زرنگار کردن
لغتنامه دهخدا
زرنگار کردن . [ زَن ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) به زر منقش کردن :
زرو نعمت آید کسی را بکار
که دیوار عقبی کند زرنگار.
به عاقبت خبر آمد که مرد ظالم مرد
به سیم سوختگان زرنگارکرد سرای .
رجوع به زرنگار شود.
زرو نعمت آید کسی را بکار
که دیوار عقبی کند زرنگار.
به عاقبت خبر آمد که مرد ظالم مرد
به سیم سوختگان زرنگارکرد سرای .
رجوع به زرنگار شود.