دریغ
لغتنامه دهخدا
دریغ. [ دِ/ دَ ] (اِ) افسوس و اندوه و دشوار و اندوه کردن بر تقصیرات گذشته . (از برهان ). افسوس و اندوه . (غیاث ). صاحب آنندراج گوید کلمه ای است که در محل تأسف و تحسرگویند و بدین معنی با لفظ خوردن مستعمل است -انتهی .رنج و اندوه و آزار و پشیمانی و حسرت و افسوس و تأسف بر گناهان و تقصیرات گذشته و آه و زاری . (ناظم الاطباء). حسرة. (از دهار). اسف خوردن . متأسف شدن . حسرت بردن . متحسر شدن . فسوس . استهزاء. سخره :
دی به دریغ اندرون ماه به میغ اندرون
رنگ به تیغ اندرون شاخ زد و آرمید.
همی چاره سازند بر کشتنش
سپه را دریغ است از بستنش .
دلش گشت دریای درد و دریغ
شدش دیدگان ژاله بارنده میغ.
لیکن گزندکی سوزش فراق و الم هجران بار آورده است جهت امیرالمؤمنین دریغ و درد و اندوه و غم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 310). امیر گفت آن چیست اگر فرزندی عزیز را بذل باید کرد بکنم که این کار برآید و دراز نگردد و دریغ ندارد. (تاریخ بیهقی ص 329).
با تو فردا چه بماند جز دریغ
چون برد میراث خوار آنچت که هند .
ز عاقلان بگریزی از آنکه گویندت
دریغت این قد و این قامت بدین شکهی .
کردم در جانش جای ونیست دریغ
این دل و جان زین بزرگوار مرا.
مکار «اگر» که ز کشته دریغ می دروی
دریغ می درود هرکسی که کارد «اگر».
در جمله دیدم آنچه ز عشاق کس ندید
اما دریغ چیست که درخواب دیده ام .
تخم ادب کاشتم دریغدرودم
گر بر دولت درودمی چه غمستی .
تا آسمان زمین تو گشت از غم و دریغ
چون مشتری میانه ٔ نحسین مجاورم .
از دریغ آنکه روح و جسم او از هم گسست
چارارکان را دگر باهم نخواهی یافتن .
باد دریغ در دلم کشت چراغ زندگی
بوی چراغ کشته شد سوی هوای آسمان .
خاقانی را دریغ همجنسان
کشته ست که موی ازو نیازرده ست .
خاصه که بردریغ خراسان سیاه گشت
خورشید زیر سایه و ظلمت فزای خاک .
هیچ حاصل بجز دریغم نیست
زانچه بر من ز گرم و سرد گذشت .
آسیب زمهریردریغ و سموم داغ
بر گلبنان دست نشان چون گذاشتی .
دریغ آن است کان لعبت نماند
و گرنه هر که ماند عیش راند.
شبی و صد دریغ و ناله تا روز
دلی و صد هزاران حسرت و سوز.
خود را ز دریغ برزمین زد
بسیار طپانچه بر جبین زد.
از خیانت رسد خجالت مرد
وز خجالت دریغ باشد و درد.
ز دست رفت مرا بی تو روزگار دریغ
چه یک دریغ که خود صدهزار بار دریغ.
علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد
دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست .
بگو خواهر به غم گشتم گرفتار
دریغ از راه دور و رنج بسیار.
کَوبة؛ دریغ و پشیمانی از گذشته و فوت شده . (از منتهی الارب ).
- اشک دریغ ؛ اشک حسرت : انگشت را از ستردن اشک دریغ هم پرداختگی آن نبود که نقش کشف الحال بستی . (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 96).
- دست دریغ بهم سودن ؛ دست تأسف و تحسر بهم مالیدن :
بهم برهمی سود دست دریغ
شنیدندترکان آهخته تیغ.
|| مایه ٔ تاسف . مایه ٔ افسوس بی انصافی . ناروا. حیف :
به موبد چنین گفت کای روزبه
دریغ است ویران چنین خوب ده .
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود.
دریغ باشد چون تو حکیمی کشتن و دیگری چون تو نیست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 340). دریغ از این دو مرد [ ابوسهل و سوری ] و چندان مال و نعمت اگر بدست مخالفان افتد. (تاریخ بیهقی ص 556). چون خشم کسری بنشست گفت دریغ باشد تباه کردن این ، فرمود تا وی رادر خانه ای کردند سخت تاریک . (تاریخ بیهقی ص 340). مهتر سرای گفت زندگانی خداوند دراز باد، دریغ باشد این چنین روئی را زیرخاک کردن . (تاریخ بیهقی ص 382). چنین مردی به زعامت پیلبانان دریغ باشد. (تاریخ بیهقی ص 286).
کان پیکر رخشنده تر از جرم دو پیکر
حقا که دریغ است به خوی بد و پیکار.
طغرای هلالیش دریغ است به کاغذ
آن ابروی پیروزی بر روی قمرباد.
کون عدو را دریغ باشد از آن ...
باد به نیمورمن عدوش گرفتار.
در آینه دریغ بود صورتی کزو
بیند هزار صورت جان پرور آینه .
به چشمهای تو، کان چشم کز تو برگیرند
دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت .
دریغ است روی از کسی تافتن
که دیگر نشاید چنو یافتن .
دریغ است از این [ پند سعدی ] روی برتافتن
کزین روی دولت توان یافتن .
موئی چنین دریغ نباشد گره زدن
بگذار تا کنار و برت مشکبو بود.
بدین دودیده که امشب ترا همی بینم
دریغ باشد فردا که دیگری نگرم .
دریغ است باسفله گفتن علوم
که ضایع شود تخم در شوره بوم .
مرا به گوش تو باید حکایت از لب خویش
دریغ باشد پیغام مابه دست رسول .
لقمان حکیم اندر آن قافله بود یکی گفتش از کاروانیان مگر اینان را [ دزدان را ] نصیحتی کنی ... تا طرفی از ما دست بدارند که دریغ باشد که چندین نعمت ضایع شود.. گفت دریغ کلمه ٔ حکمت باشد با ایشان گفتن . (گلستان سعدی ). استعداد بی تربیت دریغ است و تربیت نامستعد ضایع. (گلستان ).
زن چو میغ است و مرد چون ماه است
ماه را تیرگی ز میغ بود
بدترین مرد اندر این عالم
به بهین زنان دریغ بود.
همائی چون تو عالیقدر و حرص استخوان تاکی
دریغآن سایه ٔ دولت که بر نااهل افکندی .
|| مضایقه . مضایقت . روا ناداری ضنت :
در گنجها را گشادن گرفت
نهاده همه رای داده گرفت
همان جوشن و خود زرین و تیغ
کلاه و کمر هم نبودش دریغ.
جز از جوشن و خود و کوپال و تیغ
ز ما این نبودی کسی را دریغ.
ازغم تو به دل گریغش نیست
هرچه دارد ز تو دریغش نیست .
اگر باز فروختندی ما را هیچ چیز از وی دریغ نبودی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 371). اگر برادر مخالفت نگرفتی و بساختی و برفرمان پدرش کارکردی ، بوالعسکر، هیچ چیز از نعمت از وی دریغ نبودی . (تاریخ بیهقی ص 242).
پند و سخن خوب برآن سفله دریغ است
زنهار که از بار خوی بد نرهانیش .
دهقان بر پشت قصه توقیع کرد که این قدر از تو دریغ نیست و افزون ازین را روی نیست . (چهارمقاله ص 58).
ما را جگر دریغ نبود از تو هیچ وقت
آخر ز گوشه ٔ جگر ما چه خواستی .
گر کشی جانم از تو نیست دریغ
اینک اینک سر، آنک آنک تیغ.
گویند پایدار گرت سردریغ نیست
گو سر قبول کن که به پایش درافکنم .
