خوالیگر
لغتنامه دهخدا
خوالیگر. [ خوا / خا / خ َ گ َ ] (ص مرکب ) خوالگر. طباخ . مطبخی . آشپز. دیگ پز. طابخ . قادر. خورشگر. پزنده . باورچی .سفره چی . خوراک پز. (یادداشت بخط مؤلف ) :
یکی خانه او را بیاراستند
بدیبا و خوالیگران خواستند.
می و خوان و خوالیگران یافتی .
بفرمود رستم بخوالیگران
که اندر زمان آوریدند خوان .
روزی دهان پنج حواس و چهارطبع
خوالیگران نه فلک و هفت اخترند.
پرستنده دختر به آیین خویش
ز خوالیگران خوان و می خواست پیش .
|| طعام . (ناظم الاطباء).
یکی خانه او را بیاراستند
بدیبا و خوالیگران خواستند.
می و خوان و خوالیگران یافتی .
بفرمود رستم بخوالیگران
که اندر زمان آوریدند خوان .
روزی دهان پنج حواس و چهارطبع
خوالیگران نه فلک و هفت اخترند.
پرستنده دختر به آیین خویش
ز خوالیگران خوان و می خواست پیش .
|| طعام . (ناظم الاطباء).