حاصل
لغتنامه دهخدا
حاصل . [ ص ِ ] (ع ص ، اِ) نعت فاعلی از حصول . بدست آمده . درآمد.برآمده . برآورده . برداشت . بهره . نتیجه . نتاج . دخل . جدوی . بر. بار. ثمر. ثمره . میوه . محصول :
سی و پنج سال از سرای سپنج
بسی رنج بردم به امیدگنج
چو بر باد دادند گنج مرا
نبد حاصلی سی و پنج مرا.
نگارین منا برگرد و مگری
که کار عاشقان را نیست حاصل .
کیست مراین قبه را محرک اول
چیست ازین کارکرد بهره و حاصل .
نگاه کن که از این کار چیست حاصل تو
کنون که بر تو گذشته ست نجمی و شمسی .
دانی که نیست حاضر و نه حاصل
در خاک و آب و آتش و باد اینها.
یک نان بدو روز اگر شود حاصل مرد
وز کوزه شکسته ای دمی آبی سرد...
شادی مطلب که حاصل عمر دمی است
هر ذره زخاک کیقبادی و جمی است .
روز و شب در تو حاصل است ، که دید؟
روز شب را گرفته اندر بر.
حاصل آن [ راحتی اندک ] اگر مُیسر گردد خسران دنیا و آخرت باشد. (کلیله و دمنه ).
گر حاصل کسی ز جهان ناز و نعمت است
دانی چه حاصل است ز مرگ تو ایدرم .
هیچ حاصل بجز دریغم نیست
زآنچه بر من ز گرم و سرد گذشت .
از تک و تازم ندامت است که آخر
نیستی است آنچه حاصل تک و تاز است .
حاصل شش جهات و هفت اقلیم
عشر انعام بی بهانه ٔ اوست .
زین گران مایه نقد کیسه ٔ عمر
حاصل الا زیان نمی یابم .
آخر گفتار تو خاموشی است
حاصل کار تو فراموشی است .
راه یقین جوی زهر حاصلی
نیست مبارکتر ازین منزلی .
تا نرسد تفرقه ٔ راه پیش
تفرقه کن حاصل معلوم خویش .
راحت مردم طلب آزار چیست ؟
جز خجلی حاصل اینکار چیست ؟
دست بسر برزد و لختی گریست
حاصل بیداد بجز گریه چیست ؟
حاصل دنیا چو یکی ساعت است
طاعت کن کز همه به طاعت است .
گیرم پدرتو بود فاضل
از فضل پدر ترا چه حاصل .
کسی رنج در حاصلی چون برد
که از رنج او دیگری برخورد.
|| سود. فائده . نفع. || ثمر.ثمره . بر. بار :
ریع حشمت زمین دولت را
حاصل از دست ابروار تو باد.
|| موجود. واقع :
حاصل و رابح موجود به هر وقت ز تست
هر چه سلطان جهان را غرض و کام و هواست .
وثوق بکمال کرم و مکارم شیم مولوی صاحب کبیر سیدالوزراء ادام اﷲ معالیه حاصل است که رقم تجاوز بر این هفوات و عثرات فرماید کشید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 18).
|| در اصطلاح محاسبان اطلاق میشود برآنچه از اعمال حسابیه حاصل میشود و بدست می آید از جمع و تفریق و ضرب و تقسیم و تضعیف و تنصیف : حاصل ضرب و حاصل قسمت . || مجموع حساب . || آنچه ثابت و باقی ماند بعد رفتن ماسوای آن . (منتهی الارب ). || آنچه موجود باشد دربیت المال یا نزد عامل . || بقیه ٔ چیزی . باقیمانده . (دهار). باقی حساب . (مهذب الاسماء) : امیر آواز داد که تو کیستی ؟ گفت : بنده را ابواحمدخلیل گویند پدر بومطیع که همباز خداوند است ، گفت [ امیر ]: بر پسرت مستوفیان چند مال حاصل فرودآورده اند؟ گفت [ ابواحمد ]: شانزده هزار دینار، گفت [ امیر ]: آن حاصل بدو بخشیدم حرمت پیری ترا و حق خدمت او را. (تاریخ بیهقی ). و نسخت شمار خویش را نیز بفرستاد که بر وی پنجاه هزار دینار و شانزده هزار گوسفند حاصل است ، و قصه نبشته بود و التماس کرده که گوسفند سلطانی را که وی دارد به کسی دیگر داده آید، که وی پیر شده است و آن را نمی تواند داشت و مهلتی و توقفی باشد تا وی این حاصل را نجم بنجم بسه سال بدهد. (تاریخ بیهقی ). در آن وقت که میکائیل بزاز پیش آمد...، من که عبدالغفارم ایستاده بودم ، میکائیل نسخت و قصه پیش داشت ، امیر گفت : بستان و بخوان . بستدم و هر دو بخواندم ، بخندید و گفت : مانک را حق بسیار است در خاندان ما این حاصل و گوسپندان بدو بخشیدم ، عبدالغفار بدار استیفا رود و گوید مستوفیان را تا خط بر حاصل و باقی وی کشند. (تاریخ بیهقی ). و پس از وفات سلطان محمود رضی اﷲ عنه مهم صاحب دیوانی غزنه بدو داده آمد با ضیاع خاص و قریب پانزده سال این کارها میراند پس بفرمود که شمار وی بباید کرد. مستوفیان شمار وی باز نگریستند هفده هزار هزار درم بر وی حاصل محض بود، و او را از خاص خود هزار هزار درم بودو همگان میگفتند که حال بوسعید چون شود با حاصلی بدین عظیمی . چه دیده بودند که امیر محمود با معدل دار که وی عامل هرات بوده و با بوسعید خاص که وی ضیاع غزنین داشت و عامل گردیز که بر مالشان حاصلها فرود آمد چه سیاستها راندن فرمود از تازیانه زدن و دست و پای بریدن و شکنجها. اما امیر مسعود را شرمی و رحمتی بودتمام و دیگر که بوسعید سهل بروزگار گذشته وی را بسیار خدمتهای پسندیده از دل کرده بود چه بدان وقت که ضیاع خاص میداشت در روزگار سطان محمود و چه در سایر اوقات چون حاصلی بدین بزرگی از آن وی بر آن پادشاه حلیم کریم یعنی امیر مسعود عرضه کردند گفت : طاهر مستوفی و بوسعید را بخوانید و فرمود که این حال مرا مقرر باید گردانید. طاهر باب باب بازمیراند و باز مینمود تا هزار هزار درم بیرون آمد که ابوسعید را هست و شانزده هزارهزار درم است که بر وی حاصل است و هیچ جای پیدا نیست ، و مالا کلام فیه که بوسعید را از خاص خویش بباید داد. امیر گفت یا باسعید، چه گوئی و روی این مال چیست ؟ گفت زندگانی خداوند درازباد، اعمال غزنی دریائی است که غور و عمق آن پیدا نیست و بخدای عزوجل و بجان و سر خداوند که بنده هیچ خیانت نکرده است و این باقی چندین ساله است و این حاصل حق است خداوند را بنده . امیر گفت این مال بتو بخشیدم که ترا این حق هست . (تاریخ بیهقی ). پس عبدوس را گفت باز گرد تا من امشب مثال دهم تا حاصل و باقی وی پیدا آرند. (تاریخ بیهقی ).
- باحاصل ؛ سودمند. (التفهیم ).
- بحاصل ؛ بفرجام . در آخر. بالنتیجه :
چرا این مردم دانا و زیرک سار و فرزانه
به تیمار و عذاب اندر ابا دولت به پیکار است
اگر گل بارد [ کارد؟ ] او صدبرگ ابا زیتون ز بخت او
بر آن زیتون و آن گلبن بحاصل خنجک و خار است .