دریغ نیست مرا هرچه هست درنظرت
دلی چه باشد و جانی چه در حساب آید.
بگفتا سرت گر ببرد به تیغ
بگفت اینقدر نبود از وی دریغ.
اگر به این جامع که پوشیده ام قناعت کنید دریغ نباشد. (گلستان سعدی ).
- امثال :
دریغ از یک هل (هیل ) پوچ (یا پوک ): با دوماه خدمت و آن همه مرارت ، دریغ از یک هل پوچ ، یعنی هیچ به من نداد یاهیچ نفرستاد. (یادداشت مرحوم دهخدا).
- بی دروغ و دریغ ؛ راست و بی تبعیض :
شه چو دریاست بی دروغ و دریغ
جزر و مدش به تازیانه و تیغ.
- بی دریغ ؛ بی مضایقه . بدون بخل :
سمور سیه روبه سرخ تیغ
همان قاقم و قندز بی دریغ.
گر بزنندم به تیغ درنظرش بی دریغ
دیدن او یک نفس صد چو منش خونبهاست .
رجوع به بیدریغ در ردیف خودشود.
|| (صوت ) کلمه ای است که آن را در مقام تأسف و حسرت گویند. (برهان ). کلمه ای باشد که در محل حسرت و افسوس وتأسف گویند. (جهانگیری ). کلمه ای است که بدان حسرت خورند برگذشته و فوت شده . (منتهی الارب ذیل لهف ). کلمه ای است که در محل تأسف و تحسر گویند و بدین معنی بالفظ خوردن مستعمل است . و انگشت دریغ و پشت دست دریغبه ترکیب می آید. (از آنندراج ). کلمه ای است از سر حسرت و ندامت و اندوه و پشیمانی و فوت فرصت و اسف بر مرگ کسی گویند. (صحاح الفرس ). کلمه ٔ غیر موصول که در حسرت و افسوس استعمال می شود. (ناظم الاطباء). عمل پشیمانی خوردن . عمل حسرت آوردن بر گذشته . (یادداشت مرحوم دهخدا). بیداد. افسوس . فسوس . درد. دردا. حیف . اسفاًعلی . حیف از :
دریغ فر جوانی و عز اوی دریغ
عزیز بود از این پیش همچنان سپریغ.
دریغ روز جوانی هزار بار دریغ
که شادمانی من راست بود چون سپریغ.
بیفتاد از اسب اندرون شهریار
دریغ آن چنان شاهزاده سوار.
دریغ آن نکوروی تابان چو ماه
که بازش ندید آن خردمند شاه .
دریغ آن دلیران و گردنکشان
دریغ آن سواران مردم کشان .
گرفتند تابوت او سر بزیر
دریغ آنچنان نامدار دلیر.
بدوگفت هومان دریغ ای جوان
به سیری رسیدی همانا زجان .
دریغ این بر و برز و بالای تو
رکیب دراز و یلی پای تو.
دریغ آن سر و تاج و اورنگ و تخت
دریغ آن بزرگی و آن فر و بخت .
دریغ آن سر و تاج و بالا و برز
دریغ آن بر و شاخ و آن دست و گرز.
دریغ آن سر و تاج و آن مهر و داد
که خواهد شدن تخت شاهی به باد.
دریغ آنچنان نامور شهریار
که چون او نبیند دگر روزگار.
دریغآن پراکندن گنج من
فرستادن مردم و رنج من .
دریغ آن سوار و جوانی او [ فرود]
برزم اندرون کامرانی او.
بگفت این و تاریک شد بخت اوی
دریغ آن سر و افسر و تخت اوی .
دریغ آن کمربند و آن گردگاه
دریغ آن کیی برز و بالای شاه .
دریغآن همه کشور و بوم و بر
دریغ آن همه زر گنج و گهر.
دریغ افسر و تخت زرین و عاج
همه یاره و طوق زرین و تاج .
ز بی رحمی مرا تا کی نمائی
دریغ دوری و درد جدائی .
امیر گفت : دریغ احمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 371).
