زنهاردار
لغتنامه دهخدا
زنهاردار. [ زِ ] (نف مرکب ) امان و مهلت دهنده را گویند. (برهان ) (آنندراج ). زینهاردار. (فرهنگ فارسی معین ). || مقابل زنهارخوار. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). بعضی از افاضل ، بمعنی حافظ ونگهبان نوشته اند. (آنندراج ). امانت دار :
دوان مادر آمد سوی مرغزار
چنین گفت با مرد زنهاردار.
مباش از جمله ٔ زنهارخواران
که یزدان هست با زنهارداران .
زنهاردار نباید که زنهارخوار باشد. (قابوسنامه ).
تویی کز جهان اختیار منی
به خاصه که زنهاردار منی .
از این بیش بی وی مرا تاب نیست
به روزم شکیب و به شب خواب نیست
کنون گر بود رای زنهاردار
فرستش ورا نزد من زینهار.
|| دارای زنهار و امان و در امان و در پناه و دارای مهلت . (ناظم الاطباء).
دوان مادر آمد سوی مرغزار
چنین گفت با مرد زنهاردار.
مباش از جمله ٔ زنهارخواران
که یزدان هست با زنهارداران .
زنهاردار نباید که زنهارخوار باشد. (قابوسنامه ).
تویی کز جهان اختیار منی
به خاصه که زنهاردار منی .
از این بیش بی وی مرا تاب نیست
به روزم شکیب و به شب خواب نیست
کنون گر بود رای زنهاردار
فرستش ورا نزد من زینهار.
|| دارای زنهار و امان و در امان و در پناه و دارای مهلت . (ناظم الاطباء).