سرنوشت
لغتنامه دهخدا
سرنوشت . [ س َ ن ِ وِ ] (اِ مرکب ) حکم ازل و قضای ازل یعنی آنچه در روز ازل تقدیر شده باشد. (برهان ) (آنندراج ). قضا. قدر. نوشته :
از این دو برون نیستش سرنوشت
اگر دوزخ جاودان گر بهشت .
کیست کز سرنوشت طالع من
سرگذشتی به داور اندازد.
نبینم جزآن چاره ای در سرشت
که سر برنگردانم از سرنوشت .
عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم
این بود سرنوشت ز دیوان قسمتم .
مرا از ازل عشق شد سرنوشت
قضای نوشته نشاید سترد.
محراب یهود اگر سرشت است
او راچه گنه که سرنوشت است .
|| آنچه بر گوشه ٔ کمان نویسند و آن بیشتر نام کمانگر میباشد.(آنندراج ) :
نگاه گوشه ٔ ابرو خداشناسم کرد
بنام صاحب کار است سرنوشت کمان .
از این دو برون نیستش سرنوشت
اگر دوزخ جاودان گر بهشت .
کیست کز سرنوشت طالع من
سرگذشتی به داور اندازد.
نبینم جزآن چاره ای در سرشت
که سر برنگردانم از سرنوشت .
عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم
این بود سرنوشت ز دیوان قسمتم .
مرا از ازل عشق شد سرنوشت
قضای نوشته نشاید سترد.
محراب یهود اگر سرشت است
او راچه گنه که سرنوشت است .
|| آنچه بر گوشه ٔ کمان نویسند و آن بیشتر نام کمانگر میباشد.(آنندراج ) :
نگاه گوشه ٔ ابرو خداشناسم کرد
بنام صاحب کار است سرنوشت کمان .