دریغ آن بر و برز و آن یال اوی
هم آن تیر وآن تیغ و پیغال اوی .
دریغ این قد و قامت مردمی
بدین راستی بر تو ای نابکار.
دریغخاد و خر و خوک و خرس با خرچنگ
که بوده رهگذر جمله در و دیوارم .
دریغ سی وسه پاره زر و دوازده ده
دریغ حائط و قصر و زمین و انهارم .
دریغ کاش ترا خوی چون خیال بدی
که خرمم ز خیال تو و ز خوی تو نه .
دریغ تنگ مجال است و برنمی آید
که راندمی به ثنای خلیفه سحر حلال .
دریغ میوه ٔ عمرم رشید کز سرپای
به بیست سال برآمد به یک نفس بگذشت .
در دهنش خنجر ودردست تیغ
سر به دو شمشیر سپارم دریغ.
ز دست رفت مرا بی تو روزگار دریغ
چه یک دریغ که خود صد هزار بار دریغ .
سحر است چشم و زلف و بنا گوششان دریغ
کاین مؤمنان به سحر چنین بگرویده اند.
دریغ عهد گلستان و خواب دربستان
اگر نبودی تشویش بلبل سحرم .
دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت
که سنگ تفرقه ایام در میان انداخت .
دریغ از فلک شیوه ای ساختی
که گنجی بدست من انداختی .
دریغ پای که برخاک می نهد معشوق
چرا نه بر سر و بر چشم ما گذر دارد.
با یکی از دوستان همی گفت : دریغ اگر این بنده با حسن و شمایلی که دارد زبان دراز و بی ادب نبودی . (گلستان سعدی ).
در این امید بسر شد دریغ عمر عزیز.
(گلستان ).
دست بر دست می زند که دریغ نشنیدم حدیث دانشمند. (گلستان ).
- آه و دریغ ؛ آه و افسوس :
دور جوانی بشد از دست من
آه و دریغ آن ز من دلفروز.
- ای دریغ ؛ وا اسفا. دریغا. (یادداشت مرحوم دهخدا). افسوس . حسرتا. اسفاً علی . یا اسفی . (دهار) :
ای دریغ آن حر هنگام سخا حاتم فش
ای دریغ آن گو هنگام وغا سام گراه .
من بانگ برکشیدم و گفتم که ای دریغ
اسلامیان به کعبه و ما در کلیسیا.
ای دریغ آن دیده ٔ کور و کبود
کافتابی اندرو ذره نمود.
ای دریغ این جمله احوال توهست
تو برآن فرعون برخواهیش بست .
هرآنکوقلم را نورزید و تیغ
بر او گربمیرد مگو ای دریغ.
سرشک غم از دیده باران چو میغ
که عمرم به غفلت گذشت ای دریغ.
- دریغ که ؛ کاش . (یادداشت مرحوم دهخدا) :
به رخ چو مهر فلک بی نظیر آفاق است
به دل دریغ که یک ذره مهربان بودی .
- دریغ من ؛ وای من . یا ویلتاه . واحسرتا. (یادداشت مرحوم دهخدا) :
دریغ من که مرا مرگ و زندگانی تلخ
که دل تبست و تباه است و تن تباه و تبست .
غصه ٔ آسمان خورم دم نزنم ، دریغ من
در خم شست آسمان بسته منم ، دریغ من
چون دم سرد صبحدم کآتش روزبردهد
آتش دل برآورم دم نزنم دریغ من .
- دریغ و درد ؛ دریغا. دردا. واحسرتا. یاحسرتا. افسوس . (یادداشت مرحوم دهخدا). دریغا و دردا. (آنندراج ) :
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق .
دریغ و درد که درجستجوی گنج حضور
بسی شدم به گدائی بر کرام و نشد.
عیان نشد که چرا آمدم کجا بودم
دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم .
|| (اِ) انکار و امتناع و عدم قبول و مخالفت . (ناظم الاطباء). رد. انکار. نکول . امتناع . اباء :
همی چاره سازند برکشتنش
سپه را دریغ است از بستنش .
