دینور
لغتنامه دهخدا
دینور. [ ن ْ وَ ] (ص مرکب ) متدین .صاحب دین . مؤمن . دیندار. دینی . متشرع :
هر آن دینور کو نه بردین بود
ز یزدان و از منش نفرین بود.
یکی دینور بود یزدان پرست
که هرگز نبردی به بیداد دست .
بیرون ز یک پدر تو نغوشاک زاده ای
من تا به سی پدر همه دیندار و دینورم .
دینور نه و ریاست کرده به دینور
کیش مغان و دعوت خورده بدامغان .
هر آن دینور کو نه بردین بود
ز یزدان و از منش نفرین بود.
یکی دینور بود یزدان پرست
که هرگز نبردی به بیداد دست .
بیرون ز یک پدر تو نغوشاک زاده ای
من تا به سی پدر همه دیندار و دینورم .
دینور نه و ریاست کرده به دینور
کیش مغان و دعوت خورده بدامغان .