تقصیر کردن
لغتنامه دهخدا
تقصیر کردن . [ ت َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کوتاهی کردن و گناه و خطا کردن . (ناظم الاطباء) :
تقصیر نکرد خواجه در ناواجب
من در واجب چگونه تقصیر کنم .
من اندر خدمتش تقصیر کردم
درخت خدمت من گشت بی بر.
نکرد رای تو تقصیر در مصالح ملک
سپهرهم نکند در هوای تو تقصیر.
فردات برم به خرفروشان
گویم خر کیست نادر و تیر
و آنگه ده به چوب ده به گردن
با تو که کند به چوب تقصیر.
هیچ تقصیر در معزایش
مکنید ار موافقان منید.
به تقصیری که از حد بیش کردم
خجالت را شفیع خویش کردم .
مهین بانو به درگاه جهانگیر
نکرد از شرط خدمت هیچ تقصیر.
نباشد پرده ٔ بیگانگی جز بال و پر صائب
مکن در سوختن تقصیر اگر بال و پری داری .
تقصیر نکرد خواجه در ناواجب
من در واجب چگونه تقصیر کنم .
من اندر خدمتش تقصیر کردم
درخت خدمت من گشت بی بر.
نکرد رای تو تقصیر در مصالح ملک
سپهرهم نکند در هوای تو تقصیر.
فردات برم به خرفروشان
گویم خر کیست نادر و تیر
و آنگه ده به چوب ده به گردن
با تو که کند به چوب تقصیر.
هیچ تقصیر در معزایش
مکنید ار موافقان منید.
به تقصیری که از حد بیش کردم
خجالت را شفیع خویش کردم .
مهین بانو به درگاه جهانگیر
نکرد از شرط خدمت هیچ تقصیر.
نباشد پرده ٔ بیگانگی جز بال و پر صائب
مکن در سوختن تقصیر اگر بال و پری داری .