دستور
لغتنامه دهخدا
دستور. [ دَ ] (اِ مرکب ) صاحب مسند. صدر. در اصل دَست وَر بوده به معنی صاحب مسند... حرف تاء مضموم کرده دستور بوزن مستور خواندند. (از آنندراج ). مرکب است از: دست ، به معنی مسند + اور (= ور)،دارنده . صاحب دست یا چاربالش . مسندنشین . وزیر و امیر و صاحب مسند. (غیاث ). صاحب دست و مسند. (برهان ). صاحب غیاث اللغات گوید: این لفظ مرکب است از لفظ «دست » که به معنی مسند و قدرت باشد و از لفظ «ور» که به معنی صاحب آید. بجهت تخفیف ماقبل واورا ساکن کردند چنانکه در گنجور و رنجور، و دستور بالضم معرب این است چرا که وزن فعلول (بالفتح ) در عربی نیامده است . - انتهی . الوزیر الکبیر الذی یرجع فی احوال الناس الی مایرسنه . (تعریفات ). وزیر. (دهار) (ترجمان القرآن ) (زمخشری ). وزیر و مشیر دولت و وزیر شورا. وزیر اول و صدراعظم . (ناظم الاطباء) :
دو شاه سرافراز در قلبگاه
دو دستور فرزانه بر دست شاه .
همی رفت با او دو دستور اوی
که دستور بودند و گنجور اوی .
هنرمند گوینده دستور ما
بفرماید اکنون بگنجور ما.
ورا راهبر پیش جاماسپ بود
که دستور فرخنده گشتاسب بود.
از ایوان خویش انجمن دور کرد
ورا نام دستور، شاپور کرد.
بخواند آن جهاندیده جاماسب را
که دستور بد شاه گشتاسب را.
ز دستور فرزانه ٔ دادگر
پراکنده رنج من آمد بسر.
بدو داد لشکر میان سپاه
که شیر ژیان بود و دستور شاه .
بیامد سواری برون از سپاه
تهم پور جاماسب دستور شاه .
بفرمان دستور دانای راز
فرودآمد از اسب و بنشست باز.
که از شاه و دستور و از لشکری
برآنگونه نشنید کس داوری .
چو بشنید ازو شاه آوازداد
به دستور پیران ویسه نژاد.
کنون هفت سال است تا پور تو
بمانده ست نزدیک دستور تو.
مر او را یکی پاک دستور بود
که رایش ز کردار بد دور بود
چو دستور باشد چنین کاردان
تو شه را هنر نیز بسیار دان .
چه گویی و رای سکندر بچیست
چه دانی تو از شاه و دستور کیست .
چو دستور دید آن بر شاه شد
به رای بلند افسر ماه شد.
سپاری بدو گنج و تخت و سپاه
تو دستور باشی ورا نیکخواه .
بهرجای کارآگهان داشتی
جهان را به دستور نگذاشتی .
سپهبد چنین گفت چون دید رنج
که دستور بیدار بهتر که گنج .
بد آگاهی آورد از پور من
از آن نامور پاک دستور من .
بدو داد لشکر میان سپاه
که شیر ژیان بود و دستور شاه .
ز دستور بدگوهر و جفت بد
تباهی به دیهیم شاهی رسد.
ز دستور پاکیزه ٔ راهبر
درخشان شود شاه را گاه و فر.
یکی پاک دستور پیشش بپای
به داد و به دین شاه را رهنمای .
بیامد همان گاه دستور اوی
همان خیل داران و گنجور اوی .
چو دستور او برگرفت آن شمار
بیامد بر نامور شهریار.
ز مرد خردمند بیدارتر
ز دستور داننده هشیارتر.
گراز اندر آمد به شهر اندرون
نه دستور را ماند و نه رهنمون .
سیامک خجسته یکی پور داشت
که نزد نیا جای دستور داشت .
پس آنگاه دستور را پیش خواند
ز بهرام با وی سخنها براند.
سزاوار ایشان یکی جایگاه
همانگه بیاراست دستور شاه .
خاصه گنه من که پس از طاعت ایزد
در خدمت دستور ملک بودم هموار.
صاحب سید تاج وزرا شمس کفاة
خواجه بوالقاسم دستور خداوند جهان .
به عالی درگه دستور کو راست
معالی از اعالی وز اسافل .
دستور وزیر بود و هرچه خواهد بکند از نیکوی . (التفهیم ص 467).
چه نیکو گفت با جمشید دستور
که با نادان نه شیون باد نه سور.
کهن دار دستور و فرزانه رای
بهر کار یکتادل و رهنمای .
بد رسد گویند شاهان را ز دستوران بد
جز کنون این داستان را کس نیامد دلسپند.
امروز قدوه ٔ ملوک جهان ودستور شاهان گیتی گشته است . (کلیله و دمنه ).
پادشاه سیادتی و تراست
از شرف ملک وز خرد دستور.
او را در دستور خداوند جهان بس
بی زحمت و بی منت این بارخدایان .
ای سپهر قدر را خورشید و ماه
وی سریر فضل را دستور و شاه .
آفرین بر حضرت و دستوری دستور باد
جاودان چشم بد از جاه و جمالش دور باد.
