خار
لغتنامه دهخدا
خار. (اِ) شوکه . شوک . (منتهی الارب ). شوکه ٔ تیز. (آنندراج ). سَفی ̍. عَرین . عَسَج . لُدّاغ . (منتهی الارب ). لم . لام . بور. غاز. غاژ. تیغ. تیخ . تلی . تلو :
اشتر گرسنه کیمه (کتیره ؟) خورد
کی شکوفه ز خار چیره خورد.
بلی کشیدن باید عتاب و ناز بتان
رطب نباشد بی خار و کنز بر مارا .
از بیخ بکند او و مرا خار بینداخت
ماننده ٔ خار خسک و خار خوانا.
چگونه یابند اعدای او قرار کنون
زمانه چون شتری شد هیون و ایشان خار .
چشم بی شرم تو گر روزی برآشوبد ز درد
نوک خارش جا کشوباد ای دریده چشم و کون .
جهان ما بد و نیک است و بدش بیش از نیک
گل ایچ نیست ابی خار و هست بی گل خار.
اگر گل کارد او صد برگ ابا زیتون ز بخت او
برآن زیتون و آن گلبن بحاصل خنجک وخار است
چرا این مردم دانا و زیرک سار و فرزانه
به تیمار و عذاب اندر ابا دولت به پیکار است ؟
بردار کلند و تیر و تیشه و ناوه
تا ناوه کشی خار زنی گرد بیابان .
به پیران رسیدند هر سه سوار
رخان پر زخون و روان پر ز خار.
همی زرد گردد گل کامکار
همی پرنیان گردداز رنج خار.
بکن کار و کرده بیزدان سپار
بخرما چه یازی چو ترسی ز خار؟
ز شاپور از آنگونه شد روزگار
که در باغ با گل ندیدند خار.
به کاری که پاداش یابی بهشت
نباید بباغ بلا خار کشت .
چگونه راهی ، راه درازناک و عظیم
همه سراسر سیلاب کند و خاره و خار.
چون در او عصیان و خذلان تو ای شه راه یافت
کاخها شد جای کوف وباغها شد جای خار.
بر سنگلاخ دشت فرود آمدی خجل
اندر میان خاره و اندر میان خار.
بر ماه ترا دو گل سیراب شکفته ست
در هر دلی از دیدن آن دو گل خاریست .
خاری که بمن درخلد اندر سفر هند
به چون بحضر در کف من دسته ٔ شب بوی .
ترا شناسددانا مرا شناسد نیز
تو از قیاس چو خاری من از قیاس چو ناژ.
چون باد بجنبد نبوَد خود ز پشه باک
چون آتش برخیزد تیزی نکند خار.
از پای افاضل تو کنی خار زمانه .
کار شه به شود و کار عدو به نشود
نشود خرما خار و خار خرما نشود.
بزرگ باش و مشو تنگدل ز خردی کار
که سال تا سال آرد گلی زمانه ز خار.
ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص 277).
گل ز تو چون بوی خویش باز ندارد
کردچه باید حدیث خار مغیلان ؟
ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ دکتر فیاض ص 638).
ز گل بوی واز خار خستن بود.
زمانی بدین داس گندم درو
بکن پاک پالیزم از خار و خو.
چیست بنشاند و غازه کند و وسمه کشد
آبگینه برد آنجا که درشتی خار است .
هم بر انسان دوبار بر دو درخت
بر یکی میوه بر دگر خار است .
نبینی که چون کینه داران گل نو
پر از خون دل و دست پر خار دارد.
تو خار توانی که بر نیاری
ای شهره و دانا درخت گویا.
خار و خس بفکن از این شهره درخت ایرا
کز خس و خار نیابی مزه جز خارش .
گر دری یابیم زنی بندی
ور گلی بینیم نهی خاری .
گل را چو دم باد صبا خار نهاد
از پوست برون آمد و بر خاک افتاد.
آه که بر لاله چیره آمد سنبل
آه که گل را نهاد خار بنفشه .
