تن
لغتنامه دهخدا
تن . [ ت َ ] (اِ) بدن . (برهان ) (فرهنگ فارسی معین ) (انجمن آرا). جثه و اندام . (آنندراج ). بدن و توش و جسد و اندام و قد و قامت . (ناظم الاطباء). اوستا، تنو (جسم ، بدن ). پهلوی ، تن . هندی باستان ، تنو . افغانی ، تن . شغنی ، تنا . گیلکی ویرنی و نطنزی ،تان . سمنانی ، تون . سنگسری و لاسگردی ، تان . سرخه ای ، تن . شهمیرزادی ، تن . اشکاشمی و وخی ، تانه . یودغا، تُنُه . (حاشیه ٔ برهان چ معین )... لطیف ، نازپرور، سیمین ، آزاده ، لاغر، زار، فرسوده ، افسرده ، خاکی ، خوابناک از صفات و حصار، حریر،خار، رشته از تشبیهات اوست . (آنندراج ) :
چون جامه ٔ اشن به تن اندر کند کسی
خواهد ز کردگار به حاجت مراد خویش
گر هست باشگونه مرا جامه ای بزرگ
بنهاده ام دعای ترا بنده وار پیش .
کرا بخت و شمشیر و دینار باشد
و بالا وتن تهم و نسبت کیانی .
دریغ من که مرا مرگ و زندگانی تلخ
که دل تبست و تباه است و تن تباه و تبست .
می تند گرد سرای و در تو غنده کنون
باز فرداش ببین بر تن تو تارتنان .
تنی درست و هم قوت بادروزه فرا [ کذا ]
که به ز منت و بیغاره کوثر و تسنیم .
گفت سالار قوی باید به پروان اندرون
زانکه در کشور بود لشکر تن و سالار سر.
گنده و بی قیمت و دون و حقیر
ریش همه گوه و تنش پرکلخج .
گنده و قلتبان و دون و پلید
ریش خردم و جمله تنش کلخج .
تو نزد همه کس چو ماکیانی
اکنون تن خود را خروس کردی .
وزین لشکر من فزون از شمار
بریده سران و تن افکنده خوار.
تن بی سران و سر بی تنان
سواران چو پیلان و کف افکنان .
وز انسوی رستم چو شیر ژیان
بپوشید تن را به ببر بیان .
تنش زشت و بینی کژ و روی زرد
بداندیش و کوتاه و دل پر ز درد.
فکند آن تن شاهزاده به خاک
به چنگال کردش جگرگاه چاک .
سوزن زرین شده ست و سوزن سیمین
لاله رخانا ترا میان و مرا تن .
ز سر ببرد شاخ وز تن بدرد پوست
به صیدگاه زبهر زه و کمان تو، رنگ .
جز مر ترا، بخدمت اگر تن دو تا کنم
چون تار عنکبوت ، مرا بگسلد میان .
تو تن آسای به شادی و ز ترکان بدیع
کاخ تو چونکه کنشت است و بهار نوشاد.
بدل گفت اگر جنگجویی کنم
به پیکار او سرخ رویی کنم
بگرید مرا دوده و میهنم
که بی سر ببینند خسته تنم .
آن صنم را زگاز و از نشکنج
تن بنفشه شده ست و لب نارنج .
عنصری (لغت فرس اسدی چ دبیرسیاقی ص 20).
بجوشیدش از دیدگان خون گرم
بدندان همی کند از تنش چرم .
چریده دیو لاخ آکنده پهلو
به تن فربه میان چون موی لاغر.
روز هر روزی خورشید بیاید برما
خویشتن برفکند بر تن ما و سرما.
گفت پندارم این دخترکان آن منند
چون دل و چون جگر و چون تن و چون جان منند.
با تنی درست و دلی شاد و پای درست به نشابور آمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 364). رسول گفت با تن درست و شادکامی . (تاریخ بیهقی ایضاً ص 376).
یکی جامه ٔ زندگانی است تن
که جان داردش پوشش خویشتن
بفرساید آخرش چرخ بلند
چو فرسود جامه بباید فکند
تن ما چو میوه ست و او میوه دار
بچیند یکی روز، میوه ز دار.
تن از رنج دینار مفکن به رنج
ز نیکی و نام نکو ساز گنج .
مرمرا بفریفت از آغاز کار
تا شدم بریان به مهرش جان و تن
تن بدو دادم چنین تا گوشتم
خورد و اکنون می بسوزد بابزن .
تو چرانی گوروار و، شیر گیتی در کمین
شیر گیتی را همی فربه کنی چون گورتن
گور گیرد شیر دشتی لیکن از بهر ترا
گور سازد شیر گیتی خویشتن را بی دهن
تن چرای گور خواهد شد بتن تا کی چری
جانت عریانست و تو بر گردتن کرباس تن .
بد برتن تو ز فعل خویش آمد
پس خود تن خویش را مکن بسمل .
اندر جهان نیند هم ایشان و هم جهان
درما نیند و در تن ما روح پرورند.
پیدا از آن شدند که گشتند ناپدید
زان بی تن و سرند که اندر تن و سرند.
چون یافتم از هرکس ، بهتر تن خود را
گفتم ز همه خلق کسی باید بهتر.
باید که سر او بی تن بدرگاه آید. (کلیله و دمنه ).
آنجا ز حد مغرب و درگاه ملک بحر
مسکین تن نالانش به مویی شده مانند.
چون سر از تن برفت سر نکشد
نخوت تاج بخشی دستار.
رشته ٔ جان که چو انگشت ، همه تن گره است
به کدامین سرانگشت هنر بازکنم .
تن شمع را روشنی سربهایش
که از طشت زر سربهایی نیابی .
در تن خویش از برای قوت او
مغزی از هراستخوانی می کنم .
تا سخن آوازه ٔ دل درنداد
جان تن آزاده بگل درنداد.
و تن ناتوان در آتش غربت بسان نمک در آب ، و نقره درگاه بگداخت . (تاج المآثر).
تن برهنه سر برهنه سوخته
شکر را دزدیده یا آموخته .
