رغبت کردن
لغتنامه دهخدا
رغبت کردن . [ رَ / رِ ب َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کیپانیدن و مایل شدن . (ناظم الاطباء). تنافس . (ترجمان القرآن ) (دهار) (مصادر اللغه ٔ زوزنی ). اراده کردن . رغبت داشتن . راغب شدن . مایل گردیدن . (یادداشت مؤلف ) :
شتاب را چو کند پیر در ورع رغبت
درنگ را چو کند بر گنه جوان اصرار.
گر به پنداندر رغبت کنی ای خواجه
پندنامه است ترا دفتر اشعارش .
گرهمی اندر دین رغبت کنی
دور کن از دوش جهان پوستین .
در طعامی چرا کنی رغبت
که اگر زآن خوری تو بگزاید
هر که رغبت کند درین معنی
دل بباید که پاک بزداید.
چه بایدت رغبت بشیره کنی
که چون شیر گشته ست بر سرت قیر.
دیده بانش اگر رغبت کردی بوسه بر لب زهره زدی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 257).
من از بهر صلاح دولت خویش
نیارم رغبتی کردن بدو بیش .
هر که را خاطر به روی دوست رغبت می کند
بس پریشانی بباید بردنش چون موی دوست .
نکردند رغبت هنرپروران
به شادی خویش از غم دیگران .
ملک بار دیگر به دیدن او رغبت کرد. (گلستان ). دامنی گل و ریحان و سنبل و ضیمران فراهم آورده و رغبت شهر کرده . (گلستان ).
خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند
هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من .
عجب که رغبت دیدار دوستان کردی
قدم به کلبه ٔ ما رنجه ناگهان کردی .
شتاب را چو کند پیر در ورع رغبت
درنگ را چو کند بر گنه جوان اصرار.
گر به پنداندر رغبت کنی ای خواجه
پندنامه است ترا دفتر اشعارش .
گرهمی اندر دین رغبت کنی
دور کن از دوش جهان پوستین .
در طعامی چرا کنی رغبت
که اگر زآن خوری تو بگزاید
هر که رغبت کند درین معنی
دل بباید که پاک بزداید.
چه بایدت رغبت بشیره کنی
که چون شیر گشته ست بر سرت قیر.
دیده بانش اگر رغبت کردی بوسه بر لب زهره زدی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 257).
من از بهر صلاح دولت خویش
نیارم رغبتی کردن بدو بیش .
هر که را خاطر به روی دوست رغبت می کند
بس پریشانی بباید بردنش چون موی دوست .
نکردند رغبت هنرپروران
به شادی خویش از غم دیگران .
ملک بار دیگر به دیدن او رغبت کرد. (گلستان ). دامنی گل و ریحان و سنبل و ضیمران فراهم آورده و رغبت شهر کرده . (گلستان ).
خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند
هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من .
عجب که رغبت دیدار دوستان کردی
قدم به کلبه ٔ ما رنجه ناگهان کردی .