چیست جرمم چه کرده ام باری
که نهی هر دمم ز نو خاری .
و اگر خار در چشم متهوری مستبد افتد و در بیرون آوردن آن غفلت برزد... بی شبهت کورشود. (کلیله و دمنه ).
در عشق کم از درخت گل نتوان بود
سالی بامید گل همی خار کشد.
تا نماید زمانه خود یا نی
نو بهاری پس زمستانم
می نهد خارها کنون باری
بامیدگل و گلستانم .
گلی بی زحمت خاری نباشد.
زهی طراوت رویت نهاده گل را خار
نبوده در کف ایام خوشتر از تو نگار
گاهی نسیم لطف تو بر پای کرده سرو
وقتی نهیب قد تو گل را نهاده خار.
ز دولت هرچه باید داد لیک از غم نکرد ایمن
چه سود ار گل دهد زینسو چو زانسو می نهد خارم .
فلک بازاز نهان خارم نهاده ست
که پیری پای بر کارم نهاده ست .
گلی بدست که داده ست روزگار بگوی
که بعد از آن بخفا خارهاش ننهاده ست .
مرا خاری نهاد از هجر خویش آنروی همچون گل
که در پای دل سرگشته دایم میخلد خارش .
چیست زر و گل بدست الا که خارپای عقل
صید خاری کی شود عقل سخن پیرای من .
خار دردیده ٔ فلک شکند
خاک در چشمه ٔ خور اندازد.
زین خار غم که در دل ریحان و گل خلید
نوحه کنان بباغ صبای اندر آمده .
وان گلی کو بنشاند بحسد
بر مکن گر همه خار قدم است .
خسته نشوم ز خار نا اهل
زان خار گل خسان ببینم .
خار غم در راه خاقانی نهاد
وز پی برداشتن قرضم نکرد.
هر خار که گلبن طمع داشت
در چشم نمک فشان شکستم .
بدانکه نیست کنم چون دهان گل پر زر
بدست طعنه چرا هر خسی نهد خارم .
خار راه خود منم خود را ز خود فارغ کنم
تا دوئی یکسو شود، هم من تو گردم هم تو من .
واندر آن بستان کزو دست خزان را گل رسید
ای عجب گوئی برای چشم من خاری نماند.
با خار خشک خاطرم آرد ترنگبین
بادی که بروزد ز نی عسکر سخاش .
بست خیالش که هست همسر من ای عجب
نخل رطب کی شود خار مغیلان او.
ای عاقلان را بارها بر لب زده مسمارها
وی خستگان را خارها در جای خواب انداخته .
شکست این دلم نادرست اعتقادی
بسم خار دردیده ٔ آرزو زد.
هر خار بباغ اندر دارد رطبی یا گل
نه گل نه رطب دارد این خار که من دارم .
سایه ٔ خار تو سروستان است
خرمن نشو و نما آمده ای .
گلی از باغ وفا آمده ای
خود خس و خارنما آمده ای .
خار و گل نام خدا میگویند
ای سهی قد ز کجا آمده ای .
گل ز آتش ظلم خار نالید بدرگاهش
از کین گل آتش را بر خار کشد عدلش .
و آن را که ازحدیقه ٔ لطفش گلی شکفت
دوران روزگار نیارد نهاد خار.
که گر زشکر و گل باتو تلختر گوید
نهد زمانه بسان ترانگبینش خار.
نوای خارکش از عندلیب نیست عجب
که مدتی سر و کارش نبوده جز باخار.
عجب بمانده ام از روزگار خود که چرا
گلی ندیده مرا صد هزار خار نهاد.
صحبت این خاک ترا خار کرد
خاک چنین تعبیه بسیار کرد.
دل بنده ٔ بوی عنبر آمیز گل است
جان چاکر عارض دلاویز گل است
بلبل که هزار خارکش بنده ٔ اوست
او نیز غلام خار سرتیز گل است .
خار است نخست بار خرما.