بود ابر و رفته از وی خوی ابر
این چنین گردد تن عاشق به صبر
تن بود اما تنی گم گشته زو
گشته مبدل رفته از وی رنگ و بو.
تن ز اجزاء جهان دزدیده ای
پایه پایه زین و آن ببریده ای .
تن چو اسماعیل و جان همچون خلیل
کرد جان تکبیر بر جسم نبیل .
تن ز سرگین خویش چون خالی کند
پر ز گوهرهای اجلالی کند.
تن سپید و دل سیاهستش بگیر
در عوض ده تن سیاه و دل منیر.
مولوی (مثنوی چ نیکلسون دفتر 6، بیت 1028).
تو خود به جوشن و برگستوان نه محتاجی
که روز معرکه بر تن کنی زره مو را.
برهنه تنی یکدرم وام کرد
تن خویش را کسوتی خام کرد.
شب خلوت آن لعبت حورزاد
مگر تن در آغوش مأمون نداد .
تن خویش را بخیه دونان کنند
ز دشمن تحمل زبونان کنند.
عبایی بلیلانه در تن کنند
به دخل حبش جامه ٔ زن کنند.
تن تو، جامه ٔ جان است ای دوست
ولی وقتی که پاکیزه ست نیکوست .
تن از فاقه چون ناشکیبا شود
خورش گر سبوس است حلوا شود.
تن چو خواهد گذاشت هرچه که داشت
نیکبخت آنکه تخم نیکی کاشت .
عرق از آن تن نازک در آفتاب چکد
چوآن گلی که در آتش از او گلاب چکد.
ز هجر یوسفش شد دیده تاریک
تنش مانند مویه گشت باریک .
- آلوده تن ؛ ناپاک تن . تیره تن . بدتن ، خلاف پاک تن :
این یکی آلوده تن و بی نماز
و آن دگری پاکدل و پارساست .
رجوع به ناپاک تن و بدتن شود.
- از تن خویش داد دادن ؛ محاسبه ٔ نفس کردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
بداده ست داد از تن خویشتن
چو نیکودلان و نکومحضران
کسی کو دهد از تن خویش داد
نبایدش رفتن بر داوران .
- بدتن ؛ بدسرشت . بدنفس . بدذات . ناپاک تن :
تو پاسخ چنین ده که این بدتن است
بداندیش و از تخم اهریمن است .
ور ایدونکه گویی که تو بدتنی
بداندیش و از تخم اهریمنی
به گوهر نگر تاز تخم منی
نکوهش همی خویشتن را کنی .
بکشتی و تا بوده ای بدتنی
تو بر گوهرو راه اهریمنی .
که غمگین نباشد به درد پدر
نخوانمش جز بدتن و بدگهر.
چنین گفت کاین بدتن بی وفا
گرفتار شد در دم اژدها.
ببردند پیروز را پیش اوی
بدو گفت کای بدتن زشت خوی .
- به تن خویش ؛ شخصاً به شخصه . بنفسه : جسم آن چیزی است که یافته شود به بسودن و قائم بود به تن خویش . (التفهیم بیرونی ). اگر بدرگاه عالی پس ازاین هزار مهم افتد و طمع آن باشد که من به تن خویش بیایم نباید خواند که البته نیایم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 76). من روا داشتمی در دین و اعتقاد خویش که این حق به تن خویش گزاردمی . (تاریخ بیهقی ایضاً ص 195).هرچند به تن خویش مشغول بود و آن شب کرانه خواست شد. (تاریخ بیهقی ایضاً ص 355). هم نام دارد و هم مردم و مال و هم به تن خویش مرد است . (تاریخ بیهقی ایضاً ص 400). اعیان گفتند پس ما به چه کاریم که خداوند را به تن عزیز خویش این رنج باید کشید. (تاریخ بیهقی ایضاً ص 464). شاه به تن خویش برنشست ... با پنج هزار سوار و با دویست فیل بر سر ایشان شبیخون کرد. (اسکندرنامه ٔ قدیم نسخه ٔ سعید نفیسی ). و چون افراسیاب از این حال خبر یافت به قتل فرزند سوگوار شد و به تن خویش آمد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 46). همچنین با ارمنیه جماعتی بیرون آمدند، منصور به تن خویش بجانب شام رفت . (مجمل التواریخ و القصص ). دیگر باره مروان به حرب رفت به تن خویش . (مجمل التواریخ و القصص ). و حصار ایلیا را بگشاد و بعضی گویند آن وقت گشاده که عمر به شام رفت به تن خویش . (مجمل التواریخ و القصص ). هر مصراعی به تن خویش وزن و معنی دارد ولکن مصراع پیشین بامصراع پسین پیوند ندارد. (رادویانی یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- پاک تن ؛ خلاف بدتن . پاک سرشت . پاک نفس . پاکزاد :
خردمند و روشندل و پاک تن
بیامد بر سرو شاه یمن .
پاک تن باشی و از پاک تنان باشی
هرچه می گفتم ارجو که چنان باشی .
زین دادگری باشی و زین حق بشناسی
پاکیزه دلی پاک تنی پاک حواسی .
- پیل تن ؛ پیل اندام . آنکه اندامش چون پیل درشت باشد. قوی هیکل . درشت اندام :
از آن تیزتر خسرو پیل تن
به تندی درآمد به آن اهرمن .
چه خوش گفت زالی به فرزند خویش
چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن .
سپهدار و گردنکش وپیل تن .
- تن از جان پرداختن ، تن ز جان پرداختن ؛ مردن :
او در این گفت و، تن ز جان پرداخت
رفت و منزل به دیگران پرداخت .
- تن بذل کردن ؛ فداکاری کردن :
بذل تو کردم تن و هوش و روان
وقف تو کردم دل و چشم و ضمیر.
- روئین تن ؛ آهنین بدن . آنکه اندامش در سختی چون آهن و پولاد باشد. آنکه تیغ در بدنش کارگر نیاید :
به سختی کشی سخت چون آهنم
که از پشت شاهان روئین تنم .
یکی تن شد ار زانکه روئین تن است .
