سر سبز
لغتنامه دهخدا
سر سبز. [ س َ رِ س َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) کنایه از دماغ تازه . (آنندراج ) :
در این چمن سر سبز آن برهنه پادارد
که چار موسم چون سرو یک قبا دارد.
- امثال :
زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد، نظیر: بهوش باش که سر در سر زبان نکنی . (امثال و حکم دهخدا).
در این چمن سر سبز آن برهنه پادارد
که چار موسم چون سرو یک قبا دارد.
- امثال :
زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد، نظیر: بهوش باش که سر در سر زبان نکنی . (امثال و حکم دهخدا).