خواجه و دستور شاه داور ملک وسپاه
دین عرب را پناه ملک عجم را فخار.
ز درگاه قدم درتاخت تیغ و نطق همراهش
ازل دستور او گشت و ابد مولای اوآمد.
اما دستوران بی عاقبت ابروار پیش آفتاب عدل او حجاب گشته اند. (سندبادنامه ص 134). دستور خویش را در صحبت و خدمت او بفرستاد تا مراقبت او نماید. (سندبادنامه ص 137).
شه شنیدم که داشت دستوری
ناخداترسی از خدا دوری .
شاه را چون ز گفت آن مظلوم
آنچه دستور کرد شد معلوم
هرچه دستور ازو بغارت برد
جمله با خون بها بدو بسپرد.
اینکه دستور تیزبین من است
در حفاظ گله امین من است .
کار چو بی رونقی از نور برد
قصه به دستوری دستور برد.
مونس خسروشده دستور و بس
خسرو و دستور و دگر هیچکس .
دستور در آن وقت که پادشاه را سورت سخط چنان در خط برده بود الاسر بر خط فرمان نهادن روی ندید. (مرزبان نامه ).
به دستور دانا چنین گفت شاه
که دعوی خجالت بود بی گواه .
در اندیشه با خود بسی رای زد
که دستور ملک اینچنین کی سزد.
به تدبیر دستور دانشورش
به نیکی بشد نام در کشورش .
- دستور اعظم ؛ وزیر اعظم :
دستور اعظم افسر دارندگان ملک
کز ظل عرش بر سرش افسر نکوتر است .
- دستور گنجور ؛ وزیر خزانه :
ز دستور گنجور بستد کلید
همه کاخ و میدان درم گسترید.
|| کسی که بر قول او اعتماد کنند. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). آنکه در تمشیت مهمات به او اعتمادکنند. صاحب مسند و کسی که در تمشیت مهمات بدو اعتماد کنند. (ناظم الاطباء). دُستور. راهنما. رهنمون . مشاور. راهنمای عاقل :
تو فرزندی و یادگار منی
به هر کار دستور و یار منی .
بشیدوش فرمود کای پور من
بهر کار شایسته دستور من .
بیامد سیه چشم گنجور شاه
که بود اندر آن کار دستور شاه .
بر اردوان همچو دستور بود
برآن خواسته نیز گنجور بود.
بنزد شهنشاه دستور گشت [ مزدک ]
نگهبان آن گنج و گنجور گشت .
یکی نیک دستور باشی مرا
بدین مرز گنجور باشی مرا.
به دستور فرمود [ کیکاوس ] تا ساروان
هیون آرد از دشت صد کاروان .
نیکو مثلی زده ست شاها دستور
بز را چه به انجمن کشند و چه به سور.
گوهر دانش و گنجور هنر بود رشید
قبله ٔ مادر و دستور پدر بود رشید.
شاه از او یک زمان نبودی دور
شاه را هم رفیق و هم دستور.
نشان دادش یکی فرزانه دستور
بدان موضع که هست امروز مشهور.
از حوادث در پناهت می گریزم بهر آنک
عقل را دستور بینم در حدیث الفرار.
بدست تست یکی رومی سیه دستار
که در ممالک معنیست این زمان دستور.
وزیر؛ دستور و آنکه در کارها اعتماد بررأی او کنند. (دهار). || راهنما. دلیل . بلد راه :
منم گنج وفا را گشته گنجور
توئی راه جفا را گشته دستور.
|| شخص مقتدر و توانا. || مدیر امور جمهور. || منشی . (ناظم الاطباء). || پیشوای ملت زردشت که بمنزله ٔ وزیر معنوی باشد. (آنندراج ). پیشوای امت زردشت را نامند مانند هیربد و موبد. (جهانگیری ) (برهان ). پیشوای زردشتیان و خادم بزرگ آتشکده . (ناظم الاطباء). رئیس مذهبی زردشتیان . روحانی زرتشتی .عالم دین زرتشتی مانند کشیشان نصاری و فقهای اسلام واین لقب عام در زرتشتیان ایران و زرتشتیان مهاجر هندوستان هنوز متداول است :
مغ و مغزاده موبد و دستور
خدمتش را تمام بسته میان .
