سجاده نشین
لغتنامه دهخدا
سجاده نشین . [ س َج ْ جا دَ / دِ ن ِ ] (نف مرکب ) کنایت از زاهد. عابد :
سجاده نشینی که مرید غم او شد
آوازه اش از خانه ٔ خمار بر آمد.
آنانکه ریاضت کش و سجاده نشینند
گو همچو ملک سر بسماوات بر آرید.
عافیت چشم مدار از من سجاده نشین
که دم از خدمت رندان زده ام تا هستم .
سجاده نشینی که مرید غم او شد
آوازه اش از خانه ٔ خمار بر آمد.
آنانکه ریاضت کش و سجاده نشینند
گو همچو ملک سر بسماوات بر آرید.
عافیت چشم مدار از من سجاده نشین
که دم از خدمت رندان زده ام تا هستم .