حلق
لغتنامه دهخدا
حلق . [ ح َ ] (ع اِ) گلو. (منتهی الارب ) (دهار). نای گلوی . حلقوم . ج ، حلوق ، احلاق . (منتهی الارب ). مبلع. بلعوم :
زواله اش چو شدی از کمان گروهه برون
ز حلق مرغ بساعت فروچکیدی خون .
ز رخ رنگشان رفت و از حلق نم
ز بیهوده گفتار گشته دژم .
کمندش ز فتراک زین برگشاد
درافکند در حلق آن پاک زاد.
حلق بداندیش را برنده چو تیغی
دیده ٔ بدخواه را خلنده چو خاری .
از حلق چون گذشت شود یکسان
با نان خشک قلیه ٔ هارونی .
خرمی چون باشد اندرکوی دین کز بهر ملک
خون روان کردند از حلق حسین در کربلا.
خصم شاه ار کمان کند حلقش
بزه آن کمان درآویزد.
گویی که مرغ صبح زر و زیورش بخورد
کز حلق مرغ میشنوم بانگ زیورش .
آن حلق صراحی بین کز می بفواق آمد
چون سرفه کنان از خون بیمار بصبح اندر.
آب تلخ است مدامم چو صراحی در حلق
تا تو یک روز چو ساغر بدهن بازآیی .
بکام دل نرسیدیم و جان بحلق رسید
وگر بکام رسد همچنان رجایی هست .
کنونم آب حیاتی بحلق تشنه فروکن
نه آنگهی که بمیرم به آب دیده بشویی .
توان بحلق فروبردن استخوان درشت
ولی شکم بدردچون بگیرد اندر ناف .
- از حلق کشیدن ؛ نوعی از تعزیر است . (آنندراج ) :
درد دل هرکه میکند اظهار
بایدش چون فغان ز حلق کشید.
- جان به حلق رسیدن ؛ مشرف به مرگ شدن . عاجز و ناتوان شدن :
بکام دل نرسیدیم و جان به حلق رسید
وگر بکام رسد همچنان رجایی هست .
- حلق آزاد ؛ کنایه از حلقی که بهیچ وجه از وجوه شریعت ریختن خون او درست نباشد. (آنندراج ):
فروشوید از دور بیداد را
رهاند ز خون حلق آزاد را.
- حلق افتادن ؛ در تداول مردم هند، گرفته شدن آواز.(آنندراج ) :
بر سر هر خار که گلگون گذشت
حلق وی افتاد و خراشیده گشت .
- حلق گیر ؛ حلق گیرنده . آنچه به دور گردن افتد :
خود غلط گفتم که جودش هست دام حلق گیر
تا نگوید مدح هر کس چون بود در حلق دام
جود او دامی است شاعر را نه دام حلق گیر
دست گیرد تا نگیرد دست پیش خاص و عام .
- حروف حلق شش است :همزه ، هاء، عین ، حاء، غین ، خاء. || بدیمنی . (منتهی الارب ). || درختی است مانند درخت انگور. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). چیزی است که منجمد سیاه لون و ترش طعم که در یمن از برگ درختی که درتنور گذاشته باشند ترتیب میدهند و نباتش شبیه به علیق و ثمرش مثل خوشه ٔ انگور و دانه اش مانند عنب الثعلب و برگش برگ تاک است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). || (ع مص ) موی ستردن . (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ) (ترجمان عادل ) (دهار). تراشیدن . بستردن موی . (زمخشری ). || زیر گلو زدن . (تاج المصادر بیهقی ). بر حلق زدن . || درد حلق دادن . || پر کردن حوض از آب . || اندازه کردن . (منتهی الارب ).
زواله اش چو شدی از کمان گروهه برون
ز حلق مرغ بساعت فروچکیدی خون .
ز رخ رنگشان رفت و از حلق نم
ز بیهوده گفتار گشته دژم .
کمندش ز فتراک زین برگشاد
درافکند در حلق آن پاک زاد.
حلق بداندیش را برنده چو تیغی
دیده ٔ بدخواه را خلنده چو خاری .
از حلق چون گذشت شود یکسان
با نان خشک قلیه ٔ هارونی .
خرمی چون باشد اندرکوی دین کز بهر ملک
خون روان کردند از حلق حسین در کربلا.
خصم شاه ار کمان کند حلقش
بزه آن کمان درآویزد.
گویی که مرغ صبح زر و زیورش بخورد
کز حلق مرغ میشنوم بانگ زیورش .
آن حلق صراحی بین کز می بفواق آمد
چون سرفه کنان از خون بیمار بصبح اندر.
آب تلخ است مدامم چو صراحی در حلق
تا تو یک روز چو ساغر بدهن بازآیی .
بکام دل نرسیدیم و جان بحلق رسید
وگر بکام رسد همچنان رجایی هست .
کنونم آب حیاتی بحلق تشنه فروکن
نه آنگهی که بمیرم به آب دیده بشویی .
توان بحلق فروبردن استخوان درشت
ولی شکم بدردچون بگیرد اندر ناف .
- از حلق کشیدن ؛ نوعی از تعزیر است . (آنندراج ) :
درد دل هرکه میکند اظهار
بایدش چون فغان ز حلق کشید.
- جان به حلق رسیدن ؛ مشرف به مرگ شدن . عاجز و ناتوان شدن :
بکام دل نرسیدیم و جان به حلق رسید
وگر بکام رسد همچنان رجایی هست .
- حلق آزاد ؛ کنایه از حلقی که بهیچ وجه از وجوه شریعت ریختن خون او درست نباشد. (آنندراج ):
فروشوید از دور بیداد را
رهاند ز خون حلق آزاد را.
- حلق افتادن ؛ در تداول مردم هند، گرفته شدن آواز.(آنندراج ) :
بر سر هر خار که گلگون گذشت
حلق وی افتاد و خراشیده گشت .
- حلق گیر ؛ حلق گیرنده . آنچه به دور گردن افتد :
خود غلط گفتم که جودش هست دام حلق گیر
تا نگوید مدح هر کس چون بود در حلق دام
جود او دامی است شاعر را نه دام حلق گیر
دست گیرد تا نگیرد دست پیش خاص و عام .
- حروف حلق شش است :همزه ، هاء، عین ، حاء، غین ، خاء. || بدیمنی . (منتهی الارب ). || درختی است مانند درخت انگور. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). چیزی است که منجمد سیاه لون و ترش طعم که در یمن از برگ درختی که درتنور گذاشته باشند ترتیب میدهند و نباتش شبیه به علیق و ثمرش مثل خوشه ٔ انگور و دانه اش مانند عنب الثعلب و برگش برگ تاک است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ). || (ع مص ) موی ستردن . (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ) (ترجمان عادل ) (دهار). تراشیدن . بستردن موی . (زمخشری ). || زیر گلو زدن . (تاج المصادر بیهقی ). بر حلق زدن . || درد حلق دادن . || پر کردن حوض از آب . || اندازه کردن . (منتهی الارب ).