خلق
لغتنامه دهخدا
خلق . [ خ َ ] (ع اِ) مردمان . (ناظم الاطباء). مردم . (یادداشت بخط مؤلف ) :
همی برآیم با آنکه برنیاید خلق .
این چه ترفند است ای بت که همی گوید خلق
که سقر باشد فرجام ترا مستقرا.
فرزانه تر از تو نبود هرگز مردم
آزاده تر از تو نبرد خلق گمانه .
گرد گل سرخ اندر خطی بکشیدی
تا خلق جهان را بفکندی بخلالوش .
هیچ راحت می نبینم در سرود و رود تو
جز که از فریاد و زخمه ات خلق را کاتوره هاست .
تا کی گویی که خلق گیتی
در هستی ونیستی لئیمند
چون تو طمع از جهان بریدی
دانی که همه جهان کریمند.
ز دشمن برستند خلق جهان
بر او آفرین از کهان و مهان .
ابا داور پاک گفتم براز
که ای چاره ٔ خلق و خود بی نیاز.
بدان جای سیمرغ را لانه بود
که آن خانه از خلق بیگانه بود.
بیزدان بود خلق را رهنمای
سرشاه خواهد که ماند بجای .
ای بحری و بآزادگی از خلق پدید.
پی نام و ننگند خلق زمانه .
از آب زنده بود خلق وز آب نیست گریز.
کز خلق بخلقت نتوان کرد قیاسی .
شاه جهان بوسعید ابن یمین دول
حافظ خلق خدا ناصر دین امم .
در دار فنا اهل بقا خلق ندیده ست
از اهل بقائی تو و در دار فنائی .
همه کار جهان بر خلق راز است
قضا را دست بر مردم دراز است .
قوت پیغمبران معجزات آمد، یعنی چیزها که خلق از آوردن مانند آن عاجز آیند. (تاریخ بیهقی ). خدای تعالی بر خلق روی زمین واجب کرد که بدان دو قوه بباید گردید. (تاریخ بیهقی ).
از سخاء تو ناگوار گرفت
خلق را یکسر و منم ناهار.
یکی تن وی و خلق چندین هزار
برون آمد و کرد دین آشکار.
باغ نیکو بیاراست از بهر خلق یزدان
فردوس گوی خواهی خواهیش نام کن دین .
تو ای غافل یکی بنگر در این خلق
که می ناخورده گشتستند مستان .
خلق همه یکسره نهال خدایند
هیچ نه برکن از این نهال و نه بشکن
خون بناحق کندن اویست
دل ز نهال خدای آکندن برکن .
روزیست از آن پس که در آن روز نیابند
خلق از حکم عدل نه ملجاء و نه منجاء.
خویشتن را خلق مکن بر خلق
برد نو بهتر از کهن دیباست .
پس ابراهیم و اسماعیل بپرداختند از خانه و خلق را به حج خواندند. (مجمل التواریخ و القصص ).
مرد هنرمند در میان خلق ظاهر شود. (کلیله ودمنه ). چندانکه خلق بیارامید زن حجام بیامد. (کلیله و دمنه ). ایزد مرا میان خلق مثله و فضیحت نگردانید.(کلیله و دمنه ).
خلق را زیر گنبد دوار
دیده ها کور و خواندنی بسیار.
بخدا گر ز خلق هیچ آید.
زین سبز مرغزار نجوید حیات از آنک
قصاب حلق خلق بود گوسفند او.
همه دوستی ورز با خلق لیک .
ز خلق گوشه گرفتم که تا همی ساید
کلاه گوشه همت بچرخ دوارم .
خلق هفتادوسه فرقه کرده هفتادودو حج .
خلقی از خدم و حشم او در آن اوجال و اوحال بفنا رسید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). خلق بسیار از لشکر حسین در آن مصاف و معارک بقتل آمدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
بهر حاجت که خلق آغاز کرده
دری دارد چو دریا باز کرده .
از قیاسش خنده آمد خلق را
کو چو خود پنداشت صاحب دلق را.
خلق را تقلیدشان بر باد داد
ای دوصد لعنت براین تقلید باد.
خلقی متعصب بر وی گرد آمدند.
طریقت بجز خدمت خلق نیست .
آنکه محتاج خلق نیست خداست .
خلق را روی در کمالی هست
بجز این خورد و خواب حالی هست .
خلق محتاج و دیده ها باز است
کار مردم بساز ارت ساز است .
- از خلق گوشه گرفتن ؛ عزلت گرفتن . انزوا گرفتن .
- خلق چهاریاد ؛ نامی است که ترکها بخود داده اند. (ناظم الاطباء).
- خلق عدالت ؛ نامی که مردمان ایران بخود داده اند. (ناظم الاطباء).
|| آفریده . مخلوق . (منتهی الارب ).
- خلق آتشین ؛ شیاطین . جنیان . (ناظم الاطباء).
- خلق اﷲ ؛ آفریده ٔ خدا. مردمان .
- خلق عالم ؛ آفریده های دنیا. موجودات فناپذیر. (ناظم الاطباء).
|| حاضر. موجود. || زائیده شده . || قوم . طایفه . جمعیت . (ناظم الاطباء).
