راستکاری
لغتنامه دهخدا
راستکاری . (حامص مرکب ) عمل راستکار. درستکاری . دیانت . تدین . درستی :
گر امید تو رستگاری بود
در آن کوش تا راستکاری بود.
راست کاری پیشه کرده ست از برای آنکه نیست
در قیامت هیچکس جز راستکاران رستگار.
چند سالم یتاقداری کرد
راست بازی و راستکاری کرد.
نیک دانید کانچه می گویم
راستکاری و راستی جویم .
اندرین رسته راستکاری کن
تا در آن رسته رستگار شوی .
تسدید؛ راستکاری . (منتهی الارب ). و رجوع به راستکار شود.
گر امید تو رستگاری بود
در آن کوش تا راستکاری بود.
راست کاری پیشه کرده ست از برای آنکه نیست
در قیامت هیچکس جز راستکاران رستگار.
چند سالم یتاقداری کرد
راست بازی و راستکاری کرد.
نیک دانید کانچه می گویم
راستکاری و راستی جویم .
اندرین رسته راستکاری کن
تا در آن رسته رستگار شوی .
تسدید؛ راستکاری . (منتهی الارب ). و رجوع به راستکار شود.