خواجه
لغتنامه دهخدا
خواجه . [خوا / خا ج َ / ج ِ ] (اِ) کدخدا. رئیس خانه . || معظم . (برهان قاطع). سید. آقا. (یادداشت بخط مؤلف ). بزرگ :
تقصیر نکرد خواجه در ناواجب
من در واجب چگونه تقصیر کنم .
مرد مرادی نه همانا که مرد
مرگ چنان خواجه نه کاری است خرد.
همه نیوشه ٔ خواجه بنیکویی و بصلح
همه نیوشه ٔ نادان بجنگ و کار بغام .
پسر خواجه دست برد به کوک
خواجه او را بزد به تیر تموک .
با چنگ سعدیانه و بابالغ و کتاب
آمد بخان چاکر خود خواجه باصواب .
چشم چون جامه ٔ غوک آب گرفته همه سال
لفج چون موزه ٔ خواجه حسن عیسی کرد.
بهیچ روی تو ای خواجه برقعی نه خوشی
بگاه نرمی گویی که آبداده تشی .
آنجا که پتک باید خایسک بیهده ست
گوز است خواجه سنگین مغز آهنین سفال .
خواجه به پرونده اندر آمد ایدر
اکنون معجب شده است از بر رهوار.
خواجه فراموش کرد آنچه کشید.
بدو گفت کای خواجه ٔ سالخورد
چنین جای آباد ویران که کرد.
میان خواجه ٔ تو و میان خواجه ٔ من
تفاوت است چنان چون میان زر و گمست .
یکی چون روی این خواجه دوم چون آمد این مهتر
سیم چون رای این سید چهارم دست این مولی .
خواجه و سید سادات رئیس الرؤسا
همچو خورشید به بخشندگی و رخشانی .
تو همی گوی شعر تا فردا
بخشدت خواجه جامه ٔ فافا.
خواجه ٔ ما ز بهر کنده پسر
کرد از خایه ٔ شتر گلوند.
اگر امروز اجل رسیده کس باز نتواند داشت که بردار کشند یا جز دار که بزرگتر از حسین علی نیم این خواجه که مرا این می گوید مرا شعر گفته است . (تاریخ بیهقی ). از خواجگان درگاه و مستوفیان چون طاهر و بوالفتح رازی و دیگران نزدیک بوسهل حمدوی می نشستند. (تاریخ بیهقی ). این خواجه ... از چهارده سالگی باز بخدمت این پادشاه پیوست . (تاریخ بیهقی ).
دربان تو ای خواجه مرا دوش بغا گفت
تنها نه مرا گفت مرا گفت و ترا گفت .
گفتا شعرا جمله بغایند و به حجت
بیتی دو سه برخواند که این خواجه ٔ ما گفت .
پیش وزیر با خطر وحشمتم بدانک
میرم همی خطاب کند خواجه ٔ خطیر.
ای خواجه از این مار و ازین باز حذر کن
زیرا که الف پشت تو زینهاست شده دال .
بیچاره زنده ای بود ای خواجه
آنک او ز مردگان طلبد یاری .
خواجه ٔ تو قناعت توبس است
صبر و همت بضاعت تو بس است .
گر بتازی کسی ملک بودی
بوالحکم خواجه ٔ ملک بودی .
زو بازمانده غاشیه دارش میان راه
سلطان دهر گفت که ای خواجه تا کجا.
پس نام آن کرم کنی ای خواجه برمنه .
صدر براهیم نام راد سلیمان جلال
خواجه ٔ موسی سخن مهتر احمدسخا.
خواجه بر استر رومی خر مصری می دید
گفتم از صد خر مصری است به آن دلدل تو.
خواجگان سمرقند سیصد غلام ترک با مالی وافر بر سبیل تقرب بدو فرستادند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
انده دنیا مخور ای خواجه خیز
گر تو خوری بخش نظامی بریز.
بخوزستان درآمد خواجه سرمست
طبرزدمی ربود و قند می خست .
چو باشد گفتگوی خواجه بسیار
بگستاخی پدید آید پرستار.
بنده ٔ دل باش که سلطان شوی
خواجه ٔ عقل و ملک جان شوی .
