تکرار کردن
لغتنامه دهخدا
تکرار کردن . [ ت َ / ت ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) دوباره و مکرر کردن و دوباره و مکرر گفتن و اعاده کردن . (ناظم الاطباء) :
همه جهان پدرش را ستوده اند و پدر
چو من ستایش او را همی کند تکرار.
اگر سالی بر سر جمعی سخن گفتی تکرار کلام نکردی . (گلستان ).
هرگز فرامشت نشود دفتر خلاف
با دوستان چنین که تو تکرار می کنی .
آنها که خوانده ام همه از یاد من برفت
الا حدیث دوست که تکرار می کنم .
فقیر گرسنه تکرار چون تواند کرد
مگر بروز گدائی کند، به شب تکرار.
رجوع به تکرار و دیگر ترکیبهای آن شود.
همه جهان پدرش را ستوده اند و پدر
چو من ستایش او را همی کند تکرار.
اگر سالی بر سر جمعی سخن گفتی تکرار کلام نکردی . (گلستان ).
هرگز فرامشت نشود دفتر خلاف
با دوستان چنین که تو تکرار می کنی .
آنها که خوانده ام همه از یاد من برفت
الا حدیث دوست که تکرار می کنم .
فقیر گرسنه تکرار چون تواند کرد
مگر بروز گدائی کند، به شب تکرار.
رجوع به تکرار و دیگر ترکیبهای آن شود.