هنر بچشم عداوت بزرگتر عیب است
گل است سعدی و در چشم دشمنان خار است .
تا گلت از خار و خارت از پای بدر آمد... (گلستان سعدی باب دوم ).
نه بلبل بر گلش تسبیح خوانی است
که هر خاری به تسبیحش زبانی است .
خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم .
هر کرا با گل آشنائی بود
گو برو با جفای خار بساز.
جای گل گل باش و جای خار خار.
ز تهمت بی گناهی را منه خار
که نه گل دیداز بستان نه گلزار.
با دولتیان نشین که خاری
در صحبت گل شود بهاری .
از آن زمان که بدنیا شکفت چون تو گلی
نهاد دست قضا خار باغ عقبی را.
مرا دست هجرانت خاری نهاد
گل دلگشای تو ناچیده هیچ .
چشم بد دور که بستان ارم را گه حسن
خار اندوه نهاده ست گل خودرویت .
زانکه چون گل اگر زرم بودی
دست گیتی مرا نهادی خار.
خار کآتش بدو بود زنده
آتش کشتنیش می سوزد.
خار آتش فروز سوختنی
گر ز گل جاه و شوکت اندوزد...
زاده ٔ خار است گل زان نیستش بوی وفا
خود کسی بوی وفا نشنید ز ابنای لئام .
از خارخار عشق تو در سینه دارم خارها
هر دم شکفته بر رخم زان خارها گلزارها.
خارکش پیری با دلق درشت
پشته ٔ خار همی برد به پشت .
نهاده زهر برِنوش و خار همبر گل
چنانکه باشد جیلانش از بر عناب .
|| در تداول علم تشریح تیغه های مهره ٔ گردن است که به عربی شوک میگویند صاحب ذخیره گوید : از آن موضع برآمده است و بخارهای مهره ٔ گردن پیوسته است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).نزدیک خارها و مهره ها رسید و بدان خارها پیوسته . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). || خارسیخ و سیخک و خار خروس و آن برآمدگی نوک تیزی است بر ساق ماکیان و خروس که پیری و جوانی آنها به بزرگی و خردی آن شناسند. صیصة. (منتهی الارب ). رجوع به همین کلمه شود. || خوش قد. || عقده گشا. (آنندراج ). || از صفات سوزن :
گل که خواهد دل صدپاره ٔ بلبل دوزد
غرضش سرزنش سوزن خار است هنوز.
|| ماه شب چهارده . ماه بدر . (آنندراج ) (فرهنگ شعوری ج 1 ص 361) :
چو خورشید تابان نهان کرد روی
همی تاخت خار از پس پشت اوی
|| ناز و کرشمه . (آنندراج ) (فرهنگ شعوری ج 1 ص 361) :
باده بیار ای پسر خوش که پاک
باده برد زین دل غمگین غبار
ای می و گل بخش لب و روی تو
بهره ٔ چشم تو خماراست و خار.
- خار از پا بدر آمدن ؛ رفع مزاحمت کردن . اندوه پایان یافتن :
گلم ز دست بدر برد روزگار مخالف
امید هست که خارم ز پای هم بدر آید.
سعدی (غزلیات چ فروغی چ کتابفروشی بروخیم ص 115).
- خار از پا برآوردن ؛ رفع ایذاء و ناراحتی کردن :
غم عشق آمد و غمهای دگر پاک ببرد
سوزنی باید کز پای بر آرد خاری .
- خار از پای کسی برکندن ؛ ناراحتی را برطرف کردن :
دل شکسته که مرهم نهد دگر بارش
یتیم خسته که از پای برکند خارش .
- خار از پای گذشتن ؛ آب از سرگذشتن :
گفتمش چاره کن از بهر خدای
کآبم از سرگذشت وخار از پای .
- خارانداز ؛ نوعی خارپشت باشد که خارهای خود را مانند تیر اندازد و به عربی آن را قنفذ گویند. (آنندراج ). رجوع به همین عنوان شود.
