حسد بردن
لغتنامه دهخدا
حسد بردن . [ ح َ س َ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) حسد کردن . حسود بودن . حسادت ورزیدن . فرق آن با حسد آمدن در آن است که حسد آمدن به معنی عارض شدن حسادت بر کسی است و تحریک شدن را میرساند برخلاف حسد بردن :
با طاعت و ترس باش همواره
تا از تو به دل حسد برد ترس .
حسودان را حسد بردن چه باید
به هر کس آن دهد یزدان که شاید.
چنانش بینداخت ضعف جسد
که میبرد بر زیردستان حسد.
مر استادرا گفتم ای پرخرد
فلان یار بر من حسد میبرد.
گرانی نظر کرد در کار او
حسد برد برروز بازار او.
ابنای جنس او بر او حسد بردند. (گلستان سعدی ).
هرگز حسد نبرده و حسرت نخورده ام
جز بر دو روی یار موافق که درهم است .
هرگز حسد نبردم بر نعمتی و مالی
الا بر آنکه دارد با دلبری وصالی .
با طاعت و ترس باش همواره
تا از تو به دل حسد برد ترس .
حسودان را حسد بردن چه باید
به هر کس آن دهد یزدان که شاید.
چنانش بینداخت ضعف جسد
که میبرد بر زیردستان حسد.
مر استادرا گفتم ای پرخرد
فلان یار بر من حسد میبرد.
گرانی نظر کرد در کار او
حسد برد برروز بازار او.
ابنای جنس او بر او حسد بردند. (گلستان سعدی ).
هرگز حسد نبرده و حسرت نخورده ام
جز بر دو روی یار موافق که درهم است .
هرگز حسد نبردم بر نعمتی و مالی
الا بر آنکه دارد با دلبری وصالی .