رقعة
لغتنامه دهخدا
رقعة. [ رُ ع َ ] (ع اِ) دارویی که رقعا و سرخس نیز گویند. (ناظم الاطباء). به معنی رقعا است که سرخس و گیلدارو باشد خصوصاً و آن بیخی است سرخ رنگ و اگر آن را بکوبند و یک مثقال از آن با دو بیضه ٔ برشت بخورند آزاری را که بسبب افتادن یا برداشتن چیزی سنگین بهم رسیده باشد نافع است . (برهان ). هر دوایی که جبر کسر کند آن را رقعه خوانند مثل : انجبارو... و رقعه خاص اسم بیخی است سرخ رنگ صلب . (از اختیارات بدیعی ). هر گیاهی که جبر شکستن کند چون خامه ٔ آقطی و انجبار. (ناظم الاطباء) (از برهان ). رجوع به رقعا و سرخس و تذکره ٔ داود ضریر انطاکی ص 174 و رقع یمانی شود. || مکتوب و نوشته و نامه . (ناظم الاطباء). پاره ٔ نوشته . نامه ٔ خرد. (از کشاف زمخشری ). پاره ٔ کاغذ. (از آنندراج ) (از غیاث اللغات ). در تداول ادبی فارسی نامه . پاره ٔ نوشته . نامه ٔ موجز. پاره ٔ کاغذ. نبشته ٔ مختصر. ملطفه . نامه ٔ خرد. (یادداشت مؤلف ). رقعت . رقعة. کاغذی که در آن پیغامی باشد. (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ) :
گر فراموش کرد خواجه مرا
خویشتن را به رقعه دادم یاد
کودک شیرخواره تا نگریست
مادر او را به مهر شیر نداد.
نهاده به صندوق در حقه ای
به حقه درون پارسی رقعه ای .
نگه کرد پس خط نوشیروان
نوشته بر آن رقعه ٔ پرنیان .
از آن رقعه بودی دلش در هراس
نیایش کنان بود در شب سه پاس .
به یک رقعه برزن ختن برچگل
به یک نامه برزن یمن بر عدن .
امیر آواز داد که چیست ... رقعه بنمودم دوات دار را گفت بستان . (تاریخ بیهقی ص 365).
نیز منویس نامه های امید
بیش مفرست رقعه های نیاز.
آنچه از نسج بیان و فرش بنان او مشهور است رقعه ای است که به یکی از دوستان می نویسد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 256). ابونصر نوشته ها به من فرستاد و رقعه به من نوشت و التماس کرد تا آن ملطفات را به حضرت فرستم . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 240).
آن رقعه کسی که برگرفتی
برخواندی و رقص برگرفتی .
هم رقعه دوختن به و الزام کنج صبر
کز بهر جامه رقعه برخواجگان نوشت .
یکی از ملوک آن نواحی در خفیه رقعه ای نوشت . (گلستان ). بعد از آنکه از دست متوقعان به جان آمده اند و از رقعه ٔ گدایان به فغان . (گلستان ). رقعه برخواند و بخندید.(گلستان ). رقعه ٔ منشآتش که همچو کاغذ زر می برند. (گلستان ).
صبح شد مست می از خواب صبوحی برخیز
که صبا آمده و رقعه ای از گل دارد.
- رقعه دار ؛ کاغذی را گویند که برحاشیه اش نقش و نگار طلا و زرکرده باشند و وسط آن را خالی گذاشته . (آنندراج ).
- رقعه ٔ زر ؛ کاغذی است که سلاطین و اعاظم به انعام به مردم دهند عموماً و کاغذی را که به صله ٔ شعرا دهند خصوصاً و آن را برات نیز گویند. (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ).
- رقعه ٔ عقرب ؛ رقعه ٔ کژدم . رجوع به ترکیب رقعه ٔ کژدم و نیز آثارالباقیة چ زاخائو ص 229 شود.
