سری
لغتنامه دهخدا
سری . [ س َ ] (حامص ) (از: سر (رأس ) + ی مصدری ). ریاست . سروری . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). سرداری و سپهسالاری . (برهان ). سرداری . (جهانگیری ). سروری و سرداری . (آنندراج ). سرداری . (غیاث ) :
او را سزد امیری او را سزد شهی
او را سزد بزرگی و او را سزد سری .
گرچه مرا اصل خراسانی است
از پس پیری و مهی و سری .
سوزنی مدح گوی مجلس او
که سری داشت بر سر اصحاب .
بر آسمان زمین بخارا کند سری
تا اندروست نجم کله دوز را مقام .
گر نباشد جاه فرعون و سری
از کجا باید جهنم پروری .
|| (ص نسبی ، اِ) چیزی را گویند از آهن که در روز جنگ بر سر اسب بندند. (برهان ) (جهانگیری ). چیزی از آهن است که روز جنگ بر اسپ بندند تا از زخم حربه محفوظ ماند و آن را به ترکی قشفه گویند. (آنندراج ). || سرای که خانه باشد.(برهان ). سرای . (جهانگیری ) (آنندراج ).
او را سزد امیری او را سزد شهی
او را سزد بزرگی و او را سزد سری .
گرچه مرا اصل خراسانی است
از پس پیری و مهی و سری .
سوزنی مدح گوی مجلس او
که سری داشت بر سر اصحاب .
بر آسمان زمین بخارا کند سری
تا اندروست نجم کله دوز را مقام .
گر نباشد جاه فرعون و سری
از کجا باید جهنم پروری .
|| (ص نسبی ، اِ) چیزی را گویند از آهن که در روز جنگ بر سر اسب بندند. (برهان ) (جهانگیری ). چیزی از آهن است که روز جنگ بر اسپ بندند تا از زخم حربه محفوظ ماند و آن را به ترکی قشفه گویند. (آنندراج ). || سرای که خانه باشد.(برهان ). سرای . (جهانگیری ) (آنندراج ).