دریغ خوردن
لغتنامه دهخدا
دریغ خوردن . [ دِ / دَ خوَرْ / خُرْ دَ ] (مص مرکب ) حسرت کردن . افسوس خوردن . آه کشیدن . غم خوردن . (ناظم الاطباء). درد خوردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). اسف . (دهار). تأسف . تبلد. تحسر. تحکر. تفکن . تهلیف . (منتهی الارب ). حسرة. (دهار). لهف . (منتهی الارب ) : بهرام دیگر روز بندوی را طلب کرد گفتند بگریخت ، بهرام دریغ بسیار بخورد به ناکشتن او. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ).
بر آنچه داری در دست شادمانه مباش
و ز آنچه از کف تو رفت از آن دریغ مخور.
پیری نهاد خنجر برنایت
تا کی خوری دریغ ز برنائی .
موش گوید که چون درآمد مار
غم جان نه دریغ خانه خورم .
همه شروان شریک این دردند
دشمنان هم دریغ او خوردند.
رنجه مکن زبانت به دشنام چون منی
حقا که من دریغ زبان تو می خورم .
هرچه رفت از ورق عمر و جوانی و مراد
چون دریغش خورم اول ز پسر درگیرم .
من کس فرستادم و او را پرسش کردم و دریغ خوردم و گفتم ...(منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 81).
وز بی کسی تو در چنین درد
می گفت وبرآن دریغ می خورد.
رفت جوانی به تغافل بسر
جای دریغ است دریغی بخور.
دریغش مخور برهلاک و تلف
که پیش از پدر مرده به ناخلف .
بنفشه وار نشستن چه سود سر در پیش
دریغ بیهده خوردن بدان دو نرگس مست .
صیادی ضعیف را ماهیی قوی به دام اندر افتاد... ماهی برو غالب آمد دام از دستش درربود و برفت ... دیگر جماعت صیادان دریغ خوردند و ملامتش کردند. (گلستان سعدی ).
ناگفتنی است راز دهانت ولی چه سود
خوردن دریغ برسخنی کز دهن برفت .
در دفع من ز غیرکشی پا ز اختلاط
بر وضع خویش و حال تو یکسان خورم دریغ.
هوس را چو آورده در زیر تیغ
کفش خورده بر تیغ او صد دریغ.
ملهوف ، مهکوب ، دریغ خورنده . (دهار).
بر آنچه داری در دست شادمانه مباش
و ز آنچه از کف تو رفت از آن دریغ مخور.
پیری نهاد خنجر برنایت
تا کی خوری دریغ ز برنائی .
موش گوید که چون درآمد مار
غم جان نه دریغ خانه خورم .
همه شروان شریک این دردند
دشمنان هم دریغ او خوردند.
رنجه مکن زبانت به دشنام چون منی
حقا که من دریغ زبان تو می خورم .
هرچه رفت از ورق عمر و جوانی و مراد
چون دریغش خورم اول ز پسر درگیرم .
من کس فرستادم و او را پرسش کردم و دریغ خوردم و گفتم ...(منشآت خاقانی چ دانشگاه ص 81).
وز بی کسی تو در چنین درد
می گفت وبرآن دریغ می خورد.
رفت جوانی به تغافل بسر
جای دریغ است دریغی بخور.
دریغش مخور برهلاک و تلف
که پیش از پدر مرده به ناخلف .
بنفشه وار نشستن چه سود سر در پیش
دریغ بیهده خوردن بدان دو نرگس مست .
صیادی ضعیف را ماهیی قوی به دام اندر افتاد... ماهی برو غالب آمد دام از دستش درربود و برفت ... دیگر جماعت صیادان دریغ خوردند و ملامتش کردند. (گلستان سعدی ).
ناگفتنی است راز دهانت ولی چه سود
خوردن دریغ برسخنی کز دهن برفت .
در دفع من ز غیرکشی پا ز اختلاط
بر وضع خویش و حال تو یکسان خورم دریغ.
هوس را چو آورده در زیر تیغ
کفش خورده بر تیغ او صد دریغ.
ملهوف ، مهکوب ، دریغ خورنده . (دهار).