- رقعه ٔکژدم ؛ گویند: مغان در اولین روز از پنج روز آخر اسفندماه جشن می کرده و سه رقعه جهت دفع مضرات هوام می نوشته و برسر دیوار خانه ها می چسبانده اند و طرف صدر را خالی می گذاشته اند و چون واضع این رقعه را فریدون می دانند بر آن پیام ایزد و پیام نیوافریدون می نویسند. (ناظم الاطباء) (از برهان ) (از لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ) (از آنندراج ). این از رسم های پارسیان نیست ولکن عامیان آوردند و به شب این روز بر کاغذ نبیسند و بر در خانه ها بندند تا اندر او گزند اندر نیاید. (التفهیم بیرونی ). رجوع به خرده اوستا ص 210 و حاشیه ٔ آن و آثارالباقیة ص 229 شود.
- || مردم هند روز پنجم اسفندماه را که می گویند صورت حشرات دارد رقعه ٔ کژدم می نویسند. (ناظم الاطباء) (از برهان ) (از آنندراج ) (از لغت محلی شوشتر).
- رقعه ٔ مهمانی ؛ مکتوبی که به طریقه ٔ دعوت و ضیافت با هم نویسند. (ناظم الاطباء). این فارسی هندوستان است ، رقعه ای که به تقریب دعوت و ضیافت با هم نویسند. (آنندراج ).
|| وصله و دروه و درپی . (ناظم الاطباء). پارچه ٔ جامه . (از غیاث اللغات ). پاره ٔ کاغذ و جامه و مانند آن و لهذا دلق فقرارا مرقع گویند و با لفظ دوختن و زدن به معنی پیوند کردن مستعمل . (آنندراج ). در عربی پینه و پاره را گویند. (برهان ). وصله . (لغت محلی شوشتر). بازافکن . پینه . وصله . لدام . پاره . پاره ای که بر جامه دوزند. پاره ٔرکو. رکوه . وصله ٔ جامه . پیوند. وژنگ . درپی . دریه . (یادداشت مؤلف ).
- رقعه بر رقعه دوختن ؛ وصله بالای وصله دوختن . وصله روی وصله زدن . (از یادداشت مؤلف ) : همه عمر لقمه لقمه اندوخته و رقعه بر رقعه دوخته . (گلستان ). در آتش فقر و فاقه می سوخت و رقعه بر رقعه می دوخت . (گلستان ).
بفرسودم از رقعه بر رقعه دوخت
تف دیگران چشم و مغزم بسوخت .
|| پارچه ای که در روادی استعمال میکنند. || مقوا. || ملک و کشور. || بساط شطرنج . (ناظم الاطباء). نطع شطرنج . ورق شطرنج . (لغت محلی شوشتر). پارچه یا تخته ای که مهره های شطرنج بر آن نهند. (یادداشت مؤلف ). عرصه ٔ شطرنج . بساط شطرنج . کرباس شطرنج . (از کشاف زمخشری ). تخته ٔنرد و قمار :
ز آبنوس شب و روز آمده بر رقعه ٔ دهر
دو سپه کآلت شطرنجی سودا بینند.
رقعه همچون قطب و ز شش چار و دو بر کعبتین
از سه سو پروین و نعش و فرقدان انگیخته .
بر رقعه ٔ زمانه قماری نباختم
کاو را به هر دو نقش دغایی نیافتم .
تا مهره ها کنیم قدحها چو آسمان
آن کعبتین به رقعه ٔ مینا برافکند.
پهلو ایران گرفت رقعه ٔ ملکت
وز دگران بانگ شاهقام برآمد.
برین رقعه که شطرنج زیان است
کمینه بازیش بین الرخان است .
بر این رقعه چون فرزین در ساحت امن و راحت خرامیدم . (ترجمه ٔتاریخ یمینی ص 21). از جمعیت دو شاه بر رقعه ای مجادلت خیزد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 174).
تو دانی که فرزین این رقعه ای
نصیحت گر شاه این بقعه ای .