خواجه ره بادیه را درگرفت
شیخ زر عاریه رابرگرفت .
گر خواجه ز بهر ما بدی گفت
ما چهره ز غم نمی خراشیم
جز وصف نکوئیش نگوییم
تا هر دو دروغ گفته باشیم .
خواجه پندارد که روزی ده دهد
این نمیداند که روزیده دهد.
پس مثال تو چو آن حلقه زنی است
کز درونش خواجه گوید خواجه نیست
حلقه زن زین نیست دریابد که هست
پس ز حلقه برندارد هیچ دست .
یکی بچه ٔ گرگ می پرورید
چو پرورده شد خواجه را بردرید.
ببانگ دهل خواجه بیدار گشت
چه داند شب پاسبان چون گذشت .
عمر برفست و آفتاب تموز
اندکی مانده خواجه غره هنوز.
خواجه دربند نقش ایوان است
خانه از پای بست ویران است .
ترک احسان خواجه اولی تر
کاحتمال جفای بوابان .
خواجه شادی کنان که پسرم عاقل است و پسر طعنه زنان که پدرم فرتوت . (گلستان سعدی ).
نصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکش
که سیل از سر گذشت آن را که می ترسانی از باران .
خواجه زنگی و آن صنم رومی
موجب حسرت است و محرومی .
ای خواجه درد نیست و گرنه طبیب هست .
خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش .
بروای خواجه خود را نیک بشناس
که نبود فربهی مانند آماس .
و به لطفی هرچه تمامتر و شاملتر و تواضع هرچه کاملتر گفت : خواجه ٔ من ترا طلب می کند... خواجه ٔ مرا بر پای علت سرطان بود... (انیس الطالبین ). لعنت بر تو باد و بر خواجه ات . (انیس الطالبین ). چون خواجه بخانه نبود جامه هم آنجا رها کردم . (انیس الطالبین ).
خواجه در ابریشم وما در گلیم
عاقبت ای دل همه یکسر گلیم .
|| مالدار. (برهان قاطع). دولتمند. (ناظم الاطباء). ثروتمند. صاحب مکنت . (یادداشت بخط مؤلف ) :
چون خواجه نخواهد راند از هستی زر کامی
آن گنج که او دارد انگار که من دارم .
ای خواجه من و تو چه فروشیم ببازار
شادی بفروشی تو و من غم نفروشم .
ای خواجه برو به هر چه داری
یاری بخر وبهیچ مفروش .
سیم و زر در سفر محل خطر است یا دزد بیکبارببرد یا خواجه بتفاریق خرج نماید. (گلستان سعدی ). || لقب گونه ای است که محض تکریم به ابتدای نام اشخاص اضافت میشده است ، درست مثل کلمه ٔ «آقا» که برای تکریم به اول نام اشخاص اضافه میشود یا کلمه ٔ «خان » که به انتهای نام اشخاص :
خواجه ابوالقاسم ازننگ تو
برنکند سر بقیامت ز گور.
چون حیز طیره شد ز میان ربوخه گفت
بر ریش خربطان ریم ای خواجه عسجدی .
گفتم که ار منی است مگر خواجه بوالعمید
کو نان گندمین نخوردجز که سنگله .
کامروز بشادی فرا رسید
تاج شعرا خواجه فرخی .