زن ار سیمتن نی که روئین تن است
ز مردی چه لافد که زن هم زن است .
- روئینه تن ؛ روئین تن :
اینکه در شهنامه ها آورده اند
رستم و روئینه تن اسفندیار.
- سیمتن ؛ سپیداندام . آنکه اندامش چون نقره سپید و درخشان باشد. سیمین تن :
ز بس زر که آن سیمتن ساز کرد
در گنج بر خاکیان بازکرد.
زن ار سیمتن نی که روئین تن است
ز مردی چه لافد که زن هم زن است .
و آنچه خیزد ز مطبخ چو منی
پیشت آرم بدست سیم تنی .
ای سیمتن سیاه گیسو
از فکر سرم سفید کردی .
ساقی سیمتن چه خسبی ، خیز
آب شادی برآتش غم ریز.
مرابه عاقبت آن شوخ سیمتن بکشد
چو شمع سوخته روزی در انجمن بکشد.
شنیدم سهی قامت سیمتن
که می رفت و می گفت با خویشتن .
- سیمین تن ؛ سیمتن :
کنم سیمکاری که سیمین تنم .
وگر تو سرو سیمین تن برآنی
که از پیشم برانی من برآنم .
نگارین روی شیرین خوی عنبربوی سیمین تن
چه خوش بودی در آغوشم اگر یارای آنستی .
- شمشادتن ؛ آنکه اندامش چون شمشاد سخت و قوی و متناسب و موزون است :
سخنهای دانای شیرین سخن
گرفت اندر آن هر دو شمشادتن .
من بنده ٔ بالای تو شمشادتنم
فرهاد تو شیرین دهن خوش سخنم .
- فروتن ؛ افتاده . آنکه نفس خود را حقیر سازد. خلاف تکبر :
فروتن بود هوشمند گزین
نهد شاخ پرمیوه سر بر زمین .
- فروتنی ؛ افتادگی . حقارت شخص خود. خلاف تکبر کردن :
بی مغز بود سر، که نهادیم پیش خلق
دیگر فروتنی به در کبریا کنیم .
سعدی چو سروری نتوان کرد لازم است
از سخت بازوان به ضرورت فروتنی .
- ناپاک تن ؛ بدتن . خلاف پاک تن . آلوده تن :
بگفت ای نگون بخت بدبخت زن
خطاکار ناپاک ناپاک تن .
رجوع به آلوده تن شود. || بمعنی جسم نیز آمده است که در مقابل جوهر باشد. (برهان ). جسم . (فرهنگ فارسی معین ). جسم مقابل جوهر. (انجمن آرا) (آنندراج ). جسم مقابل عرض و خود چیزی . (ناظم الاطباء) :
ای مج کنون تو شعر من از برکن و بخوان
از من دل و سگالش و از تو تن و زبان .
ای خریدار من ترا به دو چیز
به تن و جان و مهرداده ربون .
سوی آسمان کردش آن مرد روی
بگفت ای خدا این تن من بشوی
از این ازغها پاک کن مرمرا
همه آفرین ز آفرینش ترا.
ز فرزند بر جان و تنت آذرنگ
تو از مهر او روز و شب چون نهنگ .
مرا گفت بگیر این و بزی خرم و دلشاد
اگر تنت خراب است بدین می کنش آباد.
کوفته را کوفتند و سوخته را سوخت
وین تن پیخسته را به قهر بپیخست .
تن خویش یک چند بیمار کرد
پرستیدن پادشه خوار کرد.
کرا گوهر تن بود با نژاد
نگوید سخن با کسی جز به داد.
ستم باد بر جان او ماه و سال
که شد بر تن و جان شه بدسگال .
که آزاده داری تنت را ز رنج
تن مرد بی آز بهتر که گنج .
نکورای و تدبیر او مملکت را
بکار است چون هر تنی را روانی .
پیلان ترا رفتن باد است و تن کوه
دندان نهنگ و دل و اندیشه ٔکندا.
مهتر آزاده ٔ مهترمنش
کز خردش جان است از جان تنش .
ای نهاده بر میان فرق جان خویشتن
جسم ما زنده بجان و جان تو زنده به تن .
تسبیح چه می باید و سجاده چه باشد
بر مرکب بی طاقت تن اینهمه بار است .
چه بزرگ غبنی و عظیم عیبی باشد باقی را به فانی و دایم را به زایل فروختن و جان پاک را فدای تن نجس داشتن . (کلیله و دمنه ). تن و جان من ... فدای ذات شریف ملک باد. (کلیله و دمنه ).
تن من است چو سلطان معصیت فرمای
من از قیاس غلام مطیعسلطانم
غلام نیست به فرمان خواجه رام چنانک
من نبهره تن خویش را به فرمانم .
چون جان بخدمت است تن ار نیست گو مباش
دل مهره یافت مار تمنی چرا کند.
از تن عقل پنج یک برگیر
سه یکی خور به روی خرم صبح .
در دل خم خون شده جان پری
با تن مردم چوجان آمیخته .
باشد تنم مقیم در این حلقه ٔ کبود
دارالسرور جان را چون حلقه بر درم .
گر تن خاکی غلیظ و تیره است
صیقلش کن زآنکه صیقل گیره است .
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست .
تن بخفته نور جان در آسمان
بهر پیکار تو زه کرده کمان .
تن به جان جنبد نمی بینی توجان
لیک از جنبیدن تن جان بدان .
تن قفس شکل است زان شد خار جان
در فریب داخلان و خارجان .
تن شناسان زود ما را گم کنند
آب نوشان ترک مشک و خم کنند.
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت .
تن بی روح چیست مشتی گرد
روح بی علم چیست بادی سرد.
|| ذات و شخص .(فرهنگ فارسی معین ). کس و شخص . (ناظم الاطباء). نفس و فرد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : شاه اسکندر را بر من بیشتر شفقت بود تا مرا بر تن خویش . (اسکندرنامه ٔ قدیم نسخه ٔ سعید نفیسی ).
ندانم یک تن از جمع خلایق
که در دل تخم مهر تو نکشته .
بخواند آنگهی زرگر دند را
ز همسایگان هم تنی چند را.
ابوشکور (از لغت فرس اسدی چ دبیرسیاقی ص 37).
مگر آنکه باشد میان دو تن
سه تن نانهانست و چار انجمن .
منم بنده ٔ شاهرا ناسزا
چنین برتن خویش ناپارسا.
بفرمان یزدان دل آراستن
مرا چون تن خویشتن خواستن .
دگر داد دادن تن خویش را
نگه داشتن دامن خویش را.
همه گوش دارید فرمان من
مگردید یک تن زپیمان من .
دوتن را زلشکر، ز گندآوران
چو بهرام وچون زنگه ٔ شاوران .
بزرگان که خواهند پیوند را
تن خویش یا پاک فرزند را.
در جهان هر دو تنی را سخن از منظر اوست
منظرش نیکو اندرخور منظر مخبر.
تنی چند از آن موج دریا برست
رسیدند نزدیکی آب خست .
باز رز را گفت ای دختر بی دولت
این شکم چیست چو پشت و شکم خربت
با که کردستی این صحبت و این عشرت
بر تن خویش نبوده است ترا حمیت .
همه آبستن گشتند بیک شب که و مه
نیست یکتن بمیان همگان ایدر به .
بیوفایی کنی و نادان سازی تن خویش
نیستی ای بت یکباره بدین نادانی .
هرگز به تن خود بغلط در نفتاده ست
مغرور نگشته ست به گفتار و به دیدار.
هم گوهر تن داری و هم گوهر نسبت
مشک است در آنجا که بود آهوی تاتار.
وین دو تن دور نکردند ز بام و در ما
نکند هیچ کس این بی ادبان را ادبی .
من دگر یاران خود را آزمودم خاص و عام
نی یکیشان رازدار و نی وفا اندر دو تن .
هرچند مرجع آن با یک تن است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 95). پدرم آن وقت که احمد را بنشاند چند تن را نام برده بود. (تاریخ بیهقی ایضاً ص 372). با این دو تن خالی کردند و حالها بازگفتند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص 394). تنی چند نیز اگر به علی تکین پیوندند شما را پیش وی قدری نماند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص 359). منهیان را زهره نیست که آنچه رود بازنمایندکه دو تن را که من پوشیده گماشته بودم بکشت . (تاریخ بیهقی ، ایضاً ص 427).
یکی تن وی و خلق چندین هزار
برون آمد و کرد دین آشکار.
سخن کان گذشت از زبان دو تن
پراکنده شد بر سر انجمن .
شما صد هزارید و او یک تن است .
چو لعنت کند بر بدان بدکنش
همی لعنت او، بر تن خود کند.
مرمرا آنچه نخواهی که بخری مفروش
به تنم آنچه تنت را نپسندی مپسند.
نشناسم از این عظیم گوباره
جز دشمن خویش بالمثل یک تن .
از بهر خدای سوی این دیوان
یکی بنگر به چشم دل ای تن
این پند نگاهدار هموار ای تن
برگرد کسی که یار خصم تو متن .
و این ملک برسر بلندی نشسته بود با تنی چند از خاصگان خویش . (نوروزنامه ٔ منسوب به خیام ).
شد بر او فراز و گفت ای تن
گر بخواهی سبک سه حاجه زمن .
رای هند فرمود برهمن را که بیان کن ... مثل دو تن که به یکدیگر دوستی دارند. (کلیله و دمنه ).
تندرستی و رای سلطانی است
از دو تن پرس و شرح آن بشنو.
از منقطعان راه امید
یک تن رصد امان ندیده ست .
هم از دوست آزرده ام هم ز دشمن
پس از هردو تن در خدا می گریزم .
نیست بعالم تنی که محرم عشق است
گر بوفا ذم کنیش کارگر آید.
اما چون مجلس گویی اول دل خود را پند ده و تن خود را. (تذکرة الاولیاء عطار). ضاقت علیهم الارض بما رحبت و ضاقت علیهم انفسهم .... و تن ایشان بر ایشان تنگ گشته است . (تذکرة الاولیاء عطار). زنی باعصایی پیش آمد و در من نگریست گفت : یا تن ! که ترا پیش او می برند نترسی ! که او و تو بندگان یک خداوند جل جلاله اید. تا خدای نخواهد با بنده هیچ نتواند کرد. (تذکرة الاولیاء عطار).
بر سماع راست هر تن چیر نیست
طعمه ٔ هر مرغکی انجیر نیست .
تن فدای خارمی کرد آن بلال
خواجه اش می زد برای گوشمال .
باری به حکم تفرج با تنی چنداز خاصان به مصلای شیراز بیرون رفت . (گلستان ). تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند و شریک رنج و راحت . (گلستان ). یکی از ملوک با تنی چند از خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتاد. (گلستان ).
بکوش ابن یمین دوستی بدست آور
که دشمنان سوی یک تن به صد بدی نگرند.
وندر او از پیر و برنا هیچ تن باقی نماند
آتش اندر بیشه چون افتد نه تر ماند نه خشک .
|| در عبارت زیر کنایه از آلت رجولیت است : آن سرهنگ او را به خانه برد و به زیرزمین اندر کرد و تن خویش ببرید و به حقه اندر کرده مهر برنهاد و سوی اردشیر آورد و گفت . (تاریخ طبری بلعمی ). || تنه :
تن خنگ بید ار چه باشد سپید
به تری و نرمی نباشد چو بید.
درختی است ایدر دو تن گشته جفت
که چون آن شگفتی نشاید نهفت .
درختی زدند از بر گاه شاه
کجا سایه گسترد بر تاج و گاه
تنش سیم و شاخش ز یاقوت و زر
بر او گونه گون خوشه های گهر.
|| میان . سطح . عرصه :
صدرتو، دایره ٔ جاه و جلال است مقیم
در تن دایره هرجا که نشینی صدر است .
|| حجم دراصطلاح هندسه : و مساحت تن او (حجم زمین ) چنانک ارشی اندر ارشی یک ارش مکسر باشد چون مکعب . (ازالتفهیم ). || آواز هریک زخمه ، که با ترکیب تن ها، لحن ها سازند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
وقت شبگیر بانگ ناله ٔ زیر
خوشتر آید به گوشم از تکببر.