و رجوع به دریغ داشتن در ردیف خود شود. || نفرت . || سهو و غفلت و قصور و سستی و کاهلی و دشواری و اشکال . (ناظم الاطباء). اسب ضعیف و نزار. دریغی . رجوع به دریغی شود.
دی به دریغ اندرون ماه به میغ اندرون
رنگ به تیغ اندرون شاخ زد و آرمید.
همی چاره سازند بر کشتنش
سپه را دریغ است از بستنش .
دلش گشت دریای درد و دریغ
شدش دیدگان ژاله بارنده میغ.
لیکن گزندکی سوزش فراق و الم هجران بار آورده است جهت امیرالمؤمنین دریغ و درد و اندوه و غم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 310). امیر گفت آن چیست اگر فرزندی عزیز را بذل باید کرد بکنم که این کار برآید و دراز نگردد و دریغ ندارد. (تاریخ بیهقی ص 329).
با تو فردا چه بماند جز دریغ
چون برد میراث خوار آنچت که هند .
ز عاقلان بگریزی از آنکه گویندت
دریغت این قد و این قامت بدین شکهی .
کردم در جانش جای ونیست دریغ
این دل و جان زین بزرگوار مرا.
مکار «اگر» که ز کشته دریغ می دروی
دریغ می درود هرکسی که کارد «اگر».
در جمله دیدم آنچه ز عشاق کس ندید
اما دریغ چیست که درخواب دیده ام .
تخم ادب کاشتم دریغدرودم
گر بر دولت درودمی چه غمستی .
تا آسمان زمین تو گشت از غم و دریغ
چون مشتری میانه ٔ نحسین مجاورم .
از دریغ آنکه روح و جسم او از هم گسست
چارارکان را دگر باهم نخواهی یافتن .
باد دریغ در دلم کشت چراغ زندگی
بوی چراغ کشته شد سوی هوای آسمان .
خاقانی را دریغ همجنسان
کشته ست که موی ازو نیازرده ست .
خاصه که بردریغ خراسان سیاه گشت
خورشید زیر سایه و ظلمت فزای خاک .
هیچ حاصل بجز دریغم نیست
زانچه بر من ز گرم و سرد گذشت .
آسیب زمهریردریغ و سموم داغ
بر گلبنان دست نشان چون گذاشتی .
دریغ آن است کان لعبت نماند
و گرنه هر که ماند عیش راند.
شبی و صد دریغ و ناله تا روز
دلی و صد هزاران حسرت و سوز.
خود را ز دریغ برزمین زد
بسیار طپانچه بر جبین زد.
از خیانت رسد خجالت مرد
وز خجالت دریغ باشد و درد.
ز دست رفت مرا بی تو روزگار دریغ
چه یک دریغ که خود صدهزار بار دریغ.
علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد
دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست .
بگو خواهر به غم گشتم گرفتار
دریغ از راه دور و رنج بسیار.
کَوبة؛ دریغ و پشیمانی از گذشته و فوت شده . (از منتهی الارب ).
- اشک دریغ ؛ اشک حسرت : انگشت را از ستردن اشک دریغ هم پرداختگی آن نبود که نقش کشف الحال بستی . (منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 96).
- دست دریغ بهم سودن ؛ دست تأسف و تحسر بهم مالیدن :
بهم برهمی سود دست دریغ
شنیدندترکان آهخته تیغ.
|| مایه ٔ تاسف . مایه ٔ افسوس بی انصافی . ناروا. حیف :
به موبد چنین گفت کای روزبه
دریغ است ویران چنین خوب ده .
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود.