|| اصل کلمه ٔ یونانی «دکتر» است . یوحنا الدمشقی دکتر کنیسه ٔ یونانی بود. این کلمه و کلمه ٔ دکتر بتوسط ایرانیان مسیحی وارد کلیسا شده است و در زبانهای اروپائی درآمده . دستور رئیس روحانی زردشتیان در هر شهر است و بتوسط کلیسا این کلمه گرفته شده است . دکتر در خداشناسی و سپس در علوم دیگر. (از یادداشتهای مرحوم دهخدا). ظهیرالدین ابوالحسن بن الامام ابی القاسم البیهقی متوفی در حدود 565 هَ . ق . در کتاب موسوم به حکماءالاسلام در آنجا که ترجمه ٔ حکیم عمر خیام نیشابوری را قصد می کند می گوید: الدستور الفیلسوف حجةالحق عمربن ابراهیم الخیام ، و باز علی بن زید بیهقی درتتمه ٔ صوان الحکمه ، الدستور الفیلسوف حجةالحق عمربن ابراهیم الخیامی گفته است ، و عمر خیام هیچوقت وزیر نبوده است تا بر او عنوان دستور اطلاق گردد. (از یادداشت مرحوم دهخدا). || نسخه ٔ طبیب . نسخه که پزشک بیمار را دهد. نسخه ٔ طبیب که برای مریض نویسد.صفة. (یادداشت مرحوم دهخدا). دفتر و سررشته و نسخه ٔطبیب . (ناظم الاطباء). || (اصطلاح پزشکی ) جواز . (لغات فرهنگستان ). || هر قاعده و قانون که اصل و حسابی باشد واز آن قاعده قواعد اقتباس نمایند و استنباط کنند و از این جهت دستور گویند. (آنندراج ). طرز و روش . (جهانگیری ) (برهان ). قاعده . ضابطه . (برهان ). قاعده و قانون و طرز و آئین . (غیاث ). اساس و بنیاد و اصل و پایه و ستون و قانون و طریقه و روش . (ناظم الاطباء) :
دستور طبیب است که بشناسد شریان
چون با ضربان باشد و چون بی ضربانست .
مزاحم ؛ آنکه بر دستور نباشد. (دهار).
- به دستور ؛ حسب معمول و مطابق عادت . (آنندراج ). موافق قاعده و نظام . بر حسب دستور. طبق معمول . حسب نسق ونظم و مقرر : هرکه چهل جمعه بعد از نماز به دستور حاضر گردد و تخلف نورزد البته محبت حضرت خضر بیابد. (مزارات کرمان صص 15-16). و رجوع به معنی خانقاه شود.
|| قانون نامه ای که مردم در مهمات خود بدان رجوع کنند. || عادت و رسم و منوال و قاعده و طور. (ناظم الاطباء). || نسخه . (یادداشت مرحوم دهخدا). || نسخه ٔ اصلی کتاب . || سوادنامه ای که از روی اصل آن برداشته شده باشد. (ناظم الاطباء). || آیابه معنی مسوده ٔ کتاب است ؟ در عیون الانباء. آنجا که ابن هیثم تألیفات خود را می شمرد می گوید «و مصنفات عدة حصلت لی فی أیدی جماعة من الناس بالبصرة و الاهوازضاعت دساتیرها و قطع الشغل بامور الدنیا و عوارض الاسفار عن نسخها... و قد صنفت کتباً کثیرة دفعت دساتیرها الی جماعة من اخوانی و قطعنی الشغل السفر عن نسخها حتی خرجت الی الناس من جهتهم ». و نیز ممکن است به معنی یادداشتها و فیش باشد. (یادداشت مرحوم دهخدا). تعلیقه . سواد. || نسخه ٔ جامع کل حساب که نسخه های دیگر از آن بردارند. (منتهی الارب ). دُستور. دیوان و دفتر. || کتابی که مایحتاج در آن نوشته شده باشد. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). دُستور: آنچه محمدبن ابی مریم بازکرد و کتب دستورات بامضای آن ناطق بودند. (تاریخ قم ص 12). بعضی از صحاری این دیه های چهارگانه بر حالت زرع بماند و آنرا بوقت مساحت بپیمودند و در ضیاع خارجه در کتاب دستور یاد کردند و نوشتند. (تاریخ قم ص 33). || برنامه . پروگرام . ضابطه . نسخه . دستور عمل . دستورالعمل . روش کار. نمونه و نقشه و سرمشق . (ناظم الاطباء) : فقال علیک أنا أکتب معک دستوراً تمشی علیه . (عیون الانباء ج 2 ص 177).چون به انحلال طبیعت روی بدان عالم آرد [ نبی ] از اشارات باری عزاسمه از عبارات خویش دستوری بگذارد قائم مقام خویش . (چهار مقاله ص 17).
ای نظام ملک را رای تو دستور آمده
لشکر عزم تو هرجا رفته منصور آمده .
دستور آن بود که قاضی اصفهان بغیر از جمعه در خانه ٔ خود به تشخیص دعاوی شرعیه ... می رسید. (تذکرة الملوک چ دبیرسیاقی ص 3). اگر عارض از محال بعیده عرض شکایتی می نموده دستور چنان بود که در مقدمه ٔ قتل پنج تومان التزام عارض ... و بعد از آن حکم صادر... میشد. (تذکرة الملوک ص 12). واجبی ضرابخانه بهمان دستور شاه سابق بدین موجب ضبط و انفاد می شد. (تذکرة الملوک ص 23). و نیز رجوع به ص 43، 44، 47، 50، 56-65 همین کتاب شود.
- دستور رسومات ؛ ضوابط مرسومها ومقرریها و حقوقها : سررشته ٔ دستور رسومات مناصب دیوان اعلی ... متعلق به سرکار مزبور [ صاحب توجیه دیوان اعلی ] است . (تذکرة الملوک ص 42).
