خاکبیز
لغتنامه دهخدا
خاکبیز. (نف مرکب ) شخصی را گویند که خاک کوچه ها و بازارها را بجهت نفع خود جاروب کند و ببیزد. (برهان قاطع). بیزنده ٔ خاک :
دی طفلک خاک بیزغربال بدست
میزد بدو دست روی خود را می خست .
فلک خاک بیز است خاقانیا
که روزیت از این خاکدان می دهد.
گر او با تو چون طشت شد آب ریز
تو با او چو غربال شو خاکبیز.
من آن خاکبیزم بغربال رای
که بستانم و باز بیزم بجای .
خاک تو خاک بیز بغربال میزند.
یا بیاد این فتاده ٔ خاک بیز
چونکه خوردی جرعه ای بر خاک ریز.
|| آنکه خاک کارخانه ٔ زرگران و خاک رهگذران را به آب شوید تا زر گم شده و جز آن در دست از آن برآید. (بهار عجم از آنندراج ) :
من قرین گنج و اینان خاک بیزان هوس
من چراغ عقل و آنها روزکوران هوا.
زر سوده را گر بود ریزریز
بسیماب جمع آورد خاک بیز.
|| کسی که از برای حصول مقصود بکارهای سخت و حرفه های پست قیام نماید. (برهان قاطع) (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). || مردم دقیق النظر و باریک بین . (برهان قاطع) (آنندراج ) :
چون بدانی حد از این حد می گریز
تا به بی حد دررسی ای خاک بیز.
|| غریب و مسافر، چه خاک بیزی کنایه از غربت و سفر است . (آنندراج ).
دی طفلک خاک بیزغربال بدست
میزد بدو دست روی خود را می خست .
فلک خاک بیز است خاقانیا
که روزیت از این خاکدان می دهد.
گر او با تو چون طشت شد آب ریز
تو با او چو غربال شو خاکبیز.
من آن خاکبیزم بغربال رای
که بستانم و باز بیزم بجای .
خاک تو خاک بیز بغربال میزند.
یا بیاد این فتاده ٔ خاک بیز
چونکه خوردی جرعه ای بر خاک ریز.
|| آنکه خاک کارخانه ٔ زرگران و خاک رهگذران را به آب شوید تا زر گم شده و جز آن در دست از آن برآید. (بهار عجم از آنندراج ) :
من قرین گنج و اینان خاک بیزان هوس
من چراغ عقل و آنها روزکوران هوا.
زر سوده را گر بود ریزریز
بسیماب جمع آورد خاک بیز.
|| کسی که از برای حصول مقصود بکارهای سخت و حرفه های پست قیام نماید. (برهان قاطع) (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ). || مردم دقیق النظر و باریک بین . (برهان قاطع) (آنندراج ) :
چون بدانی حد از این حد می گریز
تا به بی حد دررسی ای خاک بیز.
|| غریب و مسافر، چه خاک بیزی کنایه از غربت و سفر است . (آنندراج ).