دریغ باشد چون تو حکیمی کشتن و دیگری چون تو نیست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 340). دریغ از این دو مرد [ ابوسهل و سوری ] و چندان مال و نعمت اگر بدست مخالفان افتد. (تاریخ بیهقی ص 556). چون خشم کسری بنشست گفت دریغ باشد تباه کردن این ، فرمود تا وی رادر خانه ای کردند سخت تاریک . (تاریخ بیهقی ص 340). مهتر سرای گفت زندگانی خداوند دراز باد، دریغ باشد این چنین روئی را زیرخاک کردن . (تاریخ بیهقی ص 382). چنین مردی به زعامت پیلبانان دریغ باشد. (تاریخ بیهقی ص 286).
کان پیکر رخشنده تر از جرم دو پیکر
حقا که دریغ است به خوی بد و پیکار.
طغرای هلالیش دریغ است به کاغذ
آن ابروی پیروزی بر روی قمرباد.
کون عدو را دریغ باشد از آن ...
باد به نیمورمن عدوش گرفتار.
در آینه دریغ بود صورتی کزو
بیند هزار صورت جان پرور آینه .
به چشمهای تو، کان چشم کز تو برگیرند
دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت .
دریغ است روی از کسی تافتن
که دیگر نشاید چنو یافتن .
دریغ است از این [ پند سعدی ] روی برتافتن
کزین روی دولت توان یافتن .
موئی چنین دریغ نباشد گره زدن
بگذار تا کنار و برت مشکبو بود.
بدین دودیده که امشب ترا همی بینم
دریغ باشد فردا که دیگری نگرم .
دریغ است باسفله گفتن علوم
که ضایع شود تخم در شوره بوم .
مرا به گوش تو باید حکایت از لب خویش
دریغ باشد پیغام مابه دست رسول .
لقمان حکیم اندر آن قافله بود یکی گفتش از کاروانیان مگر اینان را [ دزدان را ] نصیحتی کنی ... تا طرفی از ما دست بدارند که دریغ باشد که چندین نعمت ضایع شود.. گفت دریغ کلمه ٔ حکمت باشد با ایشان گفتن . (گلستان سعدی ). استعداد بی تربیت دریغ است و تربیت نامستعد ضایع. (گلستان ).
زن چو میغ است و مرد چون ماه است
ماه را تیرگی ز میغ بود
بدترین مرد اندر این عالم
به بهین زنان دریغ بود.
همائی چون تو عالیقدر و حرص استخوان تاکی
دریغآن سایه ٔ دولت که بر نااهل افکندی .
|| مضایقه . مضایقت . روا ناداری ضنت :
در گنجها را گشادن گرفت
نهاده همه رای داده گرفت
همان جوشن و خود زرین و تیغ
کلاه و کمر هم نبودش دریغ.
جز از جوشن و خود و کوپال و تیغ
ز ما این نبودی کسی را دریغ.
ازغم تو به دل گریغش نیست
هرچه دارد ز تو دریغش نیست .
اگر باز فروختندی ما را هیچ چیز از وی دریغ نبودی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 371). اگر برادر مخالفت نگرفتی و بساختی و برفرمان پدرش کارکردی ، بوالعسکر، هیچ چیز از نعمت از وی دریغ نبودی . (تاریخ بیهقی ص 242).
پند و سخن خوب برآن سفله دریغ است
زنهار که از بار خوی بد نرهانیش .
دهقان بر پشت قصه توقیع کرد که این قدر از تو دریغ نیست و افزون ازین را روی نیست . (چهارمقاله ص 58).
ما را جگر دریغ نبود از تو هیچ وقت
آخر ز گوشه ٔ جگر ما چه خواستی .
گر کشی جانم از تو نیست دریغ
اینک اینک سر، آنک آنک تیغ.
گویند پایدار گرت سردریغ نیست
گو سر قبول کن که به پایش درافکنم .
دریغ نیست مرا هرچه هست درنظرت
دلی چه باشد و جانی چه در حساب آید.
بگفتا سرت گر ببرد به تیغ
بگفت اینقدر نبود از وی دریغ.
اگر به این جامع که پوشیده ام قناعت کنید دریغ نباشد. (گلستان سعدی ).
