دستاردار
لغتنامه دهخدا
دستاردار. [ دَ ] (نف مرکب ) دستاردارنده .دستارور. معمم . (یادداشت مرحوم دهخدا) :
این چو مگس خونخور و دستاردار
و آن چوخره سرزن و باطیلسان .
|| دارنده ٔ سفره . سفره دار. متصدی سفره . || دارنده ٔ حوله . خادم و متصدی رومال و حوله .
- دستاردار خوان ؛ آنکه بر سر خوان دستار و حوله بدست برای پاک کردن دست و روی ایستد :
ای صد زبیده پیش صف خادمان تو
دستاردار خوان و پرستار خوان شده .
|| منصبی بوده است بزمان عباسیان . (یادداشت مرحوم دهخدا) : از آن جمله است ابواسبکتکین دستاردار. (از الفهرست ابن الندیم ).
این چو مگس خونخور و دستاردار
و آن چوخره سرزن و باطیلسان .
|| دارنده ٔ سفره . سفره دار. متصدی سفره . || دارنده ٔ حوله . خادم و متصدی رومال و حوله .
- دستاردار خوان ؛ آنکه بر سر خوان دستار و حوله بدست برای پاک کردن دست و روی ایستد :
ای صد زبیده پیش صف خادمان تو
دستاردار خوان و پرستار خوان شده .
|| منصبی بوده است بزمان عباسیان . (یادداشت مرحوم دهخدا) : از آن جمله است ابواسبکتکین دستاردار. (از الفهرست ابن الندیم ).