آگاه کردند که خواجه احمد رسید. (تاریخ بیهقی ). عبدالجبار پسر خواجه احمد عبدالصمد را برسالت گرگان فرستاد. (تاریخ بیهقی ). خواجه احمد حسن گفت سبحان اﷲ از دامغان باز که به امیر رسیدی نه همه ٔ کارها تو میگذاردی که کار ملک هنوز یکرویه نشده بود. (تاریخ بیهقی ). یکشنبه ...خواجه علی میکائیل خلعتی فاخر پوشید چنانکه در این خلعت ... (تاریخ بیهقی ). خواجه ابوعلی رحمه اﷲ می گوید.(ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). اکنون فصلی در مضرت ... شرابهایاد کنیم از گفتار جالینوس و محمدبن زکریای رازی و خواجه ابوعلی سینا. (نوروزنامه ). || شیخ . پیر. (برهان قاطع). (محمدبن عمر) (نصاب ). مراد. (ناظم الاطباء). قطب : نقل است که مردی مدتی در صحبت ابراهیم بود مفارقت خواست کردن ، گفت : یا خواجه عیبی که در من دیده ای مرا خبر کن ، گفت : در تو هیچ عیبی ندیده ام زیرا که در تو بچشم دوستی نگریسته ام . (تذکرةالاولیاء عطار). ذکر سلسله ٔ خواجگان نور اﷲ مراقدهم . (انیس الطالبین ص 37). خواجه محمد باباسهامی ، خواجه علی رامتینی خواجه محمود انجیر...، خواجه عبدالخالق .... (انیس الطالبین ). خواجه فرمودند: سخن خواجگان است که ما خوشه چینان علمائیم . (انیس الطالبین ص 188). || مولی . مالک بنده . ارباب . مقابل بنده . مقابل غلام . مقابل عبد. (یادداشت بخط مؤلف ) :
کونی دارد چو کون خواجه اش لت لت
ریش دارد چو ماله آلوده به یت .
خواجه یکی غلامک رس دارد
کز ناگوار خانه چو تس دارد.
خواجه غلامی خرید دیگر تازه
سست هل و حجره گرد و لتره ملازه .
سرگذشت امیرعادل سبکتکین که میان او و خواجه ٔ او... رفته بود و خواب دیدن سبکتکین . (ابوافضل بیهقی ).
غلام نیست بفرمان خواجه رام چنانک
من این نبهره تن خویش را بفرمانم .
زمانه سوی حسودت نظر کند که منم
ورا غلام تو با خواجه ٔ زمانه مچخ .
بهم کرده کنیزی چند جماش
غلام وقت خود کای خواجه خوش باش .
نقل است که زمستانی سرد در بازار نیشابور میرفت غلامی دید با پیراهن تنها که از سرما می لرزید، گفت : چرا با خواجه نگویی که از برای تو جبه سازد؟ گفت : چه گویم او خود میداند و می بیند. (تذکرةالاولیاء عطار).
خواجه با بنده ٔ پریرخسار
چون درآید ببازی و خنده
چه عجب گرچه خواجه ناز کند
وین کشد بار ناز چون بنده .
ترا بنده از من به افتد بسی
مرا چون تو خواجه نیفتد کسی .
بنده ٔ صالح را ببهشت برند و خواجه ٔ طالح را بدوزخ . (گلستان سعدی ). گویند خواجه را بنده ای بود نادرالحسن . (گلستان سعدی ).
غلام خواجه ای بودم گریزان گشته از خواجه
در آخر پیش او شرمنده با تیغ و کفن رفتم .
مکاتب آنکه خود را از خواجه بازخرد. (مهذب الاسماء) || وزیر. (یادداشت بخط مؤلف ) :
گر سیستان بنازدبر شهرها برازد
زیرا که سیستان را زیبد بخواجه مفخر.
ور خواجه ٔ اعظم قدحی کهتر خواهد.
زندگانی خواجه سیدالوزراء درازباد. (تاریخ بیهقی ). امیر گفت : مبارک باد خلعت بر ما و بر خواجه . (تاریخ بیهقی ).
خواجه و دستور شاه داور ملک و سپاه
دین عرب را پناه ملک عجم را فخار.
مرا شاه بالای خواجه نشانده ست
از آن خواجه آزرده برخاست از جا.
ملک زوزن را خواجه ای بود کریم النفس نیک محضر که همگنان را در مواجهه حرمت کردی و در غیبت نکویی گفتی . (گلستان سعدی ).
چو خواجه گردد آگه ز کارنامه ٔ ما
بشهریار رساند سبک چکامه ٔ من .