چوشاه رقعه ٔ دانش تویی نکودانی
که در روش که رخ است و که هست چون فرزین .
امروز دررقعه ٔ زمین سه شاه مذکورند و در بسیط غبرا سه حضرت مشهور. (المضاف الی بدایع الازمان 34).
- رقعه بسر بردن ؛ عرصه ٔ شطرنج طی کردن . پیمودن بساط شطرنج و بمجاز قمار و بازی :
رنج گرفتم ز حد افزون برند
با فلک این رقعه بسر چون برند.
- رقعه ٔ بلند نیلگون ؛ آسمان . (ناظم الاطباء). کنایه از آسمان است . (آنندراج ) (برهان ).
- رقعه ٔ پست نیلگون ؛ کنایه اززمین است و بجای «سین » بی نقطه «شین » نقطه دار هم بنظر آمده است که رقعه ٔ پشت نیلگون باشد. (آنندراج ) (برهان ). رجوع به ترکیب رقعه پشت نیلگون و رقعه ٔ پشت ادکن در ذیل همین ماده شود.
- رقعه ٔ پشت ادکن ؛ زمین . (ناظم الاطباء). رجوع به ترکیب «رقعه ٔ پشت نیلگون » و «رقعه ٔ نیلگون » شود.
- رقعه ٔ پشت نیلگون ؛ زمین . (ناظم الاطباء). رجوع به ترکیب «رقعه پشت ادکن » و «رقعه ٔ پست نیلگون » و نیز زمین شود.
- رقعه ٔ شطرنج ؛ بساط شطرنج . (ناظم الاطباء). خانه های بساط شطرنج . (آنندراج ) :
هر سویی از جوی جوی رقعه ٔ شطرنج بود
بیدق زرین نمود غنچه ز روی تراب .
چون کنی از نطع خاک رقعه ٔ شطرنج رزم
از پس گرد نبرد چرخ شود خاکسار.
چون حساب رقعه ٔ شطرنج غمهای ترا
هیچ پایانی ندیدم ده شماراز حد گذشت .
- رقعه ٔ غبرا ؛ زمین . (شرفنامه ٔ منیری ). به معنی رقعه ٔ پشت نیلگون که زمین است . (برهان ) (آنندراج ) :
مشتری قرعه ٔ توفیق زند بر ره حاج
بانگ آن قرعه برین رقعه ٔ غبرا شنوند.
|| کنایه از آسمان است . (از ناظم الاطباء). رجوع به ترکیب «رقعه ٔ پشت نیلگون » شود.
- هفت رقعه ؛ کنایه از هفت آسمان است :
ز یک عکس شمشیرش این هفت رقعه
تصاویر این هفت ایوان نماید.
گر فراموش کرد خواجه مرا
خویشتن را به رقعه دادم یاد
کودک شیرخواره تا نگریست
مادر او را به مهر شیر نداد.
نهاده به صندوق در حقه ای
به حقه درون پارسی رقعه ای .
نگه کرد پس خط نوشیروان
نوشته بر آن رقعه ٔ پرنیان .
از آن رقعه بودی دلش در هراس
نیایش کنان بود در شب سه پاس .
به یک رقعه برزن ختن برچگل
به یک نامه برزن یمن بر عدن .
امیر آواز داد که چیست ... رقعه بنمودم دوات دار را گفت بستان . (تاریخ بیهقی ص 365).
نیز منویس نامه های امید
بیش مفرست رقعه های نیاز.
آنچه از نسج بیان و فرش بنان او مشهور است رقعه ای است که به یکی از دوستان می نویسد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 256). ابونصر نوشته ها به من فرستاد و رقعه به من نوشت و التماس کرد تا آن ملطفات را به حضرت فرستم . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 240).
آن رقعه کسی که برگرفتی
برخواندی و رقص برگرفتی .
هم رقعه دوختن به و الزام کنج صبر
کز بهر جامه رقعه برخواجگان نوشت .