- خار برآوردن خوشه ؛ خَلع. (منتهی الارب ). رجوع بخلع شود.
- خار برچیده ؛ خار گرد کرد شده . (آنندراج ).
- خار بر سر دیوار نهادن . رجوع به همین عنوان شود.
- خاربست ؛ آنچه از خاربنان و خار و خلاشه و امثال آن برگرد دیوار باغ و کشت برای محافظت آن فرو برند برای عدم دخول سوار و پیاده و دیگر حیوانات موذیه . (آنندراج ).
رجوع به همین عنوان شود.
- خاربُن ؛ بوته ٔ خار. (آنندراج ). رجوع به همین عنوان شود.
- خاربند . رجوع به خاربست در شود.
- خار پشت ؛ جانوری است معروف ، گویند مار افعی را می گیرد و سر بخود فرو میکشد و مار خود را چندان بر خارهای پشت او میزند که هلاک می شود. (آنندراج ). رجوع به همین عنوان شود.
- خار پیراهن ؛ مخل و موذی . (آنندراج ).
رجوع به همین عنوان شود.
- خار ترازو . رجوع به همین عنوان شود.
- خار ترنجبین ؛ خاری است که بر ترنجبین می باشد. رجوع به همین عنوان شود.
- خار چیدن . رجوع بخاردر راه شکستن شود.
- خارچین ؛ خاربست . (آنندراج ). رجوع به خاربست و خاربند و همین عنوان شود.
- خارچینه ؛ موچینه و منقاش سرتراشان باشد و سرهای دو انگشت که دو ناخن سبابه و ابهام را نیز گویند که با آن گوشت و پوست بدن آدمی را چنان گیرند که بدرد آید.(آنندراج ). رجوع به همین عنوان شود.
- خار خرما ؛ سیخ خرما. سُلاّ. (منتهی الارب ). رجوع به همین عنوان شود.
- خارخسک ؛ خاری باشد سه پهلو بهترین آن بستانی بود و آن را مغربیان حمص الامیر خوانند. گویند معتدل است و عصاره ٔ آن را در جائی که کک بسیار باشد بیفشانند همه بمیرند. (آنندراج ). رجوع به همین عنوان شود.
- خار خلیدن . رجوع به همین عنوان و بخار نشاندن شود.
- خار و خس ؛ معروف است و رجوع به همین عنوان شود.
- خار در پیراهن ریختن ؛ ایذاء نمودن :
در بر عاشق چه راحت نازک اندامی کند
خار میریزد عبیر ناز در پیراهنش .
- خار در جگر شکستن ؛ بیقرار کردن . (آنندراج ). رجوع به همین مدخل شود.
- خار از راه برداشتن ؛ رفع مزاحمت کردن :
جوانمردی کن از من بار بردار
گل افشانی کن از ره خار بردار.
- خار در جیب افکندن ؛ ایذاء کردن . (آنندراج ) :
خار در جیب گلستان فکند گلخن ما
خنده بر نغمه ٔداود زند شیون ما.
رجوع به همین عنوان شود.
- خار در راه شکستن ؛ کنایه از محافظت کردن باشد و خارچیدن را نیز گویند. (آنندراج ) :
مرا تا خار در ره می شکستی
کمان در کار ده ده می شکستی .
- خار رفتن در چیزی . رجوع به خار نشاندن شود.
- خار نشاندن ؛ نشاندن خار در چیزی میباشد.(آنندراج ). رجوع به همین عنوان شود.
- خار نهادن بر چیزی ؛ ایذاء و ناراحت کردن . (آنندراج ) :
بوته بر عارض آن نگار نهاد
دل ما را ز عشق خار نهاد.
رجوع به همین عنوان شود.
- دیوخار ؛درختی است پرخار و آن را سفید خار و خفچه گویند و به عربی شجرةالجن خوانند. (آنندراج ). رجوع به دیوخار شود.
- سپیدخار، سفید خار ؛ گیاهی است که به عربی آن را شوکةالبیضاء گویند. (آنندراج ). رجوع به همین عنوان شود.
