سلاسل
لغتنامه دهخدا
سلاسل . [ س َ س ِ ] (ع اِ) زنجیرهای آهن و غیره و این جمع سلسله است . (غیاث ) (آنندراج ).ج ِ سِلسِلَه یعنی زنجیر. (منتهی الارب ) :
به هندوستان آنچه توپار کردی
بر اهل سلاسل نکرده ست حیدر.
نجیب خویش را دیدم به یک سو
چو دیوی دست و پا اندر سلاسل .
فلک را سلاسل زهم برگسست
زمین را مفاصل بهم درشکست .
ای که مهار میکشی صبر کن و سبک برو
کز طرفی تو میکشی وز طرفی سلاسلم .
دیوانگان خود را می بست در سلاسل
هرجا که عاقلی بود اینجا دم از جنون زد.
|| ریگ بر یکدیگر چفسیده ٔ ممتدو سخت شده . ریگ برهم گرفته . (مهذب الاسماء). || سطور نامه و کتاب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
به هندوستان آنچه توپار کردی
بر اهل سلاسل نکرده ست حیدر.
نجیب خویش را دیدم به یک سو
چو دیوی دست و پا اندر سلاسل .
فلک را سلاسل زهم برگسست
زمین را مفاصل بهم درشکست .
ای که مهار میکشی صبر کن و سبک برو
کز طرفی تو میکشی وز طرفی سلاسلم .
دیوانگان خود را می بست در سلاسل
هرجا که عاقلی بود اینجا دم از جنون زد.
|| ریگ بر یکدیگر چفسیده ٔ ممتدو سخت شده . ریگ برهم گرفته . (مهذب الاسماء). || سطور نامه و کتاب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).