تیر افکندن
لغتنامه دهخدا
تیر افکندن . [ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تیر انداختن . پرتاب کردن تیر :
یکی تیری افکند در ره فتاد
وجودم نیازرد و رنجم نداد.
|| کنایه از دعای بد کردن و طعنه زدن . (برهان ) (از فرهنگ رشیدی ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء).
یکی تیری افکند در ره فتاد
وجودم نیازرد و رنجم نداد.
|| کنایه از دعای بد کردن و طعنه زدن . (برهان ) (از فرهنگ رشیدی ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء).