حسیر
لغتنامه دهخدا
حسیر. [ ح َ ] (ع ص ، اِ) آرمان خوار. ارمان خوار. (مهذب الاسماء). آرمان و دریغخوار. اندوه خوار. افسوس خوار. افسوس و دریغخورنده . دریغخورنده . || مانده . فرومانده ازهر چیز. (منتهی الارب ). درمانده . وامانده . مانده و رنجه شده . (غیاث از لطائف ). مانده شده . فرومانده و کندشده . بازمانده . (ترجمان عادل ) ج ، حَسری ̍ :
بنگربروزگار چه حاصل شدت جز آنک
با حسرت و دریغ فرومانده ای حسیر.
گر امروز غافل بوی همچنین
برین درد فردا بمانی حسیر.
|| اشتر مانده . (مهذب الاسماء). کند. بازمانده . || خیره چشم . (منتهی الارب ).
بنگربروزگار چه حاصل شدت جز آنک
با حسرت و دریغ فرومانده ای حسیر.
گر امروز غافل بوی همچنین
برین درد فردا بمانی حسیر.
|| اشتر مانده . (مهذب الاسماء). کند. بازمانده . || خیره چشم . (منتهی الارب ).