تن او تیر نه ، زمان بزمان
به دل اندر، همی گذارد تیر.
|| به معنی خاموش هم هست ، چه تن زدن خاموش شدن را گویند. (برهان )(انجمن آرا) (آنندراج ). خاموش . (ناظم الاطباء).
چون جامه ٔ اشن به تن اندر کند کسی
خواهد ز کردگار به حاجت مراد خویش
گر هست باشگونه مرا جامه ای بزرگ
بنهاده ام دعای ترا بنده وار پیش .
کرا بخت و شمشیر و دینار باشد
و بالا وتن تهم و نسبت کیانی .
دریغ من که مرا مرگ و زندگانی تلخ
که دل تبست و تباه است و تن تباه و تبست .
می تند گرد سرای و در تو غنده کنون
باز فرداش ببین بر تن تو تارتنان .
تنی درست و هم قوت بادروزه فرا [ کذا ]
که به ز منت و بیغاره کوثر و تسنیم .
گفت سالار قوی باید به پروان اندرون
زانکه در کشور بود لشکر تن و سالار سر.
گنده و بی قیمت و دون و حقیر
ریش همه گوه و تنش پرکلخج .
گنده و قلتبان و دون و پلید
ریش خردم و جمله تنش کلخج .
تو نزد همه کس چو ماکیانی
اکنون تن خود را خروس کردی .
وزین لشکر من فزون از شمار
بریده سران و تن افکنده خوار.
تن بی سران و سر بی تنان
سواران چو پیلان و کف افکنان .
وز انسوی رستم چو شیر ژیان
بپوشید تن را به ببر بیان .
تنش زشت و بینی کژ و روی زرد
بداندیش و کوتاه و دل پر ز درد.
فکند آن تن شاهزاده به خاک
به چنگال کردش جگرگاه چاک .
سوزن زرین شده ست و سوزن سیمین
لاله رخانا ترا میان و مرا تن .
ز سر ببرد شاخ وز تن بدرد پوست
به صیدگاه زبهر زه و کمان تو، رنگ .
جز مر ترا، بخدمت اگر تن دو تا کنم
چون تار عنکبوت ، مرا بگسلد میان .
تو تن آسای به شادی و ز ترکان بدیع
کاخ تو چونکه کنشت است و بهار نوشاد.
بدل گفت اگر جنگجویی کنم
به پیکار او سرخ رویی کنم
بگرید مرا دوده و میهنم
که بی سر ببینند خسته تنم .
آن صنم را زگاز و از نشکنج
تن بنفشه شده ست و لب نارنج .
عنصری (لغت فرس اسدی چ دبیرسیاقی ص 20).
بجوشیدش از دیدگان خون گرم
بدندان همی کند از تنش چرم .
چریده دیو لاخ آکنده پهلو
به تن فربه میان چون موی لاغر.
روز هر روزی خورشید بیاید برما
خویشتن برفکند بر تن ما و سرما.
گفت پندارم این دخترکان آن منند
چون دل و چون جگر و چون تن و چون جان منند.
با تنی درست و دلی شاد و پای درست به نشابور آمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 364). رسول گفت با تن درست و شادکامی . (تاریخ بیهقی ایضاً ص 376).
یکی جامه ٔ زندگانی است تن
که جان داردش پوشش خویشتن
بفرساید آخرش چرخ بلند
چو فرسود جامه بباید فکند
تن ما چو میوه ست و او میوه دار
بچیند یکی روز، میوه ز دار.
تن از رنج دینار مفکن به رنج
ز نیکی و نام نکو ساز گنج .
مرمرا بفریفت از آغاز کار
تا شدم بریان به مهرش جان و تن
تن بدو دادم چنین تا گوشتم
خورد و اکنون می بسوزد بابزن .
تو چرانی گوروار و، شیر گیتی در کمین
شیر گیتی را همی فربه کنی چون گورتن
گور گیرد شیر دشتی لیکن از بهر ترا
گور سازد شیر گیتی خویشتن را بی دهن
تن چرای گور خواهد شد بتن تا کی چری
جانت عریانست و تو بر گردتن کرباس تن .
بد برتن تو ز فعل خویش آمد
پس خود تن خویش را مکن بسمل .
اندر جهان نیند هم ایشان و هم جهان
درما نیند و در تن ما روح پرورند.
پیدا از آن شدند که گشتند ناپدید
زان بی تن و سرند که اندر تن و سرند.
چون یافتم از هرکس ، بهتر تن خود را
گفتم ز همه خلق کسی باید بهتر.
باید که سر او بی تن بدرگاه آید. (کلیله و دمنه ).
آنجا ز حد مغرب و درگاه ملک بحر
مسکین تن نالانش به مویی شده مانند.
چون سر از تن برفت سر نکشد
نخوت تاج بخشی دستار.
رشته ٔ جان که چو انگشت ، همه تن گره است
به کدامین سرانگشت هنر بازکنم .
تن شمع را روشنی سربهایش
که از طشت زر سربهایی نیابی .
در تن خویش از برای قوت او
مغزی از هراستخوانی می کنم .
تا سخن آوازه ٔ دل درنداد
جان تن آزاده بگل درنداد.
و تن ناتوان در آتش غربت بسان نمک در آب ، و نقره درگاه بگداخت . (تاج المآثر).
تن برهنه سر برهنه سوخته
شکر را دزدیده یا آموخته .
بود ابر و رفته از وی خوی ابر
این چنین گردد تن عاشق به صبر
تن بود اما تنی گم گشته زو
گشته مبدل رفته از وی رنگ و بو.
تن ز اجزاء جهان دزدیده ای
پایه پایه زین و آن ببریده ای .
تن چو اسماعیل و جان همچون خلیل
کرد جان تکبیر بر جسم نبیل .
تن ز سرگین خویش چون خالی کند
پر ز گوهرهای اجلالی کند.