دلی را کز هوی جستن چو مرغ اندر هوا یابی
بحاصل مرغ وار او را به آتش گردنا یابی .
- بحاصل آمدن ؛ بدست آمدن . تولید شدن :
ز بد کردن آمد بحاصل زیان
اگر بد کنی غم بری از میان .
کارها یک رویه شد و مرادها بتمامی بحاصل آمد. (تاریخ بیهقی ). بسیار طبیبانند که می گویند فلان چیز نباید خوردن که از وی چنین علت بحاصل آید و آنگاه خود از آن بسیار خورند. (تاریخ بیهقی ). اگر همه ٔ خراسان زیر و زبر کنند این زر و جامه به حاصل نیاید. (تاریخ بیهقی ).
- بحاصل بودن ؛ بدست بودن :
رویت گل و لب تو شکر وین عجب که نیست
جز درد دل بحاصل از آن گلشکر مرا.
- بحاصل شدن ؛ بدست آمدن :
ای شگفت آنکه همین کینه ٔ خوارزم کشد
تا بحاصل شودش نام و بچنگ آرد ننگ .
- بحاصل کردن ؛ بدست کردن . اِنمشاش :
چکار بود که تو سوی آن نهادی روی
که کام خویش بحاصل نکردی آخر کار.
- بی حاصل ؛ بیهوده . بی فایده :
از صحبت زمانه ٔ بی حاصل
حاصل کنون بیار چه داری هین .
عرض کردیم همه کشته ٔبیحاصل خویش
هر چه برماست بدانستیم اکنون کز ماست .
- حاصل آمدن ؛ بدست آمدن . بوجود آمدن : از جهت ما در مقابل آن نواختی بسزا حاصل نیامده است . (تاریخ بیهقی ).
جمعی ز مغازیت حاصل آید
من نظم کنم جمع آن مغازی .
علاجی در وهم نیامد که موجب صحت اصلی تواند بود و بدان از یک علت مثلاً ایمنی کلی حاصل تواند آمد. (کلیله و دمنه ). و هم اوساط مردمان را در حفظ مال و ملک از خواندن فائده حاصل آید. (کلیله و دمنه ). ممکن است که او را [ شیررا ] بنصیحت من فرجی حاصل آید. (کلیله و دمنه ). و چند فائده ایشان را اندر آن حاصل آمد. (کلیله و دمنه ).
اقبال بین که حاصل خاقانی آمده ست
کاندر سه مه دو عید و دو حج شد میسّرش .
- حاصل افتادن ؛ عاید شدن :
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد.
- حاصل بودن ؛ موجود بودن : با آنچه ملک عادل انوشیروان کسری بن قباد را سعادت ذات ... حاصل است میبینم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد. (کلیله و دمنه ).
- حاصل دادن ؛ بر دادن . بار دادن . محصول دادن :
خیر پنهان کن اگر داری طمع اجری بحشر
دانه چون در خاک پنهان گشت حاصل میدهد.
از آب و گل غرض شجر قامت تو بود
عالم نداد بهتر ازین حاصلی دگر.
- حاصل ... داشتن ؛ تمتع از... داشتن :
چه بندی دل در آن دور از خدائی
کزو حاصل نداری جز بلائی .
ز حل و عقد عشق ملک رویت
ندارم حاصلی جز انتظاری .
کسی که نقش رخ یار در نظر دارد
محقق است که او حاصل بصر دارد.
- حاصل شدن ؛ برآمدن . برآورده شدن . بدست آمدن . حصول : گفت [ امیر محمد ]: مرادی دیگر است اگر آن حاصل شود هر چه بمن رسیده است بر دلم خوش شود. (تاریخ بیهقی ). این پدریان نخواهند گذاشت تا خداوند را مرادی برآید و یا مالی حاصل شود. (تاریخ بیهقی ).
قافیتهای طیانی (؟) که مرا حاصل شد
همه بربستم در مدح کنون وقت دعاست .