- خواجه ٔ بزرگ ؛ صدراعظم . نخست وزیر : خواجه ٔ بزرگ را بخواندند. (تاریخ بیهقی ). خواجه ٔ بزرگ رنجی بزرگ بیرون طاقت بر خویش می نهد. (تاریخ بیهقی ). خواجه ٔ بزرگ با استادم و سلطان در خلوت بودند. (تاریخ بیهقی ). بر اثر سلطان خواجه ٔ بزرگ و خواجگان و اعیان درگاه . (تاریخ بیهقی ).
|| خدمتکاری که آلت رجولیت او را بریده اند. (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). خادم خصی . (یادداشت بخط مؤلف ) : و خواجگان ایستادندی . (تاریخ بخارای نرشخی ). و جوهر گفتند خواجه ای بود از آن پدر که وثاقباشی غلامان سرای بود و شاه غازی او را عظیم دوست داشتی . بر سر گور پدر نشسته بود با غلامی چند بفرمود آورد و او را بزندان فرستاد و هرچه از آن او بود ببرد و بخاصگان خویش بخشید. (تاریخ طبرستان ابن اسفندیار).
|| در دوره ٔ صفویه و قاجاریه این کلمه گاهی چون عنوانی به ارمنیان داده میشد: خواجه میکائیل ، خواجه بقوس ، خواجه سرکیس . || معلم . حکیم . دانا. عالم . || تاجر. سوداگر. || رئیس طایفه . || تاج وکاکل مرغ . (ناظم الاطباء). || دل . روح . || صاحب جمعیت . (ناظم الاطباء) (برهان قاطع).
|| (اِخ ) حضرت محمد پیغمبر اسلام . (یادداشت بخط مؤلف ) :
گر خواجه شفاعت نکند روز قیامت
شاید که ز مشاطه نرنجیم که زشتیم .
- خواجه ٔ بعث و نشر ؛محمدبن عبداﷲ پیغمبر اسلام . (یادداشت مؤلف ) :
شفیع الوری خواجه ٔ بعث و نشر.
- خواجه ٔ دوسرا ؛ محمدبن عبداﷲ پیمبر اسلام . (یادداشت بخط مؤلف ).
- خواجه ٔ رسل ؛ سیدالمرسلین . محمدبن عبداﷲ پیغمبر اسلام :
دیباچه ٔ سراچه ٔ کل خواجه ٔ رسل
کز خدمتش مراد مهنا برآورم .
- خواجه ٔ عالم ؛ سیدالمرسلین . حضرت محمدبن عبداﷲ پیغمبر اسلام : خواجه ٔ عالم (ص ) فرموده است . (گلستان سعدی ).
تقصیر نکرد خواجه در ناواجب
من در واجب چگونه تقصیر کنم .
مرد مرادی نه همانا که مرد
مرگ چنان خواجه نه کاری است خرد.
همه نیوشه ٔ خواجه بنیکویی و بصلح
همه نیوشه ٔ نادان بجنگ و کار بغام .
پسر خواجه دست برد به کوک
خواجه او را بزد به تیر تموک .
با چنگ سعدیانه و بابالغ و کتاب
آمد بخان چاکر خود خواجه باصواب .
چشم چون جامه ٔ غوک آب گرفته همه سال
لفج چون موزه ٔ خواجه حسن عیسی کرد.
بهیچ روی تو ای خواجه برقعی نه خوشی
بگاه نرمی گویی که آبداده تشی .
آنجا که پتک باید خایسک بیهده ست
گوز است خواجه سنگین مغز آهنین سفال .
خواجه به پرونده اندر آمد ایدر
اکنون معجب شده است از بر رهوار.
خواجه فراموش کرد آنچه کشید.
بدو گفت کای خواجه ٔ سالخورد
چنین جای آباد ویران که کرد.
میان خواجه ٔ تو و میان خواجه ٔ من
تفاوت است چنان چون میان زر و گمست .
یکی چون روی این خواجه دوم چون آمد این مهتر
سیم چون رای این سید چهارم دست این مولی .
خواجه و سید سادات رئیس الرؤسا
همچو خورشید به بخشندگی و رخشانی .
تو همی گوی شعر تا فردا
بخشدت خواجه جامه ٔ فافا.
خواجه ٔ ما ز بهر کنده پسر
کرد از خایه ٔ شتر گلوند.
اگر امروز اجل رسیده کس باز نتواند داشت که بردار کشند یا جز دار که بزرگتر از حسین علی نیم این خواجه که مرا این می گوید مرا شعر گفته است . (تاریخ بیهقی ). از خواجگان درگاه و مستوفیان چون طاهر و بوالفتح رازی و دیگران نزدیک بوسهل حمدوی می نشستند. (تاریخ بیهقی ). این خواجه ... از چهارده سالگی باز بخدمت این پادشاه پیوست . (تاریخ بیهقی ).
دربان تو ای خواجه مرا دوش بغا گفت
تنها نه مرا گفت مرا گفت و ترا گفت .
گفتا شعرا جمله بغایند و به حجت
بیتی دو سه برخواند که این خواجه ٔ ما گفت .
پیش وزیر با خطر وحشمتم بدانک
میرم همی خطاب کند خواجه ٔ خطیر.
ای خواجه از این مار و ازین باز حذر کن
زیرا که الف پشت تو زینهاست شده دال .
بیچاره زنده ای بود ای خواجه
آنک او ز مردگان طلبد یاری .
خواجه ٔ تو قناعت توبس است
صبر و همت بضاعت تو بس است .
گر بتازی کسی ملک بودی
بوالحکم خواجه ٔ ملک بودی .
زو بازمانده غاشیه دارش میان راه
سلطان دهر گفت که ای خواجه تا کجا.
پس نام آن کرم کنی ای خواجه برمنه .
صدر براهیم نام راد سلیمان جلال
خواجه ٔ موسی سخن مهتر احمدسخا.
خواجه بر استر رومی خر مصری می دید
گفتم از صد خر مصری است به آن دلدل تو.
خواجگان سمرقند سیصد غلام ترک با مالی وافر بر سبیل تقرب بدو فرستادند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
انده دنیا مخور ای خواجه خیز
گر تو خوری بخش نظامی بریز.
بخوزستان درآمد خواجه سرمست
طبرزدمی ربود و قند می خست .
چو باشد گفتگوی خواجه بسیار
بگستاخی پدید آید پرستار.
بنده ٔ دل باش که سلطان شوی
خواجه ٔ عقل و ملک جان شوی .
خواجه ره بادیه را درگرفت
شیخ زر عاریه رابرگرفت .
گر خواجه ز بهر ما بدی گفت
ما چهره ز غم نمی خراشیم
جز وصف نکوئیش نگوییم
تا هر دو دروغ گفته باشیم .
خواجه پندارد که روزی ده دهد
این نمیداند که روزیده دهد.
پس مثال تو چو آن حلقه زنی است
کز درونش خواجه گوید خواجه نیست
حلقه زن زین نیست دریابد که هست
پس ز حلقه برندارد هیچ دست .
یکی بچه ٔ گرگ می پرورید
چو پرورده شد خواجه را بردرید.
ببانگ دهل خواجه بیدار گشت
چه داند شب پاسبان چون گذشت .
عمر برفست و آفتاب تموز
اندکی مانده خواجه غره هنوز.
خواجه دربند نقش ایوان است
خانه از پای بست ویران است .
ترک احسان خواجه اولی تر
کاحتمال جفای بوابان .
خواجه شادی کنان که پسرم عاقل است و پسر طعنه زنان که پدرم فرتوت . (گلستان سعدی ).
نصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکش
که سیل از سر گذشت آن را که می ترسانی از باران .
خواجه زنگی و آن صنم رومی
موجب حسرت است و محرومی .
ای خواجه درد نیست و گرنه طبیب هست .
خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش .
بروای خواجه خود را نیک بشناس
که نبود فربهی مانند آماس .
و به لطفی هرچه تمامتر و شاملتر و تواضع هرچه کاملتر گفت : خواجه ٔ من ترا طلب می کند... خواجه ٔ مرا بر پای علت سرطان بود... (انیس الطالبین ). لعنت بر تو باد و بر خواجه ات . (انیس الطالبین ). چون خواجه بخانه نبود جامه هم آنجا رها کردم . (انیس الطالبین ).
خواجه در ابریشم وما در گلیم
عاقبت ای دل همه یکسر گلیم .
|| مالدار. (برهان قاطع). دولتمند. (ناظم الاطباء). ثروتمند. صاحب مکنت . (یادداشت بخط مؤلف ) :
چون خواجه نخواهد راند از هستی زر کامی
آن گنج که او دارد انگار که من دارم .