- امثال :
دریغ از یک هل (هیل ) پوچ (یا پوک ): با دوماه خدمت و آن همه مرارت ، دریغ از یک هل پوچ ، یعنی هیچ به من نداد یاهیچ نفرستاد. (یادداشت مرحوم دهخدا).
- بی دروغ و دریغ ؛ راست و بی تبعیض :
شه چو دریاست بی دروغ و دریغ
جزر و مدش به تازیانه و تیغ.
- بی دریغ ؛ بی مضایقه . بدون بخل :
سمور سیه روبه سرخ تیغ
همان قاقم و قندز بی دریغ.
گر بزنندم به تیغ درنظرش بی دریغ
دیدن او یک نفس صد چو منش خونبهاست .
رجوع به بیدریغ در ردیف خودشود.
|| (صوت ) کلمه ای است که آن را در مقام تأسف و حسرت گویند. (برهان ). کلمه ای باشد که در محل حسرت و افسوس وتأسف گویند. (جهانگیری ). کلمه ای است که بدان حسرت خورند برگذشته و فوت شده . (منتهی الارب ذیل لهف ). کلمه ای است که در محل تأسف و تحسر گویند و بدین معنی بالفظ خوردن مستعمل است . و انگشت دریغ و پشت دست دریغبه ترکیب می آید. (از آنندراج ). کلمه ای است از سر حسرت و ندامت و اندوه و پشیمانی و فوت فرصت و اسف بر مرگ کسی گویند. (صحاح الفرس ). کلمه ٔ غیر موصول که در حسرت و افسوس استعمال می شود. (ناظم الاطباء). عمل پشیمانی خوردن . عمل حسرت آوردن بر گذشته . (یادداشت مرحوم دهخدا). بیداد. افسوس . فسوس . درد. دردا. حیف . اسفاًعلی . حیف از :
دریغ فر جوانی و عز اوی دریغ
عزیز بود از این پیش همچنان سپریغ.
دریغ روز جوانی هزار بار دریغ
که شادمانی من راست بود چون سپریغ.
بیفتاد از اسب اندرون شهریار
دریغ آن چنان شاهزاده سوار.
دریغ آن نکوروی تابان چو ماه
که بازش ندید آن خردمند شاه .
دریغ آن دلیران و گردنکشان
دریغ آن سواران مردم کشان .
گرفتند تابوت او سر بزیر
دریغ آنچنان نامدار دلیر.
بدوگفت هومان دریغ ای جوان
به سیری رسیدی همانا زجان .
دریغ این بر و برز و بالای تو
رکیب دراز و یلی پای تو.
دریغ آن سر و تاج و اورنگ و تخت
دریغ آن بزرگی و آن فر و بخت .
دریغ آن سر و تاج و بالا و برز
دریغ آن بر و شاخ و آن دست و گرز.
دریغ آن سر و تاج و آن مهر و داد
که خواهد شدن تخت شاهی به باد.
دریغ آنچنان نامور شهریار
که چون او نبیند دگر روزگار.
دریغآن پراکندن گنج من
فرستادن مردم و رنج من .
دریغ آن سوار و جوانی او [ فرود]
برزم اندرون کامرانی او.
بگفت این و تاریک شد بخت اوی
دریغ آن سر و افسر و تخت اوی .
دریغ آن کمربند و آن گردگاه
دریغ آن کیی برز و بالای شاه .
دریغآن همه کشور و بوم و بر
دریغ آن همه زر گنج و گهر.
دریغ افسر و تخت زرین و عاج
همه یاره و طوق زرین و تاج .
ز بی رحمی مرا تا کی نمائی
دریغ دوری و درد جدائی .
امیر گفت : دریغ احمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 371).
دریغ آن بر و برز و آن یال اوی
هم آن تیر وآن تیغ و پیغال اوی .
دریغ این قد و قامت مردمی
بدین راستی بر تو ای نابکار.
دریغخاد و خر و خوک و خرس با خرچنگ
که بوده رهگذر جمله در و دیوارم .