- به دستور ؛ طبق . برحسب . مطابق . موافق : وجه التزام ابواب جمع محصل مزبور... بدستور سایر وجوهات داد و ستد میشد. (تذکرة الملوک ص 13). در بیان شغل صاحب جمع میوه خانه ... و تحویل به دستوری که در حویج خانه نوشته شده بازیافت می نمایند و اخراجات مقرری و اضافه به دستور حویج خانه است . (تذکرةالملوک ص 31). صاحب جمع هیمه خانه مبلغ هشت تومان مواجب و بدستور حویج خانه مرسوم داشته . (تذکرة الملوک ص 70). و نیز رجوع به صفحات 7، 8، 11، 15، 18، 20، 23-26، 30، 33، 35، 43، 58، 60، 61 و 72 همین کتاب شود.
|| مالیات و خراج و صدیک . || وجه گمرک و راه داری . || اجرای عهد. (ناظم الاطباء). وفا به عهد و وعده . (برهان ). || بارنامه . (ناظم الاطباء). || برات و منشور. (ناظم الاطباء). || آنچه از روز پیش در پارلمانی برای بحث روز بعد تعیین کنند:دستور جلسه ٔ بعد؛ آنچه در مجلس شوری یا مجلس سنا برای بحث روز بعد آماده و پیش بینی شود. || ایضاً. نیز. همان .
- بدستور ؛ همان ، ایضاً. نیز. همچنین : صیدلانی ؛ پیرزی فروش ، صیدنانی ؛ بدستور. ویحک ؛ وای برتو ویلک ؛ بدستور. کفه ؛ پله ٔ ترازو، کفاء؛ بدستور. تغییر؛ از حال بگردانیدن ، تغیر؛ بدستور. (یادداشت مرحوم دهخدا).
|| صرف و نحو. گرامر. علم صرف : دستور زبان فارسی . || سفارش . کماند . امر. فرمان .
- دستور دادن ؛ سفارش دادن . کماند دادن . فرمان دادن . امر کردن .رجوع به دستور دادن در ردیف خود شود.
- دستور موقت ؛ در اصطلاح دادگستری امروز، تصمیم دادگاه است در دادرسی فوری ، و آنرا در سایر دادرسیها «حکم » گویند. دستور موقت تأثیری در اصل دعوی ندارد یعنی فاقد اعتبار قضیه ٔمحکوم بها است و دادگاه می تواند مخالف با آن حکم صادر کند. (فرهنگ اصطلاحات حقوقی ).
|| فرمانی به تفصیل و شرح . (یادداشت مرحوم دهخدا). امر. حکم . فرمان . حکم و فرمان بشرح و تفصیل . || اجازه . دستوری . فرمان . رخصت و اجازت . (غیاث ). اذن . پروانگی . (ناظم الاطباء) :
گر ایدونکه دستور باشد کنون
بگویم سخن پیشت ای رهنمون .
چو دستور باشد مرا گوشت و آب
براه آورم گر نسازی شتاب .
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست .
|| اجازه ٔ انصراف . رخصت مراجعت . اذن مرخصی :
خدایگانا پامس به شهر بیگانه
فزون از این نتوانم نشست دستوری .
بفرماید ار نیز کاری است شاه
وگر نیست دستور باشد براه .
|| سلام هنگام مرخصی . (ناظم الاطباء). || اجازه دهنده . اذن دهنده . رخصت دهنده . دستوردهنده :
بشاه جهان گفت کای نامدار
چو دستور باشد مرا شهریار.
چو دستور باشد مرا پهلوان
شوم نزد رستم به روشن روان .
چو دستور باشد گرانمایه شاه
که قیصر همی برفرازد کلاه .
که دستور باشد مرا شهریار
شدن پیش این دیو ناسازگار.
چو دستور باشد مرا شهریار
همان نگذرانم به بد روزگار.
چو دستور باشدمرا شهریار
بخوانم بر او چاره ٔ کارزار.
چو دستور باشد مرا پادشا
ازیشان سواری نمانم بجا.
بدین کار دستور شد شهریار
به رستم چنین گفت کای نامدار.
بشاه جهان گفت دستور باش
یکی چشم بگشا ز بد دور باش .
ز پیمان نگردد سپهبد بدر
بدین کار دستور باشد مگر.
که دستور باشد مرا تاجور
کز ایدر شوم بی کلاه و کمر.
کمانش ببرد آنکه گنجور بود
برآن کار گستهم دستور بود.
یا مرا دستور باش تا بیرون روم و عذر خود ظاهر کنم یا او را محبوس کن . (تفسیر ابوالفتوح رازی ج 3 ص 131). || خانقاه . (یادداشت مرحوم دهخدا) : ایشان گفته اند که هر که چهل جمعه بعد از نماز به دستور حاضر گردد و تخلف نورزد البته صحبت حضرت خضر بیابد... در آخر سماع ترکی مست باندرون دستور آمد... و بدمستی می کرد... گفت ای فلان صحبت [ خضر ] دریافتی گفت ای حضرت خضر چه باشد که امروز بعد از آنکه مدتی است انتظارش می کشم در آخرسماع ترک مستی باندرون خانقاه آمده . (مزارات کرمان ص 15 و 16). و رجوع به معنی قاعده و قانون شود. || ساختمان . (ناظم الاطباء). || محقنه . شیشه ٔ اماله . آلتی که بدان حقنه کنند، و آن در قدیم انبانچه ای بوده است که نایزه ای از چوب داشته مثل «پوآر» امروزی و بعدها آلتی دیگر بود که از شیشه کردندی . (یادداشت مرحوم دهخدا). ظرف که آب حقنه در آن کنند از شیشه و شاخ و جز آن . شیشه ٔ اماله . ایری گاتوار . شیشه یا شاخی که با آن از مخرج سفلی آب یا مایعی دیگر بدرون فروکنند. || چوب گنده که به پهنا بالای کشتی اندازند و لنگر و انگاره و میزان کشتی بدان نگاه دارند. (آنندراج )(جهانگیری ) (از برهان ). || چوبی که در پس در اندازند تا در گشوده نگردد. (برهان ). کلیدان در.(ناظم الاطباء).