- شترخار، اشترخار ؛ رجوع به اشترخار و اشترغاژ شود.
اشتر گرسنه کیمه (کتیره ؟) خورد
کی شکوفه ز خار چیره خورد.
بلی کشیدن باید عتاب و ناز بتان
رطب نباشد بی خار و کنز بر مارا .
از بیخ بکند او و مرا خار بینداخت
ماننده ٔ خار خسک و خار خوانا.
چگونه یابند اعدای او قرار کنون
زمانه چون شتری شد هیون و ایشان خار .
چشم بی شرم تو گر روزی برآشوبد ز درد
نوک خارش جا کشوباد ای دریده چشم و کون .
جهان ما بد و نیک است و بدش بیش از نیک
گل ایچ نیست ابی خار و هست بی گل خار.
اگر گل کارد او صد برگ ابا زیتون ز بخت او
برآن زیتون و آن گلبن بحاصل خنجک وخار است
چرا این مردم دانا و زیرک سار و فرزانه
به تیمار و عذاب اندر ابا دولت به پیکار است ؟
بردار کلند و تیر و تیشه و ناوه
تا ناوه کشی خار زنی گرد بیابان .
به پیران رسیدند هر سه سوار
رخان پر زخون و روان پر ز خار.
همی زرد گردد گل کامکار
همی پرنیان گردداز رنج خار.
بکن کار و کرده بیزدان سپار
بخرما چه یازی چو ترسی ز خار؟
ز شاپور از آنگونه شد روزگار
که در باغ با گل ندیدند خار.
به کاری که پاداش یابی بهشت
نباید بباغ بلا خار کشت .
چگونه راهی ، راه درازناک و عظیم
همه سراسر سیلاب کند و خاره و خار.
چون در او عصیان و خذلان تو ای شه راه یافت
کاخها شد جای کوف وباغها شد جای خار.
بر سنگلاخ دشت فرود آمدی خجل
اندر میان خاره و اندر میان خار.
بر ماه ترا دو گل سیراب شکفته ست
در هر دلی از دیدن آن دو گل خاریست .
خاری که بمن درخلد اندر سفر هند
به چون بحضر در کف من دسته ٔ شب بوی .
ترا شناسددانا مرا شناسد نیز
تو از قیاس چو خاری من از قیاس چو ناژ.
چون باد بجنبد نبوَد خود ز پشه باک
چون آتش برخیزد تیزی نکند خار.
از پای افاضل تو کنی خار زمانه .
کار شه به شود و کار عدو به نشود
نشود خرما خار و خار خرما نشود.
بزرگ باش و مشو تنگدل ز خردی کار
که سال تا سال آرد گلی زمانه ز خار.
ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص 277).
گل ز تو چون بوی خویش باز ندارد
کردچه باید حدیث خار مغیلان ؟
ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ دکتر فیاض ص 638).
ز گل بوی واز خار خستن بود.
زمانی بدین داس گندم درو
بکن پاک پالیزم از خار و خو.
چیست بنشاند و غازه کند و وسمه کشد
آبگینه برد آنجا که درشتی خار است .
هم بر انسان دوبار بر دو درخت
بر یکی میوه بر دگر خار است .
نبینی که چون کینه داران گل نو
پر از خون دل و دست پر خار دارد.
تو خار توانی که بر نیاری
ای شهره و دانا درخت گویا.
خار و خس بفکن از این شهره درخت ایرا
کز خس و خار نیابی مزه جز خارش .
گر دری یابیم زنی بندی
ور گلی بینیم نهی خاری .
گل را چو دم باد صبا خار نهاد
از پوست برون آمد و بر خاک افتاد.
آه که بر لاله چیره آمد سنبل
آه که گل را نهاد خار بنفشه .
چیست جرمم چه کرده ام باری
که نهی هر دمم ز نو خاری .