ای خواجه من و تو چه فروشیم ببازار
شادی بفروشی تو و من غم نفروشم .
ای خواجه برو به هر چه داری
یاری بخر وبهیچ مفروش .
سیم و زر در سفر محل خطر است یا دزد بیکبارببرد یا خواجه بتفاریق خرج نماید. (گلستان سعدی ). || لقب گونه ای است که محض تکریم به ابتدای نام اشخاص اضافت میشده است ، درست مثل کلمه ٔ «آقا» که برای تکریم به اول نام اشخاص اضافه میشود یا کلمه ٔ «خان » که به انتهای نام اشخاص :
خواجه ابوالقاسم ازننگ تو
برنکند سر بقیامت ز گور.
چون حیز طیره شد ز میان ربوخه گفت
بر ریش خربطان ریم ای خواجه عسجدی .
گفتم که ار منی است مگر خواجه بوالعمید
کو نان گندمین نخوردجز که سنگله .
کامروز بشادی فرا رسید
تاج شعرا خواجه فرخی .
آگاه کردند که خواجه احمد رسید. (تاریخ بیهقی ). عبدالجبار پسر خواجه احمد عبدالصمد را برسالت گرگان فرستاد. (تاریخ بیهقی ). خواجه احمد حسن گفت سبحان اﷲ از دامغان باز که به امیر رسیدی نه همه ٔ کارها تو میگذاردی که کار ملک هنوز یکرویه نشده بود. (تاریخ بیهقی ). یکشنبه ...خواجه علی میکائیل خلعتی فاخر پوشید چنانکه در این خلعت ... (تاریخ بیهقی ). خواجه ابوعلی رحمه اﷲ می گوید.(ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). اکنون فصلی در مضرت ... شرابهایاد کنیم از گفتار جالینوس و محمدبن زکریای رازی و خواجه ابوعلی سینا. (نوروزنامه ). || شیخ . پیر. (برهان قاطع). (محمدبن عمر) (نصاب ). مراد. (ناظم الاطباء). قطب : نقل است که مردی مدتی در صحبت ابراهیم بود مفارقت خواست کردن ، گفت : یا خواجه عیبی که در من دیده ای مرا خبر کن ، گفت : در تو هیچ عیبی ندیده ام زیرا که در تو بچشم دوستی نگریسته ام . (تذکرةالاولیاء عطار). ذکر سلسله ٔ خواجگان نور اﷲ مراقدهم . (انیس الطالبین ص 37). خواجه محمد باباسهامی ، خواجه علی رامتینی خواجه محمود انجیر...، خواجه عبدالخالق .... (انیس الطالبین ). خواجه فرمودند: سخن خواجگان است که ما خوشه چینان علمائیم . (انیس الطالبین ص 188). || مولی . مالک بنده . ارباب . مقابل بنده . مقابل غلام . مقابل عبد. (یادداشت بخط مؤلف ) :
کونی دارد چو کون خواجه اش لت لت
ریش دارد چو ماله آلوده به یت .
خواجه یکی غلامک رس دارد
کز ناگوار خانه چو تس دارد.
خواجه غلامی خرید دیگر تازه
سست هل و حجره گرد و لتره ملازه .
سرگذشت امیرعادل سبکتکین که میان او و خواجه ٔ او... رفته بود و خواب دیدن سبکتکین . (ابوافضل بیهقی ).
غلام نیست بفرمان خواجه رام چنانک
من این نبهره تن خویش را بفرمانم .
زمانه سوی حسودت نظر کند که منم
ورا غلام تو با خواجه ٔ زمانه مچخ .
بهم کرده کنیزی چند جماش
غلام وقت خود کای خواجه خوش باش .
نقل است که زمستانی سرد در بازار نیشابور میرفت غلامی دید با پیراهن تنها که از سرما می لرزید، گفت : چرا با خواجه نگویی که از برای تو جبه سازد؟ گفت : چه گویم او خود میداند و می بیند. (تذکرةالاولیاء عطار).
خواجه با بنده ٔ پریرخسار
چون درآید ببازی و خنده
چه عجب گرچه خواجه ناز کند
وین کشد بار ناز چون بنده .