همی برآیم با آنکه برنیاید خلق .
این چه ترفند است ای بت که همی گوید خلق
که سقر باشد فرجام ترا مستقرا.
فرزانه تر از تو نبود هرگز مردم
آزاده تر از تو نبرد خلق گمانه .
گرد گل سرخ اندر خطی بکشیدی
تا خلق جهان را بفکندی بخلالوش .
هیچ راحت می نبینم در سرود و رود تو
جز که از فریاد و زخمه ات خلق را کاتوره هاست .
تا کی گویی که خلق گیتی
در هستی ونیستی لئیمند
چون تو طمع از جهان بریدی
دانی که همه جهان کریمند.
ز دشمن برستند خلق جهان
بر او آفرین از کهان و مهان .
ابا داور پاک گفتم براز
که ای چاره ٔ خلق و خود بی نیاز.
بدان جای سیمرغ را لانه بود
که آن خانه از خلق بیگانه بود.
بیزدان بود خلق را رهنمای
سرشاه خواهد که ماند بجای .
ای بحری و بآزادگی از خلق پدید.
پی نام و ننگند خلق زمانه .
از آب زنده بود خلق وز آب نیست گریز.
کز خلق بخلقت نتوان کرد قیاسی .
شاه جهان بوسعید ابن یمین دول
حافظ خلق خدا ناصر دین امم .
در دار فنا اهل بقا خلق ندیده ست
از اهل بقائی تو و در دار فنائی .
همه کار جهان بر خلق راز است
قضا را دست بر مردم دراز است .
قوت پیغمبران معجزات آمد، یعنی چیزها که خلق از آوردن مانند آن عاجز آیند. (تاریخ بیهقی ). خدای تعالی بر خلق روی زمین واجب کرد که بدان دو قوه بباید گردید. (تاریخ بیهقی ).
از سخاء تو ناگوار گرفت
خلق را یکسر و منم ناهار.
یکی تن وی و خلق چندین هزار
برون آمد و کرد دین آشکار.
باغ نیکو بیاراست از بهر خلق یزدان
فردوس گوی خواهی خواهیش نام کن دین .
تو ای غافل یکی بنگر در این خلق
که می ناخورده گشتستند مستان .
خلق همه یکسره نهال خدایند
هیچ نه برکن از این نهال و نه بشکن
خون بناحق کندن اویست
دل ز نهال خدای آکندن برکن .
روزیست از آن پس که در آن روز نیابند
خلق از حکم عدل نه ملجاء و نه منجاء.
خویشتن را خلق مکن بر خلق
برد نو بهتر از کهن دیباست .
پس ابراهیم و اسماعیل بپرداختند از خانه و خلق را به حج خواندند. (مجمل التواریخ و القصص ).
مرد هنرمند در میان خلق ظاهر شود. (کلیله ودمنه ). چندانکه خلق بیارامید زن حجام بیامد. (کلیله و دمنه ). ایزد مرا میان خلق مثله و فضیحت نگردانید.(کلیله و دمنه ).
خلق را زیر گنبد دوار
دیده ها کور و خواندنی بسیار.
بخدا گر ز خلق هیچ آید.
زین سبز مرغزار نجوید حیات از آنک
قصاب حلق خلق بود گوسفند او.
همه دوستی ورز با خلق لیک .
ز خلق گوشه گرفتم که تا همی ساید
کلاه گوشه همت بچرخ دوارم .
خلق هفتادوسه فرقه کرده هفتادودو حج .
خلقی از خدم و حشم او در آن اوجال و اوحال بفنا رسید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). خلق بسیار از لشکر حسین در آن مصاف و معارک بقتل آمدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
بهر حاجت که خلق آغاز کرده
دری دارد چو دریا باز کرده .
از قیاسش خنده آمد خلق را
کو چو خود پنداشت صاحب دلق را.
خلق را تقلیدشان بر باد داد
ای دوصد لعنت براین تقلید باد.
خلقی متعصب بر وی گرد آمدند.
طریقت بجز خدمت خلق نیست .
آنکه محتاج خلق نیست خداست .
خلق را روی در کمالی هست
بجز این خورد و خواب حالی هست .
خلق محتاج و دیده ها باز است
کار مردم بساز ارت ساز است .
- از خلق گوشه گرفتن ؛ عزلت گرفتن . انزوا گرفتن .
- خلق چهاریاد ؛ نامی است که ترکها بخود داده اند. (ناظم الاطباء).
- خلق عدالت ؛ نامی که مردمان ایران بخود داده اند. (ناظم الاطباء).
|| آفریده . مخلوق . (منتهی الارب ).
- خلق آتشین ؛ شیاطین . جنیان . (ناظم الاطباء).
- خلق اﷲ ؛ آفریده ٔ خدا. مردمان .
- خلق عالم ؛ آفریده های دنیا. موجودات فناپذیر. (ناظم الاطباء).
|| حاضر. موجود. || زائیده شده . || قوم . طایفه . جمعیت . (ناظم الاطباء).