دو شاه سرافراز در قلبگاه
دو دستور فرزانه بر دست شاه .
همی رفت با او دو دستور اوی
که دستور بودند و گنجور اوی .
هنرمند گوینده دستور ما
بفرماید اکنون بگنجور ما.
ورا راهبر پیش جاماسپ بود
که دستور فرخنده گشتاسب بود.
از ایوان خویش انجمن دور کرد
ورا نام دستور، شاپور کرد.
بخواند آن جهاندیده جاماسب را
که دستور بد شاه گشتاسب را.
ز دستور فرزانه ٔ دادگر
پراکنده رنج من آمد بسر.
بدو داد لشکر میان سپاه
که شیر ژیان بود و دستور شاه .
بیامد سواری برون از سپاه
تهم پور جاماسب دستور شاه .
بفرمان دستور دانای راز
فرودآمد از اسب و بنشست باز.
که از شاه و دستور و از لشکری
برآنگونه نشنید کس داوری .
چو بشنید ازو شاه آوازداد
به دستور پیران ویسه نژاد.
کنون هفت سال است تا پور تو
بمانده ست نزدیک دستور تو.
مر او را یکی پاک دستور بود
که رایش ز کردار بد دور بود
چو دستور باشد چنین کاردان
تو شه را هنر نیز بسیار دان .
چه گویی و رای سکندر بچیست
چه دانی تو از شاه و دستور کیست .
چو دستور دید آن بر شاه شد
به رای بلند افسر ماه شد.
سپاری بدو گنج و تخت و سپاه
تو دستور باشی ورا نیکخواه .
بهرجای کارآگهان داشتی
جهان را به دستور نگذاشتی .
سپهبد چنین گفت چون دید رنج
که دستور بیدار بهتر که گنج .
بد آگاهی آورد از پور من
از آن نامور پاک دستور من .
بدو داد لشکر میان سپاه
که شیر ژیان بود و دستور شاه .
ز دستور بدگوهر و جفت بد
تباهی به دیهیم شاهی رسد.
ز دستور پاکیزه ٔ راهبر
درخشان شود شاه را گاه و فر.
یکی پاک دستور پیشش بپای
به داد و به دین شاه را رهنمای .
بیامد همان گاه دستور اوی
همان خیل داران و گنجور اوی .
چو دستور او برگرفت آن شمار
بیامد بر نامور شهریار.
ز مرد خردمند بیدارتر
ز دستور داننده هشیارتر.
گراز اندر آمد به شهر اندرون
نه دستور را ماند و نه رهنمون .
سیامک خجسته یکی پور داشت
که نزد نیا جای دستور داشت .
پس آنگاه دستور را پیش خواند
ز بهرام با وی سخنها براند.
سزاوار ایشان یکی جایگاه
همانگه بیاراست دستور شاه .
خاصه گنه من که پس از طاعت ایزد
در خدمت دستور ملک بودم هموار.
صاحب سید تاج وزرا شمس کفاة
خواجه بوالقاسم دستور خداوند جهان .
به عالی درگه دستور کو راست
معالی از اعالی وز اسافل .
دستور وزیر بود و هرچه خواهد بکند از نیکوی . (التفهیم ص 467).
چه نیکو گفت با جمشید دستور
که با نادان نه شیون باد نه سور.
کهن دار دستور و فرزانه رای
بهر کار یکتادل و رهنمای .
بد رسد گویند شاهان را ز دستوران بد
جز کنون این داستان را کس نیامد دلسپند.
امروز قدوه ٔ ملوک جهان ودستور شاهان گیتی گشته است . (کلیله و دمنه ).
پادشاه سیادتی و تراست
از شرف ملک وز خرد دستور.
او را در دستور خداوند جهان بس
بی زحمت و بی منت این بارخدایان .
ای سپهر قدر را خورشید و ماه
وی سریر فضل را دستور و شاه .
آفرین بر حضرت و دستوری دستور باد
جاودان چشم بد از جاه و جمالش دور باد.
خواجه و دستور شاه داور ملک وسپاه
دین عرب را پناه ملک عجم را فخار.
ز درگاه قدم درتاخت تیغ و نطق همراهش
ازل دستور او گشت و ابد مولای اوآمد.
اما دستوران بی عاقبت ابروار پیش آفتاب عدل او حجاب گشته اند. (سندبادنامه ص 134). دستور خویش را در صحبت و خدمت او بفرستاد تا مراقبت او نماید. (سندبادنامه ص 137).
شه شنیدم که داشت دستوری
ناخداترسی از خدا دوری .