و اگر خار در چشم متهوری مستبد افتد و در بیرون آوردن آن غفلت برزد... بی شبهت کورشود. (کلیله و دمنه ).
در عشق کم از درخت گل نتوان بود
سالی بامید گل همی خار کشد.
تا نماید زمانه خود یا نی
نو بهاری پس زمستانم
می نهد خارها کنون باری
بامیدگل و گلستانم .
گلی بی زحمت خاری نباشد.
زهی طراوت رویت نهاده گل را خار
نبوده در کف ایام خوشتر از تو نگار
گاهی نسیم لطف تو بر پای کرده سرو
وقتی نهیب قد تو گل را نهاده خار.
ز دولت هرچه باید داد لیک از غم نکرد ایمن
چه سود ار گل دهد زینسو چو زانسو می نهد خارم .
فلک بازاز نهان خارم نهاده ست
که پیری پای بر کارم نهاده ست .
گلی بدست که داده ست روزگار بگوی
که بعد از آن بخفا خارهاش ننهاده ست .
مرا خاری نهاد از هجر خویش آنروی همچون گل
که در پای دل سرگشته دایم میخلد خارش .
چیست زر و گل بدست الا که خارپای عقل
صید خاری کی شود عقل سخن پیرای من .
خار دردیده ٔ فلک شکند
خاک در چشمه ٔ خور اندازد.
زین خار غم که در دل ریحان و گل خلید
نوحه کنان بباغ صبای اندر آمده .
وان گلی کو بنشاند بحسد
بر مکن گر همه خار قدم است .
خسته نشوم ز خار نا اهل
زان خار گل خسان ببینم .
خار غم در راه خاقانی نهاد
وز پی برداشتن قرضم نکرد.
هر خار که گلبن طمع داشت
در چشم نمک فشان شکستم .
بدانکه نیست کنم چون دهان گل پر زر
بدست طعنه چرا هر خسی نهد خارم .
خار راه خود منم خود را ز خود فارغ کنم
تا دوئی یکسو شود، هم من تو گردم هم تو من .
واندر آن بستان کزو دست خزان را گل رسید
ای عجب گوئی برای چشم من خاری نماند.
با خار خشک خاطرم آرد ترنگبین
بادی که بروزد ز نی عسکر سخاش .
بست خیالش که هست همسر من ای عجب
نخل رطب کی شود خار مغیلان او.
ای عاقلان را بارها بر لب زده مسمارها
وی خستگان را خارها در جای خواب انداخته .
شکست این دلم نادرست اعتقادی
بسم خار دردیده ٔ آرزو زد.
هر خار بباغ اندر دارد رطبی یا گل
نه گل نه رطب دارد این خار که من دارم .
سایه ٔ خار تو سروستان است
خرمن نشو و نما آمده ای .
گلی از باغ وفا آمده ای
خود خس و خارنما آمده ای .
خار و گل نام خدا میگویند
ای سهی قد ز کجا آمده ای .
گل ز آتش ظلم خار نالید بدرگاهش
از کین گل آتش را بر خار کشد عدلش .
و آن را که ازحدیقه ٔ لطفش گلی شکفت
دوران روزگار نیارد نهاد خار.
که گر زشکر و گل باتو تلختر گوید
نهد زمانه بسان ترانگبینش خار.
نوای خارکش از عندلیب نیست عجب
که مدتی سر و کارش نبوده جز باخار.
عجب بمانده ام از روزگار خود که چرا
گلی ندیده مرا صد هزار خار نهاد.
صحبت این خاک ترا خار کرد
خاک چنین تعبیه بسیار کرد.
دل بنده ٔ بوی عنبر آمیز گل است
جان چاکر عارض دلاویز گل است
بلبل که هزار خارکش بنده ٔ اوست
او نیز غلام خار سرتیز گل است .
خار است نخست بار خرما.
هنر بچشم عداوت بزرگتر عیب است
گل است سعدی و در چشم دشمنان خار است .
تا گلت از خار و خارت از پای بدر آمد... (گلستان سعدی باب دوم ).