تن سپید و دل سیاهستش بگیر
در عوض ده تن سیاه و دل منیر.
مولوی (مثنوی چ نیکلسون دفتر 6، بیت 1028).
تو خود به جوشن و برگستوان نه محتاجی
که روز معرکه بر تن کنی زره مو را.
برهنه تنی یکدرم وام کرد
تن خویش را کسوتی خام کرد.
شب خلوت آن لعبت حورزاد
مگر تن در آغوش مأمون نداد .
تن خویش را بخیه دونان کنند
ز دشمن تحمل زبونان کنند.
عبایی بلیلانه در تن کنند
به دخل حبش جامه ٔ زن کنند.
تن تو، جامه ٔ جان است ای دوست
ولی وقتی که پاکیزه ست نیکوست .
تن از فاقه چون ناشکیبا شود
خورش گر سبوس است حلوا شود.
تن چو خواهد گذاشت هرچه که داشت
نیکبخت آنکه تخم نیکی کاشت .
عرق از آن تن نازک در آفتاب چکد
چوآن گلی که در آتش از او گلاب چکد.
ز هجر یوسفش شد دیده تاریک
تنش مانند مویه گشت باریک .
- آلوده تن ؛ ناپاک تن . تیره تن . بدتن ، خلاف پاک تن :
این یکی آلوده تن و بی نماز
و آن دگری پاکدل و پارساست .
رجوع به ناپاک تن و بدتن شود.
- از تن خویش داد دادن ؛ محاسبه ٔ نفس کردن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
بداده ست داد از تن خویشتن
چو نیکودلان و نکومحضران
کسی کو دهد از تن خویش داد
نبایدش رفتن بر داوران .
- بدتن ؛ بدسرشت . بدنفس . بدذات . ناپاک تن :
تو پاسخ چنین ده که این بدتن است
بداندیش و از تخم اهریمن است .
ور ایدونکه گویی که تو بدتنی
بداندیش و از تخم اهریمنی
به گوهر نگر تاز تخم منی
نکوهش همی خویشتن را کنی .
بکشتی و تا بوده ای بدتنی
تو بر گوهرو راه اهریمنی .
که غمگین نباشد به درد پدر
نخوانمش جز بدتن و بدگهر.
چنین گفت کاین بدتن بی وفا
گرفتار شد در دم اژدها.
ببردند پیروز را پیش اوی
بدو گفت کای بدتن زشت خوی .
- به تن خویش ؛ شخصاً به شخصه . بنفسه : جسم آن چیزی است که یافته شود به بسودن و قائم بود به تن خویش . (التفهیم بیرونی ). اگر بدرگاه عالی پس ازاین هزار مهم افتد و طمع آن باشد که من به تن خویش بیایم نباید خواند که البته نیایم . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 76). من روا داشتمی در دین و اعتقاد خویش که این حق به تن خویش گزاردمی . (تاریخ بیهقی ایضاً ص 195).هرچند به تن خویش مشغول بود و آن شب کرانه خواست شد. (تاریخ بیهقی ایضاً ص 355). هم نام دارد و هم مردم و مال و هم به تن خویش مرد است . (تاریخ بیهقی ایضاً ص 400). اعیان گفتند پس ما به چه کاریم که خداوند را به تن عزیز خویش این رنج باید کشید. (تاریخ بیهقی ایضاً ص 464). شاه به تن خویش برنشست ... با پنج هزار سوار و با دویست فیل بر سر ایشان شبیخون کرد. (اسکندرنامه ٔ قدیم نسخه ٔ سعید نفیسی ). و چون افراسیاب از این حال خبر یافت به قتل فرزند سوگوار شد و به تن خویش آمد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص 46). همچنین با ارمنیه جماعتی بیرون آمدند، منصور به تن خویش بجانب شام رفت . (مجمل التواریخ و القصص ). دیگر باره مروان به حرب رفت به تن خویش . (مجمل التواریخ و القصص ). و حصار ایلیا را بگشاد و بعضی گویند آن وقت گشاده که عمر به شام رفت به تن خویش . (مجمل التواریخ و القصص ). هر مصراعی به تن خویش وزن و معنی دارد ولکن مصراع پیشین بامصراع پسین پیوند ندارد. (رادویانی یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
- پاک تن ؛ خلاف بدتن . پاک سرشت . پاک نفس . پاکزاد :
خردمند و روشندل و پاک تن
بیامد بر سرو شاه یمن .
پاک تن باشی و از پاک تنان باشی
هرچه می گفتم ارجو که چنان باشی .
زین دادگری باشی و زین حق بشناسی
پاکیزه دلی پاک تنی پاک حواسی .
- پیل تن ؛ پیل اندام . آنکه اندامش چون پیل درشت باشد. قوی هیکل . درشت اندام :
از آن تیزتر خسرو پیل تن
به تندی درآمد به آن اهرمن .
چه خوش گفت زالی به فرزند خویش
چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن .
سپهدار و گردنکش وپیل تن .
- تن از جان پرداختن ، تن ز جان پرداختن ؛ مردن :
او در این گفت و، تن ز جان پرداخت
رفت و منزل به دیگران پرداخت .
- تن بذل کردن ؛ فداکاری کردن :
بذل تو کردم تن و هوش و روان
وقف تو کردم دل و چشم و ضمیر.
- روئین تن ؛ آهنین بدن . آنکه اندامش در سختی چون آهن و پولاد باشد. آنکه تیغ در بدنش کارگر نیاید :
به سختی کشی سخت چون آهنم
که از پشت شاهان روئین تنم .
یکی تن شد ار زانکه روئین تن است .
زن ار سیمتن نی که روئین تن است
ز مردی چه لافد که زن هم زن است .
- روئینه تن ؛ روئین تن :
اینکه در شهنامه ها آورده اند
رستم و روئینه تن اسفندیار.
- سیمتن ؛ سپیداندام . آنکه اندامش چون نقره سپید و درخشان باشد. سیمین تن :
ز بس زر که آن سیمتن ساز کرد
در گنج بر خاکیان بازکرد.