پار مقصود من نشد حاصل
ترسم امسال همچو پار بود.
و گمان برد که کمال فضل و فصاحت حاصل شد. (کلیله و دمنه ). و از اینجا گفته اند که هر کس که او را هر چه آید باید پس هر چه او را باید آید چون تحقیق کند رضای خدا از بنده آنگاه حاصل شود که رضای بنده از خدا حاصل شود. (اوصاف الاشراف خواجه نصیرالدین طوسی ).
حاصل نشود رضای سلطان
تا خاطر بندگان نجوئی .
- حاصل شده ؛ محصول .
- حاصل کردن ؛ بدست کردن . بدست آوردن . تحصیل . اکتساب : توان دانست که در دنیا و عقبی نصیب خود از سعادت تمام یافته باشد و حاصل کرده . (تاریخ بیهقی ). چون در این روزگار این تاریخ کردن گرفتم حرصم زیادت شد بر حاصل کردن آن . (تاریخ بیهقی ). و علم بسیار حاصل کرد [ بهرام گور ] و چون بحد آن رسید که سواری تواند کردن ... (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص 75).
تو حاصل نکردی بکوشش بهشت
خدادر تو گوئی بهشتی سرشت .
تأمل در آئینه ٔ دل کنی
صفائی بتدریج حاصل کنی .
یکی بر سر گور گل می سرشت
که حاصل کند زان گل گور خشت .
- حاصل گردانیدن ؛ به دست آوردن : امیر اشارت کرد نشستن را و بنشستم گفت بنویس آنچه می باید که از آمل و طبرستان حاصل شود. و آن را بوسهل اسماعیل حاصل گرداند. (تاریخ بیهقی ).
- حاصل گردیدن ؛ به دست آمدن . به وجود آمدن :
پدر هرگز نمی خواهد که او را دختری باشد
چرا حاصل نمی گردد گر اندر دل پسردارد.
- حاصل گشتن ؛ به دست آمدن : ما در این هفته از اینجا حرکت خواهیم کرد و همه مرادها حاصل گشته . (تاریخ بیهقی ).
سی و پنج سال از سرای سپنج
بسی رنج بردم به امیدگنج
چو بر باد دادند گنج مرا
نبد حاصلی سی و پنج مرا.
نگارین منا برگرد و مگری
که کار عاشقان را نیست حاصل .
کیست مراین قبه را محرک اول
چیست ازین کارکرد بهره و حاصل .
نگاه کن که از این کار چیست حاصل تو
کنون که بر تو گذشته ست نجمی و شمسی .
دانی که نیست حاضر و نه حاصل
در خاک و آب و آتش و باد اینها.
یک نان بدو روز اگر شود حاصل مرد
وز کوزه شکسته ای دمی آبی سرد...
شادی مطلب که حاصل عمر دمی است
هر ذره زخاک کیقبادی و جمی است .
روز و شب در تو حاصل است ، که دید؟
روز شب را گرفته اندر بر.
حاصل آن [ راحتی اندک ] اگر مُیسر گردد خسران دنیا و آخرت باشد. (کلیله و دمنه ).
گر حاصل کسی ز جهان ناز و نعمت است
دانی چه حاصل است ز مرگ تو ایدرم .
هیچ حاصل بجز دریغم نیست
زآنچه بر من ز گرم و سرد گذشت .
از تک و تازم ندامت است که آخر
نیستی است آنچه حاصل تک و تاز است .
حاصل شش جهات و هفت اقلیم
عشر انعام بی بهانه ٔ اوست .
زین گران مایه نقد کیسه ٔ عمر
حاصل الا زیان نمی یابم .
آخر گفتار تو خاموشی است
حاصل کار تو فراموشی است .
راه یقین جوی زهر حاصلی
نیست مبارکتر ازین منزلی .
تا نرسد تفرقه ٔ راه پیش
تفرقه کن حاصل معلوم خویش .