نه بلبل بر گلش تسبیح خوانی است
که هر خاری به تسبیحش زبانی است .
خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم .
هر کرا با گل آشنائی بود
گو برو با جفای خار بساز.
جای گل گل باش و جای خار خار.
ز تهمت بی گناهی را منه خار
که نه گل دیداز بستان نه گلزار.
با دولتیان نشین که خاری
در صحبت گل شود بهاری .
از آن زمان که بدنیا شکفت چون تو گلی
نهاد دست قضا خار باغ عقبی را.
مرا دست هجرانت خاری نهاد
گل دلگشای تو ناچیده هیچ .
چشم بد دور که بستان ارم را گه حسن
خار اندوه نهاده ست گل خودرویت .
زانکه چون گل اگر زرم بودی
دست گیتی مرا نهادی خار.
خار کآتش بدو بود زنده
آتش کشتنیش می سوزد.
خار آتش فروز سوختنی
گر ز گل جاه و شوکت اندوزد...
زاده ٔ خار است گل زان نیستش بوی وفا
خود کسی بوی وفا نشنید ز ابنای لئام .
از خارخار عشق تو در سینه دارم خارها
هر دم شکفته بر رخم زان خارها گلزارها.
خارکش پیری با دلق درشت
پشته ٔ خار همی برد به پشت .
نهاده زهر برِنوش و خار همبر گل
چنانکه باشد جیلانش از بر عناب .
|| در تداول علم تشریح تیغه های مهره ٔ گردن است که به عربی شوک میگویند صاحب ذخیره گوید : از آن موضع برآمده است و بخارهای مهره ٔ گردن پیوسته است . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).نزدیک خارها و مهره ها رسید و بدان خارها پیوسته . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). || خارسیخ و سیخک و خار خروس و آن برآمدگی نوک تیزی است بر ساق ماکیان و خروس که پیری و جوانی آنها به بزرگی و خردی آن شناسند. صیصة. (منتهی الارب ). رجوع به همین کلمه شود. || خوش قد. || عقده گشا. (آنندراج ). || از صفات سوزن :
گل که خواهد دل صدپاره ٔ بلبل دوزد
غرضش سرزنش سوزن خار است هنوز.
|| ماه شب چهارده . ماه بدر . (آنندراج ) (فرهنگ شعوری ج 1 ص 361) :
چو خورشید تابان نهان کرد روی
همی تاخت خار از پس پشت اوی
|| ناز و کرشمه . (آنندراج ) (فرهنگ شعوری ج 1 ص 361) :
باده بیار ای پسر خوش که پاک
باده برد زین دل غمگین غبار
ای می و گل بخش لب و روی تو
بهره ٔ چشم تو خماراست و خار.
- خار از پا بدر آمدن ؛ رفع مزاحمت کردن . اندوه پایان یافتن :
گلم ز دست بدر برد روزگار مخالف
امید هست که خارم ز پای هم بدر آید.
سعدی (غزلیات چ فروغی چ کتابفروشی بروخیم ص 115).
- خار از پا برآوردن ؛ رفع ایذاء و ناراحتی کردن :
غم عشق آمد و غمهای دگر پاک ببرد
سوزنی باید کز پای بر آرد خاری .
- خار از پای کسی برکندن ؛ ناراحتی را برطرف کردن :
دل شکسته که مرهم نهد دگر بارش
یتیم خسته که از پای برکند خارش .
- خار از پای گذشتن ؛ آب از سرگذشتن :
گفتمش چاره کن از بهر خدای
کآبم از سرگذشت وخار از پای .
- خارانداز ؛ نوعی خارپشت باشد که خارهای خود را مانند تیر اندازد و به عربی آن را قنفذ گویند. (آنندراج ). رجوع به همین عنوان شود.
- خار برآوردن خوشه ؛ خَلع. (منتهی الارب ). رجوع بخلع شود.
- خار برچیده ؛ خار گرد کرد شده . (آنندراج ).
