جهانگرد
لغتنامه دهخدا
جهانگرد. [ ج َ گ َ ] (نف مرکب ) جهان گردنده . آنکه در اقطار عالم بسیار سفر کند. سائح . سیاح . رحاله :
هر بیت که گفتی آن جهانگرد
بر یاد گرفتی آن جوانمرد.
قناعت توانگر کند مرد را
خبر کن حریص جهانگرد را.
زهی جوفروشان گندم نمای
جهانگرد شب کوک و خرمن گدای .
هر بیت که گفتی آن جهانگرد
بر یاد گرفتی آن جوانمرد.
قناعت توانگر کند مرد را
خبر کن حریص جهانگرد را.
زهی جوفروشان گندم نمای
جهانگرد شب کوک و خرمن گدای .