شاه را چون ز گفت آن مظلوم
آنچه دستور کرد شد معلوم
هرچه دستور ازو بغارت برد
جمله با خون بها بدو بسپرد.
اینکه دستور تیزبین من است
در حفاظ گله امین من است .
کار چو بی رونقی از نور برد
قصه به دستوری دستور برد.
مونس خسروشده دستور و بس
خسرو و دستور و دگر هیچکس .
دستور در آن وقت که پادشاه را سورت سخط چنان در خط برده بود الاسر بر خط فرمان نهادن روی ندید. (مرزبان نامه ).
به دستور دانا چنین گفت شاه
که دعوی خجالت بود بی گواه .
در اندیشه با خود بسی رای زد
که دستور ملک اینچنین کی سزد.
به تدبیر دستور دانشورش
به نیکی بشد نام در کشورش .
- دستور اعظم ؛ وزیر اعظم :
دستور اعظم افسر دارندگان ملک
کز ظل عرش بر سرش افسر نکوتر است .
- دستور گنجور ؛ وزیر خزانه :
ز دستور گنجور بستد کلید
همه کاخ و میدان درم گسترید.
|| کسی که بر قول او اعتماد کنند. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). آنکه در تمشیت مهمات به او اعتمادکنند. صاحب مسند و کسی که در تمشیت مهمات بدو اعتماد کنند. (ناظم الاطباء). دُستور. راهنما. رهنمون . مشاور. راهنمای عاقل :
تو فرزندی و یادگار منی
به هر کار دستور و یار منی .
بشیدوش فرمود کای پور من
بهر کار شایسته دستور من .
بیامد سیه چشم گنجور شاه
که بود اندر آن کار دستور شاه .
بر اردوان همچو دستور بود
برآن خواسته نیز گنجور بود.
بنزد شهنشاه دستور گشت [ مزدک ]
نگهبان آن گنج و گنجور گشت .
یکی نیک دستور باشی مرا
بدین مرز گنجور باشی مرا.
به دستور فرمود [ کیکاوس ] تا ساروان
هیون آرد از دشت صد کاروان .
نیکو مثلی زده ست شاها دستور
بز را چه به انجمن کشند و چه به سور.
گوهر دانش و گنجور هنر بود رشید
قبله ٔ مادر و دستور پدر بود رشید.
شاه از او یک زمان نبودی دور
شاه را هم رفیق و هم دستور.
نشان دادش یکی فرزانه دستور
بدان موضع که هست امروز مشهور.
از حوادث در پناهت می گریزم بهر آنک
عقل را دستور بینم در حدیث الفرار.
بدست تست یکی رومی سیه دستار
که در ممالک معنیست این زمان دستور.
وزیر؛ دستور و آنکه در کارها اعتماد بررأی او کنند. (دهار). || راهنما. دلیل . بلد راه :
منم گنج وفا را گشته گنجور
توئی راه جفا را گشته دستور.
|| شخص مقتدر و توانا. || مدیر امور جمهور. || منشی . (ناظم الاطباء). || پیشوای ملت زردشت که بمنزله ٔ وزیر معنوی باشد. (آنندراج ). پیشوای امت زردشت را نامند مانند هیربد و موبد. (جهانگیری ) (برهان ). پیشوای زردشتیان و خادم بزرگ آتشکده . (ناظم الاطباء). رئیس مذهبی زردشتیان . روحانی زرتشتی .عالم دین زرتشتی مانند کشیشان نصاری و فقهای اسلام واین لقب عام در زرتشتیان ایران و زرتشتیان مهاجر هندوستان هنوز متداول است :
مغ و مغزاده موبد و دستور
خدمتش را تمام بسته میان .
|| اصل کلمه ٔ یونانی «دکتر» است . یوحنا الدمشقی دکتر کنیسه ٔ یونانی بود. این کلمه و کلمه ٔ دکتر بتوسط ایرانیان مسیحی وارد کلیسا شده است و در زبانهای اروپائی درآمده . دستور رئیس روحانی زردشتیان در هر شهر است و بتوسط کلیسا این کلمه گرفته شده است . دکتر در خداشناسی و سپس در علوم دیگر. (از یادداشتهای مرحوم دهخدا). ظهیرالدین ابوالحسن بن الامام ابی القاسم البیهقی متوفی در حدود 565 هَ . ق . در کتاب موسوم به حکماءالاسلام در آنجا که ترجمه ٔ حکیم عمر خیام نیشابوری را قصد می کند می گوید: الدستور الفیلسوف حجةالحق عمربن ابراهیم الخیام ، و باز علی بن زید بیهقی درتتمه ٔ صوان الحکمه ، الدستور الفیلسوف حجةالحق عمربن ابراهیم الخیامی گفته است ، و عمر خیام هیچوقت وزیر نبوده است تا بر او عنوان دستور اطلاق گردد. (از یادداشت مرحوم دهخدا). || نسخه ٔ طبیب . نسخه که پزشک بیمار را دهد. نسخه ٔ طبیب که برای مریض نویسد.صفة. (یادداشت مرحوم دهخدا). دفتر و سررشته و نسخه ٔطبیب . (ناظم الاطباء). || (اصطلاح پزشکی ) جواز . (لغات فرهنگستان ). || هر قاعده و قانون که اصل و حسابی باشد واز آن قاعده قواعد اقتباس نمایند و استنباط کنند و از این جهت دستور گویند. (آنندراج ). طرز و روش . (جهانگیری ) (برهان ). قاعده . ضابطه . (برهان ). قاعده و قانون و طرز و آئین . (غیاث ). اساس و بنیاد و اصل و پایه و ستون و قانون و طریقه و روش . (ناظم الاطباء) :
دستور طبیب است که بشناسد شریان
چون با ضربان باشد و چون بی ضربانست .