یکی از ملوک آن نواحی در خفیه رقعه ای نوشت . (گلستان ). بعد از آنکه از دست متوقعان به جان آمده اند و از رقعه ٔ گدایان به فغان . (گلستان ). رقعه برخواند و بخندید.(گلستان ). رقعه ٔ منشآتش که همچو کاغذ زر می برند. (گلستان ).
صبح شد مست می از خواب صبوحی برخیز
که صبا آمده و رقعه ای از گل دارد.
- رقعه دار ؛ کاغذی را گویند که برحاشیه اش نقش و نگار طلا و زرکرده باشند و وسط آن را خالی گذاشته . (آنندراج ).
- رقعه ٔ زر ؛ کاغذی است که سلاطین و اعاظم به انعام به مردم دهند عموماً و کاغذی را که به صله ٔ شعرا دهند خصوصاً و آن را برات نیز گویند. (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ).
- رقعه ٔ عقرب ؛ رقعه ٔ کژدم . رجوع به ترکیب رقعه ٔ کژدم و نیز آثارالباقیة چ زاخائو ص 229 شود.
- رقعه ٔکژدم ؛ گویند: مغان در اولین روز از پنج روز آخر اسفندماه جشن می کرده و سه رقعه جهت دفع مضرات هوام می نوشته و برسر دیوار خانه ها می چسبانده اند و طرف صدر را خالی می گذاشته اند و چون واضع این رقعه را فریدون می دانند بر آن پیام ایزد و پیام نیوافریدون می نویسند. (ناظم الاطباء) (از برهان ) (از لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ) (از آنندراج ). این از رسم های پارسیان نیست ولکن عامیان آوردند و به شب این روز بر کاغذ نبیسند و بر در خانه ها بندند تا اندر او گزند اندر نیاید. (التفهیم بیرونی ). رجوع به خرده اوستا ص 210 و حاشیه ٔ آن و آثارالباقیة ص 229 شود.
- || مردم هند روز پنجم اسفندماه را که می گویند صورت حشرات دارد رقعه ٔ کژدم می نویسند. (ناظم الاطباء) (از برهان ) (از آنندراج ) (از لغت محلی شوشتر).
- رقعه ٔ مهمانی ؛ مکتوبی که به طریقه ٔ دعوت و ضیافت با هم نویسند. (ناظم الاطباء). این فارسی هندوستان است ، رقعه ای که به تقریب دعوت و ضیافت با هم نویسند. (آنندراج ).
|| وصله و دروه و درپی . (ناظم الاطباء). پارچه ٔ جامه . (از غیاث اللغات ). پاره ٔ کاغذ و جامه و مانند آن و لهذا دلق فقرارا مرقع گویند و با لفظ دوختن و زدن به معنی پیوند کردن مستعمل . (آنندراج ). در عربی پینه و پاره را گویند. (برهان ). وصله . (لغت محلی شوشتر). بازافکن . پینه . وصله . لدام . پاره . پاره ای که بر جامه دوزند. پاره ٔرکو. رکوه . وصله ٔ جامه . پیوند. وژنگ . درپی . دریه . (یادداشت مؤلف ).
- رقعه بر رقعه دوختن ؛ وصله بالای وصله دوختن . وصله روی وصله زدن . (از یادداشت مؤلف ) : همه عمر لقمه لقمه اندوخته و رقعه بر رقعه دوخته . (گلستان ). در آتش فقر و فاقه می سوخت و رقعه بر رقعه می دوخت . (گلستان ).
بفرسودم از رقعه بر رقعه دوخت
تف دیگران چشم و مغزم بسوخت .
|| پارچه ای که در روادی استعمال میکنند. || مقوا. || ملک و کشور. || بساط شطرنج . (ناظم الاطباء). نطع شطرنج . ورق شطرنج . (لغت محلی شوشتر). پارچه یا تخته ای که مهره های شطرنج بر آن نهند. (یادداشت مؤلف ). عرصه ٔ شطرنج . بساط شطرنج . کرباس شطرنج . (از کشاف زمخشری ). تخته ٔنرد و قمار :
ز آبنوس شب و روز آمده بر رقعه ٔ دهر
دو سپه کآلت شطرنجی سودا بینند.
