دلجوی
لغتنامه دهخدا
دلجوی . [ دِ ] (نف مرکب ) دلجو. دلجوینده . جوینده ٔ دل .استمالت کننده . تسلی دهنده و آرامش دهنده :
زباغ عافیت بویی ندارم
که دل گم گشت و دلجویی ندارم .
نظر بردار خاقانی ز دونان
جگر می خور که دلجویی نمانده است .
|| مرغوب . پسندیده . شایسته . موافق . (از ناظم الاطباء). که دل او را بجوید. مطلوب :
چون رفت میانجی سخن گوی
در جستن آن نگار دلجوی .
بوییست عظیم نغز و دلجوی
بادا دل من فدای این بوی .
که عشق من ای خواجه بر خوی اوست
نه بر قد و بالای دلجوی اوست .
ز سرو قد دلجویت مکن محروم چشمم را
بدین سرچشمه اش بنشان که خوش آبی روان دارد.
دلم بجو که قدت همچو سرو دلجویست
سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است .
نداشت حاجت مشاطه روی دلجویش
جواب صاف به آئینه می دهد رویش .
|| کنایه از عاشق :
چه خواهد دلبر از دلجوی بیدل
چه خواهد عاشق از معشوق دلبر.
|| کنایه از معشوق و محبوب :
نبید خواه ز بادام چشم دلجویی
ازآنکه آمد وقت شکوفه ٔ بادام .
دو چشم داشت نژند آن ستمگر دلجوی
دو زلف داشت دوتاه آن سمن بر دلخواه .
بردار پیاله و سبوی ای دلجوی
فارغ بنشین تو بر لب سبزه و جوی .
از همه عالم کران خواهم گزید
عشق دلجویی به جان خواهم گزید.
به دلجویان ندارد طالع ایام
چه دارد پس چو دلجویی ندارد.
می تا خط جام آر برنگ لب دلجوی
کز سبزه ٔ خط سبزه برآورد لب جوی .
از آن می خورد و زآن گل بوی برداشت
پی دل جستن دلجوی برداشت .
رجوع به دلجو شود.
زباغ عافیت بویی ندارم
که دل گم گشت و دلجویی ندارم .
نظر بردار خاقانی ز دونان
جگر می خور که دلجویی نمانده است .
|| مرغوب . پسندیده . شایسته . موافق . (از ناظم الاطباء). که دل او را بجوید. مطلوب :
چون رفت میانجی سخن گوی
در جستن آن نگار دلجوی .
بوییست عظیم نغز و دلجوی
بادا دل من فدای این بوی .
که عشق من ای خواجه بر خوی اوست
نه بر قد و بالای دلجوی اوست .
ز سرو قد دلجویت مکن محروم چشمم را
بدین سرچشمه اش بنشان که خوش آبی روان دارد.
دلم بجو که قدت همچو سرو دلجویست
سخن بگو که کلامت لطیف و موزون است .
نداشت حاجت مشاطه روی دلجویش
جواب صاف به آئینه می دهد رویش .
|| کنایه از عاشق :
چه خواهد دلبر از دلجوی بیدل
چه خواهد عاشق از معشوق دلبر.
|| کنایه از معشوق و محبوب :
نبید خواه ز بادام چشم دلجویی
ازآنکه آمد وقت شکوفه ٔ بادام .
دو چشم داشت نژند آن ستمگر دلجوی
دو زلف داشت دوتاه آن سمن بر دلخواه .
بردار پیاله و سبوی ای دلجوی
فارغ بنشین تو بر لب سبزه و جوی .
از همه عالم کران خواهم گزید
عشق دلجویی به جان خواهم گزید.
به دلجویان ندارد طالع ایام
چه دارد پس چو دلجویی ندارد.
می تا خط جام آر برنگ لب دلجوی
کز سبزه ٔ خط سبزه برآورد لب جوی .
از آن می خورد و زآن گل بوی برداشت
پی دل جستن دلجوی برداشت .
رجوع به دلجو شود.