جشنگه
لغتنامه دهخدا
جشنگه . [ ج َ گ َ ه ْ ] (اِ مرکب ) جشنگاه . جای جشن . جای شادمانی و سرور :
بر این جشنگه بر ندیدیم کس
ترا بینم ای سرو آزاد بس .
بگویش که تو مردمی یا پری
برین جشنگه بر همی بگذری .
بدان روی آتش بسی دختران
یکی جشنگه ساخته بر کران .
به هر سو یکی جشنگه ساختند
دل از کین و نفرین بپرداختند.
ز قنوج شبگیر شنگل برفت
سوی جشنگه روی بنهاد تفت .
|| هنگام جشن . زمانی که در آن جشن و شادمانی ترتیب میدهند. رجوع به جشنگاه در همین لغت نامه شود.
بر این جشنگه بر ندیدیم کس
ترا بینم ای سرو آزاد بس .
بگویش که تو مردمی یا پری
برین جشنگه بر همی بگذری .
بدان روی آتش بسی دختران
یکی جشنگه ساخته بر کران .
به هر سو یکی جشنگه ساختند
دل از کین و نفرین بپرداختند.
ز قنوج شبگیر شنگل برفت
سوی جشنگه روی بنهاد تفت .
|| هنگام جشن . زمانی که در آن جشن و شادمانی ترتیب میدهند. رجوع به جشنگاه در همین لغت نامه شود.