مزاحم ؛ آنکه بر دستور نباشد. (دهار).
- به دستور ؛ حسب معمول و مطابق عادت . (آنندراج ). موافق قاعده و نظام . بر حسب دستور. طبق معمول . حسب نسق ونظم و مقرر : هرکه چهل جمعه بعد از نماز به دستور حاضر گردد و تخلف نورزد البته محبت حضرت خضر بیابد. (مزارات کرمان صص 15-16). و رجوع به معنی خانقاه شود.
|| قانون نامه ای که مردم در مهمات خود بدان رجوع کنند. || عادت و رسم و منوال و قاعده و طور. (ناظم الاطباء). || نسخه . (یادداشت مرحوم دهخدا). || نسخه ٔ اصلی کتاب . || سوادنامه ای که از روی اصل آن برداشته شده باشد. (ناظم الاطباء). || آیابه معنی مسوده ٔ کتاب است ؟ در عیون الانباء. آنجا که ابن هیثم تألیفات خود را می شمرد می گوید «و مصنفات عدة حصلت لی فی أیدی جماعة من الناس بالبصرة و الاهوازضاعت دساتیرها و قطع الشغل بامور الدنیا و عوارض الاسفار عن نسخها... و قد صنفت کتباً کثیرة دفعت دساتیرها الی جماعة من اخوانی و قطعنی الشغل السفر عن نسخها حتی خرجت الی الناس من جهتهم ». و نیز ممکن است به معنی یادداشتها و فیش باشد. (یادداشت مرحوم دهخدا). تعلیقه . سواد. || نسخه ٔ جامع کل حساب که نسخه های دیگر از آن بردارند. (منتهی الارب ). دُستور. دیوان و دفتر. || کتابی که مایحتاج در آن نوشته شده باشد. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). دُستور: آنچه محمدبن ابی مریم بازکرد و کتب دستورات بامضای آن ناطق بودند. (تاریخ قم ص 12). بعضی از صحاری این دیه های چهارگانه بر حالت زرع بماند و آنرا بوقت مساحت بپیمودند و در ضیاع خارجه در کتاب دستور یاد کردند و نوشتند. (تاریخ قم ص 33). || برنامه . پروگرام . ضابطه . نسخه . دستور عمل . دستورالعمل . روش کار. نمونه و نقشه و سرمشق . (ناظم الاطباء) : فقال علیک أنا أکتب معک دستوراً تمشی علیه . (عیون الانباء ج 2 ص 177).چون به انحلال طبیعت روی بدان عالم آرد [ نبی ] از اشارات باری عزاسمه از عبارات خویش دستوری بگذارد قائم مقام خویش . (چهار مقاله ص 17).
ای نظام ملک را رای تو دستور آمده
لشکر عزم تو هرجا رفته منصور آمده .
دستور آن بود که قاضی اصفهان بغیر از جمعه در خانه ٔ خود به تشخیص دعاوی شرعیه ... می رسید. (تذکرة الملوک چ دبیرسیاقی ص 3). اگر عارض از محال بعیده عرض شکایتی می نموده دستور چنان بود که در مقدمه ٔ قتل پنج تومان التزام عارض ... و بعد از آن حکم صادر... میشد. (تذکرة الملوک ص 12). واجبی ضرابخانه بهمان دستور شاه سابق بدین موجب ضبط و انفاد می شد. (تذکرة الملوک ص 23). و نیز رجوع به ص 43، 44، 47، 50، 56-65 همین کتاب شود.
- دستور رسومات ؛ ضوابط مرسومها ومقرریها و حقوقها : سررشته ٔ دستور رسومات مناصب دیوان اعلی ... متعلق به سرکار مزبور [ صاحب توجیه دیوان اعلی ] است . (تذکرة الملوک ص 42).
- به دستور ؛ طبق . برحسب . مطابق . موافق : وجه التزام ابواب جمع محصل مزبور... بدستور سایر وجوهات داد و ستد میشد. (تذکرة الملوک ص 13). در بیان شغل صاحب جمع میوه خانه ... و تحویل به دستوری که در حویج خانه نوشته شده بازیافت می نمایند و اخراجات مقرری و اضافه به دستور حویج خانه است . (تذکرةالملوک ص 31). صاحب جمع هیمه خانه مبلغ هشت تومان مواجب و بدستور حویج خانه مرسوم داشته . (تذکرة الملوک ص 70). و نیز رجوع به صفحات 7، 8، 11، 15، 18، 20، 23-26، 30، 33، 35، 43، 58، 60، 61 و 72 همین کتاب شود.
|| مالیات و خراج و صدیک . || وجه گمرک و راه داری . || اجرای عهد. (ناظم الاطباء). وفا به عهد و وعده . (برهان ). || بارنامه . (ناظم الاطباء). || برات و منشور. (ناظم الاطباء). || آنچه از روز پیش در پارلمانی برای بحث روز بعد تعیین کنند:دستور جلسه ٔ بعد؛ آنچه در مجلس شوری یا مجلس سنا برای بحث روز بعد آماده و پیش بینی شود. || ایضاً. نیز. همان .
