26 فرهنگ

دردآشام

لغت‌نامه دهخدا

دردآشام . [ دُ ] (نف مرکب ) دردآشامنده . آشامنده ٔ درد. آنکه جام شرابی را تهی می کند و تا ته آن می آشامد. (ناظم الاطباء). توسعاً شرابخوار :
می با جوانان خوردنم خاطر تمنا می کند
تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را.

سعدی .


درین سماع همه ساقیان شاهدروی
برین شراب همه صوفیان دردآشام .

سعدی .


مستی از من پرس و شور عاشقی
آن کجا داند که دردآشام نیست .

سعدی .


آن حریفی که شب و روز می صاف کشد
بود آیا که کند یاد ز دردآشامی .

حافظ.


جمله وحش و طیر مست جام عشق
جان هر یک گشته دردآشام عشق .

اسیر لاهیجی (از آنندراج ).


فلک امشب به کام رند دردآشام می گردد
عسس رو خواب راحت کن که امشب جام می گردد.

ملا فغفور لاهیجانی (از آنندراج ).