خانقاه
لغتنامه دهخدا
خانقاه . [ ن َ / ن ِ ] (اِخ ) قریه ٔ کوچکی است در پسنتبون کوت میمنه و مردم آن از قوم ازبک و بعضی هم از سادات بوده و بزبان ازبکی تکلم میکنند.در اینجا تقریباً 50 خانه ٔ آباد است و زراعت آن للمی است . گندم و خربوزه و تربزه در آنجا حاصل خوب میدهد. حاصلات سردرختی آن انگور، توت ، انار، به ، ناک و انجیر است . کدو هم نشو و نمای خوب میکند و به آن جا شهرت بسزائی دارد، انگور، ناک و به را بدون اینکه تغییری در آن پیدا شود تا ماه ثور حفاظت میکنند. حیوانات اهلی آن گاو، گوسفند، اسب و مرکب میباشد مرکب را زین کرده مانند اسب سواری استعمال میکنند. اسب را برای سواری و بزکشی بکار می برند. در اینجا یک مسجد جامع آباد است که در آن نمازهای جمعه خوانده میشود قبل ازاینکه عمارتی برای مکتب رسمی پسنتبون کوت بنا شود شاگردان مکتب در همین جا تحصیل میکردند. زمین آن برفگیری کم دارد، هرقدر برفباری کند به مجردی که هوا صاف و آفتاب نمایان شود اثری از برف دیده نمیشود، چون خاک زمین آن للمی است ، سالی که باران زیاد میبارد، از سبب اینکه دانه های گندم در وقت کاه گل کردن با کاه در گل بام مخلوط میشود، در بامها گندم سبز میروید و در آخر خوشه گرفته و پخته شده مردم گندم را از بامهای خود درو و جمع میکنند و وقتی که گندمهای سبز در بامها میباشد، بعضی گلهای سرخ نیز در بین آنها بطور خودرو میروید و زیبائی و نمایش گندمها را دوبالا ساخته منظره ٔ خوبی بروی کار می آورد. (از قاموس جغرافیایی افغانستان ج 2 با حفظ بعضی از اصطلاحات فارسی افغانی ).