جبیره
لغتنامه دهخدا
جبیره . [ ج َ رَ / رِ] (اِ) چَبیره . مستعد شدن و جمع کردن مردم باشد بجهت شغلی و کاری و مهمی . (شرفنامه ٔ منیری ) (آنندراج ) (برهان ). || گروه آماده بکار. خیل . سپاه .
- جبیره شدن ؛ گرد گشتن . جمع آمدن . (فرهنگ اسدی نخجوانی ) :
بفرمودشان تا جبیره شدند
هزبر ژیان را پذیره شدند .
چو آگاهی آمد ز دانا بشاه
که با کام و با شادی آمد براه
ز شهر و ز لشکر جبیره شدند
بزرگان بی مر پذیره شدند.
پذیره شدن را جبیره شدند
سپاه و سپهبد پذیره شدند.
بهامون سراسر جبیره شدند
به پیکار جستن پذیره شدند.
- جبیره شدن ؛ گرد گشتن . جمع آمدن . (فرهنگ اسدی نخجوانی ) :
بفرمودشان تا جبیره شدند
هزبر ژیان را پذیره شدند .
چو آگاهی آمد ز دانا بشاه
که با کام و با شادی آمد براه
ز شهر و ز لشکر جبیره شدند
بزرگان بی مر پذیره شدند.
پذیره شدن را جبیره شدند
سپاه و سپهبد پذیره شدند.
بهامون سراسر جبیره شدند
به پیکار جستن پذیره شدند.