زن ار سیمتن نی که روئین تن است
ز مردی چه لافد که زن هم زن است .
و آنچه خیزد ز مطبخ چو منی
پیشت آرم بدست سیم تنی .
ای سیمتن سیاه گیسو
از فکر سرم سفید کردی .
ساقی سیمتن چه خسبی ، خیز
آب شادی برآتش غم ریز.
مرابه عاقبت آن شوخ سیمتن بکشد
چو شمع سوخته روزی در انجمن بکشد.
شنیدم سهی قامت سیمتن
که می رفت و می گفت با خویشتن .
- سیمین تن ؛ سیمتن :
کنم سیمکاری که سیمین تنم .
وگر تو سرو سیمین تن برآنی
که از پیشم برانی من برآنم .
نگارین روی شیرین خوی عنبربوی سیمین تن
چه خوش بودی در آغوشم اگر یارای آنستی .
- شمشادتن ؛ آنکه اندامش چون شمشاد سخت و قوی و متناسب و موزون است :
سخنهای دانای شیرین سخن
گرفت اندر آن هر دو شمشادتن .
من بنده ٔ بالای تو شمشادتنم
فرهاد تو شیرین دهن خوش سخنم .
- فروتن ؛ افتاده . آنکه نفس خود را حقیر سازد. خلاف تکبر :
فروتن بود هوشمند گزین
نهد شاخ پرمیوه سر بر زمین .
- فروتنی ؛ افتادگی . حقارت شخص خود. خلاف تکبر کردن :
بی مغز بود سر، که نهادیم پیش خلق
دیگر فروتنی به در کبریا کنیم .
سعدی چو سروری نتوان کرد لازم است
از سخت بازوان به ضرورت فروتنی .
- ناپاک تن ؛ بدتن . خلاف پاک تن . آلوده تن :
بگفت ای نگون بخت بدبخت زن
خطاکار ناپاک ناپاک تن .
رجوع به آلوده تن شود. || بمعنی جسم نیز آمده است که در مقابل جوهر باشد. (برهان ). جسم . (فرهنگ فارسی معین ). جسم مقابل جوهر. (انجمن آرا) (آنندراج ). جسم مقابل عرض و خود چیزی . (ناظم الاطباء) :
ای مج کنون تو شعر من از برکن و بخوان
از من دل و سگالش و از تو تن و زبان .
ای خریدار من ترا به دو چیز
به تن و جان و مهرداده ربون .
سوی آسمان کردش آن مرد روی
بگفت ای خدا این تن من بشوی
از این ازغها پاک کن مرمرا
همه آفرین ز آفرینش ترا.
ز فرزند بر جان و تنت آذرنگ
تو از مهر او روز و شب چون نهنگ .
مرا گفت بگیر این و بزی خرم و دلشاد
اگر تنت خراب است بدین می کنش آباد.
کوفته را کوفتند و سوخته را سوخت
وین تن پیخسته را به قهر بپیخست .
تن خویش یک چند بیمار کرد
پرستیدن پادشه خوار کرد.
کرا گوهر تن بود با نژاد
نگوید سخن با کسی جز به داد.
ستم باد بر جان او ماه و سال
که شد بر تن و جان شه بدسگال .
که آزاده داری تنت را ز رنج
تن مرد بی آز بهتر که گنج .
نکورای و تدبیر او مملکت را
بکار است چون هر تنی را روانی .
پیلان ترا رفتن باد است و تن کوه
دندان نهنگ و دل و اندیشه ٔکندا.
مهتر آزاده ٔ مهترمنش
کز خردش جان است از جان تنش .
ای نهاده بر میان فرق جان خویشتن
جسم ما زنده بجان و جان تو زنده به تن .
تسبیح چه می باید و سجاده چه باشد
بر مرکب بی طاقت تن اینهمه بار است .
چه بزرگ غبنی و عظیم عیبی باشد باقی را به فانی و دایم را به زایل فروختن و جان پاک را فدای تن نجس داشتن . (کلیله و دمنه ). تن و جان من ... فدای ذات شریف ملک باد. (کلیله و دمنه ).
تن من است چو سلطان معصیت فرمای
من از قیاس غلام مطیعسلطانم
غلام نیست به فرمان خواجه رام چنانک
من نبهره تن خویش را به فرمانم .
چون جان بخدمت است تن ار نیست گو مباش
دل مهره یافت مار تمنی چرا کند.
از تن عقل پنج یک برگیر
سه یکی خور به روی خرم صبح .
در دل خم خون شده جان پری
با تن مردم چوجان آمیخته .
باشد تنم مقیم در این حلقه ٔ کبود
دارالسرور جان را چون حلقه بر درم .
گر تن خاکی غلیظ و تیره است
صیقلش کن زآنکه صیقل گیره است .
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست .
تن بخفته نور جان در آسمان
بهر پیکار تو زه کرده کمان .
تن به جان جنبد نمی بینی توجان
لیک از جنبیدن تن جان بدان .
تن قفس شکل است زان شد خار جان
در فریب داخلان و خارجان .
تن شناسان زود ما را گم کنند
آب نوشان ترک مشک و خم کنند.
تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت .
تن بی روح چیست مشتی گرد
روح بی علم چیست بادی سرد.
|| ذات و شخص .(فرهنگ فارسی معین ). کس و شخص . (ناظم الاطباء). نفس و فرد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : شاه اسکندر را بر من بیشتر شفقت بود تا مرا بر تن خویش . (اسکندرنامه ٔ قدیم نسخه ٔ سعید نفیسی ).
ندانم یک تن از جمع خلایق
که در دل تخم مهر تو نکشته .
بخواند آنگهی زرگر دند را
ز همسایگان هم تنی چند را.
ابوشکور (از لغت فرس اسدی چ دبیرسیاقی ص 37).
مگر آنکه باشد میان دو تن
سه تن نانهانست و چار انجمن .
منم بنده ٔ شاهرا ناسزا
چنین برتن خویش ناپارسا.
بفرمان یزدان دل آراستن
مرا چون تن خویشتن خواستن .
دگر داد دادن تن خویش را
نگه داشتن دامن خویش را.
همه گوش دارید فرمان من
مگردید یک تن زپیمان من .
دوتن را زلشکر، ز گندآوران
چو بهرام وچون زنگه ٔ شاوران .
بزرگان که خواهند پیوند را
تن خویش یا پاک فرزند را.
در جهان هر دو تنی را سخن از منظر اوست
منظرش نیکو اندرخور منظر مخبر.
تنی چند از آن موج دریا برست
رسیدند نزدیکی آب خست .
باز رز را گفت ای دختر بی دولت
این شکم چیست چو پشت و شکم خربت
با که کردستی این صحبت و این عشرت
بر تن خویش نبوده است ترا حمیت .
همه آبستن گشتند بیک شب که و مه
نیست یکتن بمیان همگان ایدر به .
بیوفایی کنی و نادان سازی تن خویش
نیستی ای بت یکباره بدین نادانی .
هرگز به تن خود بغلط در نفتاده ست
مغرور نگشته ست به گفتار و به دیدار.
هم گوهر تن داری و هم گوهر نسبت
مشک است در آنجا که بود آهوی تاتار.
وین دو تن دور نکردند ز بام و در ما
نکند هیچ کس این بی ادبان را ادبی .
من دگر یاران خود را آزمودم خاص و عام
نی یکیشان رازدار و نی وفا اندر دو تن .
هرچند مرجع آن با یک تن است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 95). پدرم آن وقت که احمد را بنشاند چند تن را نام برده بود. (تاریخ بیهقی ایضاً ص 372). با این دو تن خالی کردند و حالها بازگفتند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص 394). تنی چند نیز اگر به علی تکین پیوندند شما را پیش وی قدری نماند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص 359). منهیان را زهره نیست که آنچه رود بازنمایندکه دو تن را که من پوشیده گماشته بودم بکشت . (تاریخ بیهقی ، ایضاً ص 427).
یکی تن وی و خلق چندین هزار
برون آمد و کرد دین آشکار.
سخن کان گذشت از زبان دو تن
پراکنده شد بر سر انجمن .
شما صد هزارید و او یک تن است .
چو لعنت کند بر بدان بدکنش
همی لعنت او، بر تن خود کند.
مرمرا آنچه نخواهی که بخری مفروش
به تنم آنچه تنت را نپسندی مپسند.
نشناسم از این عظیم گوباره
جز دشمن خویش بالمثل یک تن .
از بهر خدای سوی این دیوان
یکی بنگر به چشم دل ای تن
این پند نگاهدار هموار ای تن
برگرد کسی که یار خصم تو متن .
و این ملک برسر بلندی نشسته بود با تنی چند از خاصگان خویش . (نوروزنامه ٔ منسوب به خیام ).
شد بر او فراز و گفت ای تن
گر بخواهی سبک سه حاجه زمن .
رای هند فرمود برهمن را که بیان کن ... مثل دو تن که به یکدیگر دوستی دارند. (کلیله و دمنه ).
تندرستی و رای سلطانی است
از دو تن پرس و شرح آن بشنو.
از منقطعان راه امید
یک تن رصد امان ندیده ست .
هم از دوست آزرده ام هم ز دشمن
پس از هردو تن در خدا می گریزم .
نیست بعالم تنی که محرم عشق است
گر بوفا ذم کنیش کارگر آید.
اما چون مجلس گویی اول دل خود را پند ده و تن خود را. (تذکرة الاولیاء عطار). ضاقت علیهم الارض بما رحبت و ضاقت علیهم انفسهم .... و تن ایشان بر ایشان تنگ گشته است . (تذکرة الاولیاء عطار). زنی باعصایی پیش آمد و در من نگریست گفت : یا تن ! که ترا پیش او می برند نترسی ! که او و تو بندگان یک خداوند جل جلاله اید. تا خدای نخواهد با بنده هیچ نتواند کرد. (تذکرة الاولیاء عطار).
بر سماع راست هر تن چیر نیست
طعمه ٔ هر مرغکی انجیر نیست .
تن فدای خارمی کرد آن بلال
خواجه اش می زد برای گوشمال .
باری به حکم تفرج با تنی چنداز خاصان به مصلای شیراز بیرون رفت . (گلستان ). تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند و شریک رنج و راحت . (گلستان ). یکی از ملوک با تنی چند از خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتاد. (گلستان ).
بکوش ابن یمین دوستی بدست آور
که دشمنان سوی یک تن به صد بدی نگرند.
وندر او از پیر و برنا هیچ تن باقی نماند
آتش اندر بیشه چون افتد نه تر ماند نه خشک .
|| در عبارت زیر کنایه از آلت رجولیت است : آن سرهنگ او را به خانه برد و به زیرزمین اندر کرد و تن خویش ببرید و به حقه اندر کرده مهر برنهاد و سوی اردشیر آورد و گفت . (تاریخ طبری بلعمی ). || تنه :
تن خنگ بید ار چه باشد سپید
به تری و نرمی نباشد چو بید.
درختی است ایدر دو تن گشته جفت
که چون آن شگفتی نشاید نهفت .
درختی زدند از بر گاه شاه
کجا سایه گسترد بر تاج و گاه
تنش سیم و شاخش ز یاقوت و زر
بر او گونه گون خوشه های گهر.
|| میان . سطح . عرصه :
صدرتو، دایره ٔ جاه و جلال است مقیم
در تن دایره هرجا که نشینی صدر است .
|| حجم دراصطلاح هندسه : و مساحت تن او (حجم زمین ) چنانک ارشی اندر ارشی یک ارش مکسر باشد چون مکعب . (ازالتفهیم ). || آواز هریک زخمه ، که با ترکیب تن ها، لحن ها سازند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) :
وقت شبگیر بانگ ناله ٔ زیر
خوشتر آید به گوشم از تکببر.
تن او تیر نه ، زمان بزمان
به دل اندر، همی گذارد تیر.
|| به معنی خاموش هم هست ، چه تن زدن خاموش شدن را گویند. (برهان )(انجمن آرا) (آنندراج ). خاموش . (ناظم الاطباء).