رقعه همچون قطب و ز شش چار و دو بر کعبتین
از سه سو پروین و نعش و فرقدان انگیخته .
بر رقعه ٔ زمانه قماری نباختم
کاو را به هر دو نقش دغایی نیافتم .
تا مهره ها کنیم قدحها چو آسمان
آن کعبتین به رقعه ٔ مینا برافکند.
پهلو ایران گرفت رقعه ٔ ملکت
وز دگران بانگ شاهقام برآمد.
برین رقعه که شطرنج زیان است
کمینه بازیش بین الرخان است .
بر این رقعه چون فرزین در ساحت امن و راحت خرامیدم . (ترجمه ٔتاریخ یمینی ص 21). از جمعیت دو شاه بر رقعه ای مجادلت خیزد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 174).
تو دانی که فرزین این رقعه ای
نصیحت گر شاه این بقعه ای .
چوشاه رقعه ٔ دانش تویی نکودانی
که در روش که رخ است و که هست چون فرزین .
امروز دررقعه ٔ زمین سه شاه مذکورند و در بسیط غبرا سه حضرت مشهور. (المضاف الی بدایع الازمان 34).
- رقعه بسر بردن ؛ عرصه ٔ شطرنج طی کردن . پیمودن بساط شطرنج و بمجاز قمار و بازی :
رنج گرفتم ز حد افزون برند
با فلک این رقعه بسر چون برند.
- رقعه ٔ بلند نیلگون ؛ آسمان . (ناظم الاطباء). کنایه از آسمان است . (آنندراج ) (برهان ).
- رقعه ٔ پست نیلگون ؛ کنایه اززمین است و بجای «سین » بی نقطه «شین » نقطه دار هم بنظر آمده است که رقعه ٔ پشت نیلگون باشد. (آنندراج ) (برهان ). رجوع به ترکیب رقعه پشت نیلگون و رقعه ٔ پشت ادکن در ذیل همین ماده شود.
- رقعه ٔ پشت ادکن ؛ زمین . (ناظم الاطباء). رجوع به ترکیب «رقعه ٔ پشت نیلگون » و «رقعه ٔ نیلگون » شود.
- رقعه ٔ پشت نیلگون ؛ زمین . (ناظم الاطباء). رجوع به ترکیب «رقعه پشت ادکن » و «رقعه ٔ پست نیلگون » و نیز زمین شود.
- رقعه ٔ شطرنج ؛ بساط شطرنج . (ناظم الاطباء). خانه های بساط شطرنج . (آنندراج ) :
هر سویی از جوی جوی رقعه ٔ شطرنج بود
بیدق زرین نمود غنچه ز روی تراب .
چون کنی از نطع خاک رقعه ٔ شطرنج رزم
از پس گرد نبرد چرخ شود خاکسار.
چون حساب رقعه ٔ شطرنج غمهای ترا
هیچ پایانی ندیدم ده شماراز حد گذشت .
- رقعه ٔ غبرا ؛ زمین . (شرفنامه ٔ منیری ). به معنی رقعه ٔ پشت نیلگون که زمین است . (برهان ) (آنندراج ) :
مشتری قرعه ٔ توفیق زند بر ره حاج
بانگ آن قرعه برین رقعه ٔ غبرا شنوند.
|| کنایه از آسمان است . (از ناظم الاطباء). رجوع به ترکیب «رقعه ٔ پشت نیلگون » شود.
- هفت رقعه ؛ کنایه از هفت آسمان است :
ز یک عکس شمشیرش این هفت رقعه
تصاویر این هفت ایوان نماید.