سنی
لغتنامه دهخدا
سنی . [ س َ نی ی ] (ع ص ) رفیع. بلند. (آنندراج ) (غیاث ). مرد رفیع. (برهان ). بلند. (منتهی الارب ). بزرگ . گران قدر :
هست او شریف و همت او همچو او شریف
هست او سنی و همت او همچو او سنی .
خدایگانا همواره قدر و همت تست
یکی سنی و رفیع و یکی بلند و خطیر.
محلش سنی باد و دولت هنی
جهانش رهی باد و گردون غلام .
و منزلت رفیع و درجت منیف و رتبت سنی او انحطاط و انحدار نپذیرد. (سندبادنامه ص 27). سلطان را آن فتح سنی و نجح هنی تمام گشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). همگنان را در مجلس انس بنشاند و هر یک را به عوارف سنی و عواید جسیم بنواخت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
من بدان افراشتم چرخ سنی
تا علو عشق رافهمی کنی .
پهلوان در ناله آمد کای سنی
مر مرا کشتی چه صورت می زنی .
من فقیرم از زر و از سر غنی
صدهزاران سر خلف داد آن سنی .
|| روشن و تابان . (غیاث ) (آنندراج ).
هست او شریف و همت او همچو او شریف
هست او سنی و همت او همچو او سنی .
خدایگانا همواره قدر و همت تست
یکی سنی و رفیع و یکی بلند و خطیر.
محلش سنی باد و دولت هنی
جهانش رهی باد و گردون غلام .
و منزلت رفیع و درجت منیف و رتبت سنی او انحطاط و انحدار نپذیرد. (سندبادنامه ص 27). سلطان را آن فتح سنی و نجح هنی تمام گشت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). همگنان را در مجلس انس بنشاند و هر یک را به عوارف سنی و عواید جسیم بنواخت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
من بدان افراشتم چرخ سنی
تا علو عشق رافهمی کنی .
پهلوان در ناله آمد کای سنی
مر مرا کشتی چه صورت می زنی .
من فقیرم از زر و از سر غنی
صدهزاران سر خلف داد آن سنی .
|| روشن و تابان . (غیاث ) (آنندراج ).