جراحت
لغتنامه دهخدا
جراحت . [ ج ِ ح َ ] (ع اِ) خستگی . (منتهی الارب ) (از شرح قاموس ) (از ناظم الاطباء). جراحة. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). ج ، جِراح . و جِراحات . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از شرح قاموس ). || یک زخم و یک ضرب .(شرح قاموس ) زخم و ریش . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). خیم . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). قرحه . (زمخشری ). کلم . (یادداشت مؤلف ). تفرق اتصالی که بگوشت فرو شود.(ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: بکسر جیم و فتح راء مهمله در اصطلاح پزشکان ، جدایی پیوستگی در گوشت بدن است در صورتی که گوشت بدون چرک باشد ولی اگر مقرون به چرک بود آن را قرحه گویند. قرشی گوید، جدا ساختن اتصال گوشت اگر تازه باشد آن راجراحت نامند و اگر مدتی از آن گذشته و چرک کرده باشد آن را قرحه خوانند - انتهی . بنابراین قرحه غیر جراحت است . و در وافیه است که جراحت از قرحه اعم باشد آنجا که گوید: تفرق اتصال اگر بگوشت فرو شود آن را جراحت گویند. و اگر جراحت ریم آرد آن را قرحه گویند. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). و رجوع به تذکره ٔ داود ضریر انطاکی شود : شبگیر وی را در مهد بخوابانیدند و خادمی را بنشاندند او را نگاه میداشت و گفتنداز آن جراحت نمی تواند نشست . (تاریخ بیهقی ص 357). دوش همه شب نخفتم از این جراحت . (تاریخ بیهقی ص 353).
درد تو جراحتی است ناسور
از زخم اجل شفات جویم .
با جراحت چون بهایم ساز در بی مرهمی
کز جهان مردمی مرهم نخواهی یافتن .
نکنم مرهم جراحت خویش
کان جراحت به مهر بازوی است .
با جراحت بساز خاقانی
تا قصاص از زمانه بستانم .
کم خور و بسیاری راحت نگر
بیش خور و بیش جراحت نگر.
نگار من چو درآید بخنده ٔ نمکین
نمک زیاده کند بر جراحت ریشان .
|| چرک و ریم . (ناظم الاطباء). ظاهراً این معنی متداول فارسی زبانان است .
|| فارسیان به معنی زخم کهنه و ناسور استعمال نمایند :
از نظر افتاده ٔ یاریم و مدتها گذشت
زخمهای تیغ استغنا جراحتها شده ست .
- جراحت بر جگر داشتن یا بودن ؛ کنایه از اندوه و غم فراوان داشتن :
بر جگر صدجراحت است مرا
یک قصاص جراح بفرستد.
- جراحت بزبان شستن ؛ لیسیدن جراحت چون جانوران . و کنایه از نداشتن مرهم و دارو :
چون سگ به زبان جراحت خویش
میشویم و مهربان ندیدم .
- جراحت به هم رساندن ؛ مبتلا به جراحت شدن . مجروح گشتن . (ناظم الاطباء).
- جراحت چیزی بر دل بودن ؛ کنایه از قرین اندوه و درد بسیار بودن برای آن چیز :
خود بر دلم جراحت مرگ رشید بود
از مرگ شیخ رفت جراحت ز التیام .
خوش آن نگار شفایی که تا به روز جزا
جراحتش به دل ِ داغ داغ میماند.
|| (ص ) به معنی زخمی نیز آمده است . (آنندراج ) :
مرغان دشت را ز غمم دل جراحت است
شب نیست کاین خروش به هامون نمیرود.
درد تو جراحتی است ناسور
از زخم اجل شفات جویم .
با جراحت چون بهایم ساز در بی مرهمی
کز جهان مردمی مرهم نخواهی یافتن .
نکنم مرهم جراحت خویش
کان جراحت به مهر بازوی است .
با جراحت بساز خاقانی
تا قصاص از زمانه بستانم .
کم خور و بسیاری راحت نگر
بیش خور و بیش جراحت نگر.
نگار من چو درآید بخنده ٔ نمکین
نمک زیاده کند بر جراحت ریشان .
|| چرک و ریم . (ناظم الاطباء). ظاهراً این معنی متداول فارسی زبانان است .
|| فارسیان به معنی زخم کهنه و ناسور استعمال نمایند :
از نظر افتاده ٔ یاریم و مدتها گذشت
زخمهای تیغ استغنا جراحتها شده ست .
- جراحت بر جگر داشتن یا بودن ؛ کنایه از اندوه و غم فراوان داشتن :
بر جگر صدجراحت است مرا
یک قصاص جراح بفرستد.
- جراحت بزبان شستن ؛ لیسیدن جراحت چون جانوران . و کنایه از نداشتن مرهم و دارو :
چون سگ به زبان جراحت خویش
میشویم و مهربان ندیدم .
- جراحت به هم رساندن ؛ مبتلا به جراحت شدن . مجروح گشتن . (ناظم الاطباء).
- جراحت چیزی بر دل بودن ؛ کنایه از قرین اندوه و درد بسیار بودن برای آن چیز :
خود بر دلم جراحت مرگ رشید بود
از مرگ شیخ رفت جراحت ز التیام .
خوش آن نگار شفایی که تا به روز جزا
جراحتش به دل ِ داغ داغ میماند.
|| (ص ) به معنی زخمی نیز آمده است . (آنندراج ) :
مرغان دشت را ز غمم دل جراحت است
شب نیست کاین خروش به هامون نمیرود.