خصومت
لغتنامه دهخدا
خصومت . [ خ ُ م َ ] (ع اِمص ) عداوت . دشمنی . منازعة. نبرد. جنگ . (از ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). مُلازَّه لِزاز. (یادداشت بخط مؤلف ) : این قوم که حدیث ایشان یاد می کنم سالهای دراز است تا گذاشته اند و خصومتها بقیامت افتاده است . (تاریخ بیهقی ).
با شصت ودو سالم خصومت افتاد.
از قبل خشک ریش با همگان
روز و شب اندر خصومت و جدلی .
و عقل من چون قاضی مزور که حکم او در یک حادثه بر وفق مراد هر دو خصم نفاذ یابد، لاجرم خصومت منقطع شود. (کلیله و دمنه ).
خصومت خیزد و آزار و آنگه مردمان گویند
که آن بی عقل را بینید که چون با باد می کوشد.
چون در کشتی نشست ، با یکی از همگنان با سببی از اسباب خصومت آغاز نهاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
گردن و گوشی ز خصومت بری
چشم و سرینی بشفاعتگری .
گفت پیغمبر که هستند از فنون
اهل جنت در خصومتها زبون .
بخت پیروز که با من بخصومت می بود
بامداد از در من رقص کنان بازآمد.
با آنکه خصومت نتوان کرد بساز
دستی که بدندان نتوان بردببوس .
|| داوری . (مهذب الاسماء) (یادداشت بخطمؤلف ).
با شصت ودو سالم خصومت افتاد.
از قبل خشک ریش با همگان
روز و شب اندر خصومت و جدلی .
و عقل من چون قاضی مزور که حکم او در یک حادثه بر وفق مراد هر دو خصم نفاذ یابد، لاجرم خصومت منقطع شود. (کلیله و دمنه ).
خصومت خیزد و آزار و آنگه مردمان گویند
که آن بی عقل را بینید که چون با باد می کوشد.
چون در کشتی نشست ، با یکی از همگنان با سببی از اسباب خصومت آغاز نهاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
گردن و گوشی ز خصومت بری
چشم و سرینی بشفاعتگری .
گفت پیغمبر که هستند از فنون
اهل جنت در خصومتها زبون .
بخت پیروز که با من بخصومت می بود
بامداد از در من رقص کنان بازآمد.
با آنکه خصومت نتوان کرد بساز
دستی که بدندان نتوان بردببوس .
|| داوری . (مهذب الاسماء) (یادداشت بخطمؤلف ).