- بدستور ؛ همان ، ایضاً. نیز. همچنین : صیدلانی ؛ پیرزی فروش ، صیدنانی ؛ بدستور. ویحک ؛ وای برتو ویلک ؛ بدستور. کفه ؛ پله ٔ ترازو، کفاء؛ بدستور. تغییر؛ از حال بگردانیدن ، تغیر؛ بدستور. (یادداشت مرحوم دهخدا).
|| صرف و نحو. گرامر. علم صرف : دستور زبان فارسی . || سفارش . کماند . امر. فرمان .
- دستور دادن ؛ سفارش دادن . کماند دادن . فرمان دادن . امر کردن .رجوع به دستور دادن در ردیف خود شود.
- دستور موقت ؛ در اصطلاح دادگستری امروز، تصمیم دادگاه است در دادرسی فوری ، و آنرا در سایر دادرسیها «حکم » گویند. دستور موقت تأثیری در اصل دعوی ندارد یعنی فاقد اعتبار قضیه ٔمحکوم بها است و دادگاه می تواند مخالف با آن حکم صادر کند. (فرهنگ اصطلاحات حقوقی ).
|| فرمانی به تفصیل و شرح . (یادداشت مرحوم دهخدا). امر. حکم . فرمان . حکم و فرمان بشرح و تفصیل . || اجازه . دستوری . فرمان . رخصت و اجازت . (غیاث ). اذن . پروانگی . (ناظم الاطباء) :
گر ایدونکه دستور باشد کنون
بگویم سخن پیشت ای رهنمون .
چو دستور باشد مرا گوشت و آب
براه آورم گر نسازی شتاب .
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست .
|| اجازه ٔ انصراف . رخصت مراجعت . اذن مرخصی :
خدایگانا پامس به شهر بیگانه
فزون از این نتوانم نشست دستوری .
بفرماید ار نیز کاری است شاه
وگر نیست دستور باشد براه .
|| سلام هنگام مرخصی . (ناظم الاطباء). || اجازه دهنده . اذن دهنده . رخصت دهنده . دستوردهنده :
بشاه جهان گفت کای نامدار
چو دستور باشد مرا شهریار.
چو دستور باشد مرا پهلوان
شوم نزد رستم به روشن روان .
چو دستور باشد گرانمایه شاه
که قیصر همی برفرازد کلاه .
که دستور باشد مرا شهریار
شدن پیش این دیو ناسازگار.
چو دستور باشد مرا شهریار
همان نگذرانم به بد روزگار.
چو دستور باشدمرا شهریار
بخوانم بر او چاره ٔ کارزار.
چو دستور باشد مرا پادشا
ازیشان سواری نمانم بجا.
بدین کار دستور شد شهریار
به رستم چنین گفت کای نامدار.
بشاه جهان گفت دستور باش
یکی چشم بگشا ز بد دور باش .
ز پیمان نگردد سپهبد بدر
بدین کار دستور باشد مگر.
که دستور باشد مرا تاجور
کز ایدر شوم بی کلاه و کمر.
کمانش ببرد آنکه گنجور بود
برآن کار گستهم دستور بود.
یا مرا دستور باش تا بیرون روم و عذر خود ظاهر کنم یا او را محبوس کن . (تفسیر ابوالفتوح رازی ج 3 ص 131). || خانقاه . (یادداشت مرحوم دهخدا) : ایشان گفته اند که هر که چهل جمعه بعد از نماز به دستور حاضر گردد و تخلف نورزد البته صحبت حضرت خضر بیابد... در آخر سماع ترکی مست باندرون دستور آمد... و بدمستی می کرد... گفت ای فلان صحبت [ خضر ] دریافتی گفت ای حضرت خضر چه باشد که امروز بعد از آنکه مدتی است انتظارش می کشم در آخرسماع ترک مستی باندرون خانقاه آمده . (مزارات کرمان ص 15 و 16). و رجوع به معنی قاعده و قانون شود. || ساختمان . (ناظم الاطباء). || محقنه . شیشه ٔ اماله . آلتی که بدان حقنه کنند، و آن در قدیم انبانچه ای بوده است که نایزه ای از چوب داشته مثل «پوآر» امروزی و بعدها آلتی دیگر بود که از شیشه کردندی . (یادداشت مرحوم دهخدا). ظرف که آب حقنه در آن کنند از شیشه و شاخ و جز آن . شیشه ٔ اماله . ایری گاتوار . شیشه یا شاخی که با آن از مخرج سفلی آب یا مایعی دیگر بدرون فروکنند. || چوب گنده که به پهنا بالای کشتی اندازند و لنگر و انگاره و میزان کشتی بدان نگاه دارند. (آنندراج )(جهانگیری ) (از برهان ). || چوبی که در پس در اندازند تا در گشوده نگردد. (برهان ). کلیدان در.(ناظم الاطباء).