راحت مردم طلب آزار چیست ؟
جز خجلی حاصل اینکار چیست ؟
دست بسر برزد و لختی گریست
حاصل بیداد بجز گریه چیست ؟
حاصل دنیا چو یکی ساعت است
طاعت کن کز همه به طاعت است .
گیرم پدرتو بود فاضل
از فضل پدر ترا چه حاصل .
کسی رنج در حاصلی چون برد
که از رنج او دیگری برخورد.
|| سود. فائده . نفع. || ثمر.ثمره . بر. بار :
ریع حشمت زمین دولت را
حاصل از دست ابروار تو باد.
|| موجود. واقع :
حاصل و رابح موجود به هر وقت ز تست
هر چه سلطان جهان را غرض و کام و هواست .
وثوق بکمال کرم و مکارم شیم مولوی صاحب کبیر سیدالوزراء ادام اﷲ معالیه حاصل است که رقم تجاوز بر این هفوات و عثرات فرماید کشید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص 18).
|| در اصطلاح محاسبان اطلاق میشود برآنچه از اعمال حسابیه حاصل میشود و بدست می آید از جمع و تفریق و ضرب و تقسیم و تضعیف و تنصیف : حاصل ضرب و حاصل قسمت . || مجموع حساب . || آنچه ثابت و باقی ماند بعد رفتن ماسوای آن . (منتهی الارب ). || آنچه موجود باشد دربیت المال یا نزد عامل . || بقیه ٔ چیزی . باقیمانده . (دهار). باقی حساب . (مهذب الاسماء) : امیر آواز داد که تو کیستی ؟ گفت : بنده را ابواحمدخلیل گویند پدر بومطیع که همباز خداوند است ، گفت [ امیر ]: بر پسرت مستوفیان چند مال حاصل فرودآورده اند؟ گفت [ ابواحمد ]: شانزده هزار دینار، گفت [ امیر ]: آن حاصل بدو بخشیدم حرمت پیری ترا و حق خدمت او را. (تاریخ بیهقی ). و نسخت شمار خویش را نیز بفرستاد که بر وی پنجاه هزار دینار و شانزده هزار گوسفند حاصل است ، و قصه نبشته بود و التماس کرده که گوسفند سلطانی را که وی دارد به کسی دیگر داده آید، که وی پیر شده است و آن را نمی تواند داشت و مهلتی و توقفی باشد تا وی این حاصل را نجم بنجم بسه سال بدهد. (تاریخ بیهقی ). در آن وقت که میکائیل بزاز پیش آمد...، من که عبدالغفارم ایستاده بودم ، میکائیل نسخت و قصه پیش داشت ، امیر گفت : بستان و بخوان . بستدم و هر دو بخواندم ، بخندید و گفت : مانک را حق بسیار است در خاندان ما این حاصل و گوسپندان بدو بخشیدم ، عبدالغفار بدار استیفا رود و گوید مستوفیان را تا خط بر حاصل و باقی وی کشند. (تاریخ بیهقی ). و پس از وفات سلطان محمود رضی اﷲ عنه مهم صاحب دیوانی غزنه بدو داده آمد با ضیاع خاص و قریب پانزده سال این کارها میراند پس بفرمود که شمار وی بباید کرد. مستوفیان شمار وی باز نگریستند هفده هزار هزار درم بر وی حاصل محض بود، و او را از خاص خود هزار هزار درم بودو همگان میگفتند که حال بوسعید چون شود با حاصلی بدین عظیمی . چه دیده بودند که امیر محمود با معدل دار که وی عامل هرات بوده و با بوسعید خاص که وی ضیاع غزنین داشت و عامل گردیز که بر مالشان حاصلها فرود آمد چه سیاستها راندن فرمود از تازیانه زدن و دست و پای بریدن و شکنجها. اما امیر مسعود را شرمی و رحمتی بودتمام و دیگر که بوسعید سهل بروزگار گذشته وی را بسیار