سطرلاب
لغتنامه دهخدا
سطرلاب . [ س ُ طُ ] (معرب ، اِ) اصطرلاب . (آنندراج ) (غیاث ). به یونانی مخفف اسطرلاب است و آن آلتی باشد از برنج که بدان ارتفاع آفتاب گیرند. (برهان ) :
سطرلاب دوری که فرزانه ساخت
بر آئین آن جام شاهانه ساخت .
منجم ببام آمد از نورمی
گرفت ارتفاع سطرلابها.
نسخه ٔطالع و احکام بقاکاصل نداشت
هم بکذاب سطرلاب مگر بازدهید.
چشمه ٔ خورشید لطف بلکه سطرلاب روح
گوهر گنج حیات بلکه کلید کرم .
رجوع به اسطرلاب و اصطرلاب و صطرلاب شود.
سطرلاب دوری که فرزانه ساخت
بر آئین آن جام شاهانه ساخت .
منجم ببام آمد از نورمی
گرفت ارتفاع سطرلابها.
نسخه ٔطالع و احکام بقاکاصل نداشت
هم بکذاب سطرلاب مگر بازدهید.
چشمه ٔ خورشید لطف بلکه سطرلاب روح
گوهر گنج حیات بلکه کلید کرم .
رجوع به اسطرلاب و اصطرلاب و صطرلاب شود.