ترا بنده از من به افتد بسی
مرا چون تو خواجه نیفتد کسی .
بنده ٔ صالح را ببهشت برند و خواجه ٔ طالح را بدوزخ . (گلستان سعدی ). گویند خواجه را بنده ای بود نادرالحسن . (گلستان سعدی ).
غلام خواجه ای بودم گریزان گشته از خواجه
در آخر پیش او شرمنده با تیغ و کفن رفتم .
مکاتب آنکه خود را از خواجه بازخرد. (مهذب الاسماء) || وزیر. (یادداشت بخط مؤلف ) :
گر سیستان بنازدبر شهرها برازد
زیرا که سیستان را زیبد بخواجه مفخر.
ور خواجه ٔ اعظم قدحی کهتر خواهد.
زندگانی خواجه سیدالوزراء درازباد. (تاریخ بیهقی ). امیر گفت : مبارک باد خلعت بر ما و بر خواجه . (تاریخ بیهقی ).
خواجه و دستور شاه داور ملک و سپاه
دین عرب را پناه ملک عجم را فخار.
مرا شاه بالای خواجه نشانده ست
از آن خواجه آزرده برخاست از جا.
ملک زوزن را خواجه ای بود کریم النفس نیک محضر که همگنان را در مواجهه حرمت کردی و در غیبت نکویی گفتی . (گلستان سعدی ).
چو خواجه گردد آگه ز کارنامه ٔ ما
بشهریار رساند سبک چکامه ٔ من .
- خواجه ٔ بزرگ ؛ صدراعظم . نخست وزیر : خواجه ٔ بزرگ را بخواندند. (تاریخ بیهقی ). خواجه ٔ بزرگ رنجی بزرگ بیرون طاقت بر خویش می نهد. (تاریخ بیهقی ). خواجه ٔ بزرگ با استادم و سلطان در خلوت بودند. (تاریخ بیهقی ). بر اثر سلطان خواجه ٔ بزرگ و خواجگان و اعیان درگاه . (تاریخ بیهقی ).
|| خدمتکاری که آلت رجولیت او را بریده اند. (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). خادم خصی . (یادداشت بخط مؤلف ) : و خواجگان ایستادندی . (تاریخ بخارای نرشخی ). و جوهر گفتند خواجه ای بود از آن پدر که وثاقباشی غلامان سرای بود و شاه غازی او را عظیم دوست داشتی . بر سر گور پدر نشسته بود با غلامی چند بفرمود آورد و او را بزندان فرستاد و هرچه از آن او بود ببرد و بخاصگان خویش بخشید. (تاریخ طبرستان ابن اسفندیار).
|| در دوره ٔ صفویه و قاجاریه این کلمه گاهی چون عنوانی به ارمنیان داده میشد: خواجه میکائیل ، خواجه بقوس ، خواجه سرکیس . || معلم . حکیم . دانا. عالم . || تاجر. سوداگر. || رئیس طایفه . || تاج وکاکل مرغ . (ناظم الاطباء). || دل . روح . || صاحب جمعیت . (ناظم الاطباء) (برهان قاطع).
|| (اِخ ) حضرت محمد پیغمبر اسلام . (یادداشت بخط مؤلف ) :
گر خواجه شفاعت نکند روز قیامت
شاید که ز مشاطه نرنجیم که زشتیم .
- خواجه ٔ بعث و نشر ؛محمدبن عبداﷲ پیغمبر اسلام . (یادداشت مؤلف ) :
شفیع الوری خواجه ٔ بعث و نشر.
- خواجه ٔ دوسرا ؛ محمدبن عبداﷲ پیمبر اسلام . (یادداشت بخط مؤلف ).
- خواجه ٔ رسل ؛ سیدالمرسلین . محمدبن عبداﷲ پیغمبر اسلام :
دیباچه ٔ سراچه ٔ کل خواجه ٔ رسل
کز خدمتش مراد مهنا برآورم .
- خواجه ٔ عالم ؛ سیدالمرسلین . حضرت محمدبن عبداﷲ پیغمبر اسلام : خواجه ٔ عالم (ص ) فرموده است . (گلستان سعدی ).