خدمتهای پسندیده از دل کرده بود چه بدان وقت که ضیاع خاص میداشت در روزگار سطان محمود و چه در سایر اوقات چون حاصلی بدین بزرگی از آن وی بر آن پادشاه حلیم کریم یعنی امیر مسعود عرضه کردند گفت : طاهر مستوفی و بوسعید را بخوانید و فرمود که این حال مرا مقرر باید گردانید. طاهر باب باب بازمیراند و باز مینمود تا هزار هزار درم بیرون آمد که ابوسعید را هست و شانزده هزارهزار درم است که بر وی حاصل است و هیچ جای پیدا نیست ، و مالا کلام فیه که بوسعید را از خاص خویش بباید داد. امیر گفت یا باسعید، چه گوئی و روی این مال چیست ؟ گفت زندگانی خداوند درازباد، اعمال غزنی دریائی است که غور و عمق آن پیدا نیست و بخدای عزوجل و بجان و سر خداوند که بنده هیچ خیانت نکرده است و این باقی چندین ساله است و این حاصل حق است خداوند را بنده . امیر گفت این مال بتو بخشیدم که ترا این حق هست . (تاریخ بیهقی ). پس عبدوس را گفت باز گرد تا من امشب مثال دهم تا حاصل و باقی وی پیدا آرند. (تاریخ بیهقی ).
- باحاصل ؛ سودمند. (التفهیم ).
- بحاصل ؛ بفرجام . در آخر. بالنتیجه :
چرا این مردم دانا و زیرک سار و فرزانه
به تیمار و عذاب اندر ابا دولت به پیکار است
اگر گل بارد [ کارد؟ ] او صدبرگ ابا زیتون ز بخت او
بر آن زیتون و آن گلبن بحاصل خنجک و خار است .
دلی را کز هوی جستن چو مرغ اندر هوا یابی
بحاصل مرغ وار او را به آتش گردنا یابی .
- بحاصل آمدن ؛ بدست آمدن . تولید شدن :
ز بد کردن آمد بحاصل زیان
اگر بد کنی غم بری از میان .
کارها یک رویه شد و مرادها بتمامی بحاصل آمد. (تاریخ بیهقی ). بسیار طبیبانند که می گویند فلان چیز نباید خوردن که از وی چنین علت بحاصل آید و آنگاه خود از آن بسیار خورند. (تاریخ بیهقی ). اگر همه ٔ خراسان زیر و زبر کنند این زر و جامه به حاصل نیاید. (تاریخ بیهقی ).
- بحاصل بودن ؛ بدست بودن :
رویت گل و لب تو شکر وین عجب که نیست
جز درد دل بحاصل از آن گلشکر مرا.
- بحاصل شدن ؛ بدست آمدن :
ای شگفت آنکه همین کینه ٔ خوارزم کشد
تا بحاصل شودش نام و بچنگ آرد ننگ .
- بحاصل کردن ؛ بدست کردن . اِنمشاش :
چکار بود که تو سوی آن نهادی روی
که کام خویش بحاصل نکردی آخر کار.
- بی حاصل ؛ بیهوده . بی فایده :
از صحبت زمانه ٔ بی حاصل
حاصل کنون بیار چه داری هین .
عرض کردیم همه کشته ٔبیحاصل خویش
هر چه برماست بدانستیم اکنون کز ماست .
- حاصل آمدن ؛ بدست آمدن . بوجود آمدن : از جهت ما در مقابل آن نواختی بسزا حاصل نیامده است . (تاریخ بیهقی ).
جمعی ز مغازیت حاصل آید
من نظم کنم جمع آن مغازی .
علاجی در وهم نیامد که موجب صحت اصلی تواند بود و بدان از یک علت مثلاً ایمنی کلی حاصل تواند آمد. (کلیله و دمنه ). و هم اوساط مردمان را در حفظ مال و ملک از خواندن فائده حاصل آید. (کلیله و دمنه ). ممکن است که او را [ شیررا ] بنصیحت من فرجی حاصل آید. (کلیله و دمنه ). و چند فائده ایشان را اندر آن حاصل آمد. (کلیله و دمنه ).