- خار بر سر دیوار نهادن . رجوع به همین عنوان شود.
- خاربست ؛ آنچه از خاربنان و خار و خلاشه و امثال آن برگرد دیوار باغ و کشت برای محافظت آن فرو برند برای عدم دخول سوار و پیاده و دیگر حیوانات موذیه . (آنندراج ).
رجوع به همین عنوان شود.
- خاربُن ؛ بوته ٔ خار. (آنندراج ). رجوع به همین عنوان شود.
- خاربند . رجوع به خاربست در شود.
- خار پشت ؛ جانوری است معروف ، گویند مار افعی را می گیرد و سر بخود فرو میکشد و مار خود را چندان بر خارهای پشت او میزند که هلاک می شود. (آنندراج ). رجوع به همین عنوان شود.
- خار پیراهن ؛ مخل و موذی . (آنندراج ).
رجوع به همین عنوان شود.
- خار ترازو . رجوع به همین عنوان شود.
- خار ترنجبین ؛ خاری است که بر ترنجبین می باشد. رجوع به همین عنوان شود.
- خار چیدن . رجوع بخاردر راه شکستن شود.
- خارچین ؛ خاربست . (آنندراج ). رجوع به خاربست و خاربند و همین عنوان شود.
- خارچینه ؛ موچینه و منقاش سرتراشان باشد و سرهای دو انگشت که دو ناخن سبابه و ابهام را نیز گویند که با آن گوشت و پوست بدن آدمی را چنان گیرند که بدرد آید.(آنندراج ). رجوع به همین عنوان شود.
- خار خرما ؛ سیخ خرما. سُلاّ. (منتهی الارب ). رجوع به همین عنوان شود.
- خارخسک ؛ خاری باشد سه پهلو بهترین آن بستانی بود و آن را مغربیان حمص الامیر خوانند. گویند معتدل است و عصاره ٔ آن را در جائی که کک بسیار باشد بیفشانند همه بمیرند. (آنندراج ). رجوع به همین عنوان شود.
- خار خلیدن . رجوع به همین عنوان و بخار نشاندن شود.
- خار و خس ؛ معروف است و رجوع به همین عنوان شود.
- خار در پیراهن ریختن ؛ ایذاء نمودن :
در بر عاشق چه راحت نازک اندامی کند
خار میریزد عبیر ناز در پیراهنش .
- خار در جگر شکستن ؛ بیقرار کردن . (آنندراج ). رجوع به همین مدخل شود.
- خار از راه برداشتن ؛ رفع مزاحمت کردن :
جوانمردی کن از من بار بردار
گل افشانی کن از ره خار بردار.
- خار در جیب افکندن ؛ ایذاء کردن . (آنندراج ) :
خار در جیب گلستان فکند گلخن ما
خنده بر نغمه ٔداود زند شیون ما.
رجوع به همین عنوان شود.
- خار در راه شکستن ؛ کنایه از محافظت کردن باشد و خارچیدن را نیز گویند. (آنندراج ) :
مرا تا خار در ره می شکستی
کمان در کار ده ده می شکستی .
- خار رفتن در چیزی . رجوع به خار نشاندن شود.
- خار نشاندن ؛ نشاندن خار در چیزی میباشد.(آنندراج ). رجوع به همین عنوان شود.
- خار نهادن بر چیزی ؛ ایذاء و ناراحت کردن . (آنندراج ) :
بوته بر عارض آن نگار نهاد
دل ما را ز عشق خار نهاد.
رجوع به همین عنوان شود.
- دیوخار ؛درختی است پرخار و آن را سفید خار و خفچه گویند و به عربی شجرةالجن خوانند. (آنندراج ). رجوع به دیوخار شود.
- سپیدخار، سفید خار ؛ گیاهی است که به عربی آن را شوکةالبیضاء گویند. (آنندراج ). رجوع به همین عنوان شود.
- شترخار، اشترخار ؛ رجوع به اشترخار و اشترغاژ شود.