حاجت روا
لغتنامه دهخدا
حاجت روا. [ ج َ رَ ] (ص مرکب ) آنکه حاجت او برآمده باشد. مقضی المرام . ناجح . کامروا :
بسی بر بساط بزرگان نشستم
که یک نفس حاجت روائی ندیدم .
|| (نف مرکب ) روا کننده ٔ حاجت . برآرنده ٔ حاجت :
درِ سرای تو هست آفرین سرایانرا
حریم کعبه ٔ حاجت روا علی التعیین .
کعبه ٔ حاجت روای سائلان درگاه تست
گشته مر هر مُلتِمس را زو محصل مُلتمَس .
|| مسجد حاجت روا؛ مسجدی که دعاها در آن درگیر و مستجاب شود :
شیر فلک را شده ست از پی کسب شرف
مسجد حاجت روا خاک سر کوی او.
مسجد حاجت روا جوئی مجو اینجاکه نیست
راه سنت گیرو آنگه مسجد حاجت روا.
بسی بر بساط بزرگان نشستم
که یک نفس حاجت روائی ندیدم .
|| (نف مرکب ) روا کننده ٔ حاجت . برآرنده ٔ حاجت :
درِ سرای تو هست آفرین سرایانرا
حریم کعبه ٔ حاجت روا علی التعیین .
کعبه ٔ حاجت روای سائلان درگاه تست
گشته مر هر مُلتِمس را زو محصل مُلتمَس .
|| مسجد حاجت روا؛ مسجدی که دعاها در آن درگیر و مستجاب شود :
شیر فلک را شده ست از پی کسب شرف
مسجد حاجت روا خاک سر کوی او.
مسجد حاجت روا جوئی مجو اینجاکه نیست
راه سنت گیرو آنگه مسجد حاجت روا.