اقبال بین که حاصل خاقانی آمده ست
کاندر سه مه دو عید و دو حج شد میسّرش .
- حاصل افتادن ؛ عاید شدن :
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد.
- حاصل بودن ؛ موجود بودن : با آنچه ملک عادل انوشیروان کسری بن قباد را سعادت ذات ... حاصل است میبینم که کارهای زمانه میل به ادبار دارد. (کلیله و دمنه ).
- حاصل دادن ؛ بر دادن . بار دادن . محصول دادن :
خیر پنهان کن اگر داری طمع اجری بحشر
دانه چون در خاک پنهان گشت حاصل میدهد.
از آب و گل غرض شجر قامت تو بود
عالم نداد بهتر ازین حاصلی دگر.
- حاصل ... داشتن ؛ تمتع از... داشتن :
چه بندی دل در آن دور از خدائی
کزو حاصل نداری جز بلائی .
ز حل و عقد عشق ملک رویت
ندارم حاصلی جز انتظاری .
کسی که نقش رخ یار در نظر دارد
محقق است که او حاصل بصر دارد.
- حاصل شدن ؛ برآمدن . برآورده شدن . بدست آمدن . حصول : گفت [ امیر محمد ]: مرادی دیگر است اگر آن حاصل شود هر چه بمن رسیده است بر دلم خوش شود. (تاریخ بیهقی ). این پدریان نخواهند گذاشت تا خداوند را مرادی برآید و یا مالی حاصل شود. (تاریخ بیهقی ).
قافیتهای طیانی (؟) که مرا حاصل شد
همه بربستم در مدح کنون وقت دعاست .
پار مقصود من نشد حاصل
ترسم امسال همچو پار بود.
و گمان برد که کمال فضل و فصاحت حاصل شد. (کلیله و دمنه ). و از اینجا گفته اند که هر کس که او را هر چه آید باید پس هر چه او را باید آید چون تحقیق کند رضای خدا از بنده آنگاه حاصل شود که رضای بنده از خدا حاصل شود. (اوصاف الاشراف خواجه نصیرالدین طوسی ).
حاصل نشود رضای سلطان
تا خاطر بندگان نجوئی .
- حاصل شده ؛ محصول .
- حاصل کردن ؛ بدست کردن . بدست آوردن . تحصیل . اکتساب : توان دانست که در دنیا و عقبی نصیب خود از سعادت تمام یافته باشد و حاصل کرده . (تاریخ بیهقی ). چون در این روزگار این تاریخ کردن گرفتم حرصم زیادت شد بر حاصل کردن آن . (تاریخ بیهقی ). و علم بسیار حاصل کرد [ بهرام گور ] و چون بحد آن رسید که سواری تواند کردن ... (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص 75).
تو حاصل نکردی بکوشش بهشت
خدادر تو گوئی بهشتی سرشت .
تأمل در آئینه ٔ دل کنی
صفائی بتدریج حاصل کنی .
یکی بر سر گور گل می سرشت
که حاصل کند زان گل گور خشت .
- حاصل گردانیدن ؛ به دست آوردن : امیر اشارت کرد نشستن را و بنشستم گفت بنویس آنچه می باید که از آمل و طبرستان حاصل شود. و آن را بوسهل اسماعیل حاصل گرداند. (تاریخ بیهقی ).
- حاصل گردیدن ؛ به دست آمدن . به وجود آمدن :
پدر هرگز نمی خواهد که او را دختری باشد
چرا حاصل نمی گردد گر اندر دل پسردارد.
- حاصل گشتن ؛ به دست آمدن : ما در این هفته از اینجا حرکت خواهیم کرد و همه مرادها حاصل گشته . (تاریخ بیهقی ).