگر چو شبرنگ بهزاد را
که دریابد او روز تگ باد را.
سنگ زر شبرنگ لیکن صبح وار از راستی
شاهد هر بچه کز خورشید در کان آمده .
|| اسب شبرنگ . سیاه . (از فرهنگ نظام ). اسب سیاه زیور. (یادداشت مؤلف ) :
برانگیخت الکوس شبرنگ را
به خون شسته بد بی گمان چنگ را.
برانگیخت از جای شبرنگ را
بیفشرد بر نیزه بر چنگ را.
همی بود بر جای شبرنگ زاد
ز دو چشم او چشمه ها برگشاد.
بپوشید رومی زره جنگ را
سبک تنگ بربست شبرنگ را.
سرش را بفتراک شبرنگ بست
تنش را به خاک اندر افگند پست .
چو دیدش درآمد ز گلرنگ زیر
هم از پشت شبرنگ شاه دلیر.
بگفت این و بر پشت شبرنگ شد
به چهره بسان شباهنگ شد.
فرستادمت اسب و دستار و جبه
ز مه طوق براسب شبرنگ بسته .
|| نام گلی سیاه رنگ به زردی مایل . (برهان ) (ناظم الاطباء). || نام سنگی است سیاه آن را شبه گویند چون بر آتش نهند بسوزد و بوی نفت دهد. (برهان ) (از فرهنگ نظام ) (ناظم الاطباء). رجوع به شبه در این معنی شود.
|| (اِخ ) نام اسب سیاوش . (برهان قاطع) (فرهنگ نظام ). مصحح برهان قاطع نویسد: اطلاق شبرنگ بر اسب سیاوش اشتباه است چه نام اسب بهزاد است و این اشتباه ناشی از این بیتهای فردوسی شده است :
رخش پر ز خون دل و دیده گشت
سوی آخر تازی اسپان گذشت ...
بیاورد شبرنگ بهزاد را
که دریافتی روز کین باد را.
و مراد از شبرنگ در اینجا صفت است به معنی سیاه رنگ و فردوسی چند بار به سیاهی اسب سیاوش اشاره کرده است چنانکه گوید :
یکی بارگی برنشسته سیاه
همی گرد نعلش برآمد به ماه .
سیاوش چو گشت از جهان ناامید
برو تیره شدروی روز سفید
چنین گفت شبرنگ بهزاد را
که فرمان مبر زین سپس باد را.
سه دیگر چو شبرنگ بهزاد را
که دریابد او روز تگ باد را.