دریغ سی وسه پاره زر و دوازده ده
دریغ حائط و قصر و زمین و انهارم .
دریغ کاش ترا خوی چون خیال بدی
که خرمم ز خیال تو و ز خوی تو نه .
دریغ تنگ مجال است و برنمی آید
که راندمی به ثنای خلیفه سحر حلال .
دریغ میوه ٔ عمرم رشید کز سرپای
به بیست سال برآمد به یک نفس بگذشت .
در دهنش خنجر ودردست تیغ
سر به دو شمشیر سپارم دریغ.
ز دست رفت مرا بی تو روزگار دریغ
چه یک دریغ که خود صد هزار بار دریغ .
سحر است چشم و زلف و بنا گوششان دریغ
کاین مؤمنان به سحر چنین بگرویده اند.
دریغ عهد گلستان و خواب دربستان
اگر نبودی تشویش بلبل سحرم .
دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت
که سنگ تفرقه ایام در میان انداخت .
دریغ از فلک شیوه ای ساختی
که گنجی بدست من انداختی .
دریغ پای که برخاک می نهد معشوق
چرا نه بر سر و بر چشم ما گذر دارد.
با یکی از دوستان همی گفت : دریغ اگر این بنده با حسن و شمایلی که دارد زبان دراز و بی ادب نبودی . (گلستان سعدی ).
در این امید بسر شد دریغ عمر عزیز.
(گلستان ).
دست بر دست می زند که دریغ نشنیدم حدیث دانشمند. (گلستان ).
- آه و دریغ ؛ آه و افسوس :
دور جوانی بشد از دست من
آه و دریغ آن ز من دلفروز.
- ای دریغ ؛ وا اسفا. دریغا. (یادداشت مرحوم دهخدا). افسوس . حسرتا. اسفاً علی . یا اسفی . (دهار) :
ای دریغ آن حر هنگام سخا حاتم فش
ای دریغ آن گو هنگام وغا سام گراه .
من بانگ برکشیدم و گفتم که ای دریغ
اسلامیان به کعبه و ما در کلیسیا.
ای دریغ آن دیده ٔ کور و کبود
کافتابی اندرو ذره نمود.
ای دریغ این جمله احوال توهست
تو برآن فرعون برخواهیش بست .
هرآنکوقلم را نورزید و تیغ
بر او گربمیرد مگو ای دریغ.
سرشک غم از دیده باران چو میغ
که عمرم به غفلت گذشت ای دریغ.
- دریغ که ؛ کاش . (یادداشت مرحوم دهخدا) :
به رخ چو مهر فلک بی نظیر آفاق است
به دل دریغ که یک ذره مهربان بودی .
- دریغ من ؛ وای من . یا ویلتاه . واحسرتا. (یادداشت مرحوم دهخدا) :
دریغ من که مرا مرگ و زندگانی تلخ
که دل تبست و تباه است و تن تباه و تبست .
غصه ٔ آسمان خورم دم نزنم ، دریغ من
در خم شست آسمان بسته منم ، دریغ من
چون دم سرد صبحدم کآتش روزبردهد
آتش دل برآورم دم نزنم دریغ من .
- دریغ و درد ؛ دریغا. دردا. واحسرتا. یاحسرتا. افسوس . (یادداشت مرحوم دهخدا). دریغا و دردا. (آنندراج ) :
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق .
دریغ و درد که درجستجوی گنج حضور
بسی شدم به گدائی بر کرام و نشد.
عیان نشد که چرا آمدم کجا بودم
دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم .
|| (اِ) انکار و امتناع و عدم قبول و مخالفت . (ناظم الاطباء). رد. انکار. نکول . امتناع . اباء :
همی چاره سازند برکشتنش
سپه را دریغ است از بستنش .
و رجوع به دریغ داشتن در ردیف خود شود. || نفرت . || سهو و غفلت و قصور و سستی و کاهلی و دشواری و اشکال . (ناظم الاطباء). اسب ضعیف و نزار. دریغی . رجوع به دریغی شود.