تفسیر کردن
لغتنامه دهخدا
تفسیر کردن . [ ت َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) آشکار و هویدا کردن سخن . ترجمه کردن . شرح کردن و بیان کردن سخنی از زبانی بزبانی دیگر و یا توضیح کردن سخنی غامض را بزبانی روشن و آشکار :
ز سینه تا به لب آیین نیشتر دارم
حدیث از جگر پاره میکنم تفسیر.
کنم تفسیر سریانی ز انجیل
بخوانم از خط عبری معما.
میکند باد صبا هر روز پیش از آفتاب
مصحف خلق ترا از بوی گل تفسیرها.
عقل نتواند ادا کردن ادای حسن را
عشق میخواهد که تفسیری کند این آیه را.
دارد گل ریاض حقیقت گلاب راز
مصحف به پیش دارم و تفسیر میکنم .
ز سینه تا به لب آیین نیشتر دارم
حدیث از جگر پاره میکنم تفسیر.
کنم تفسیر سریانی ز انجیل
بخوانم از خط عبری معما.
میکند باد صبا هر روز پیش از آفتاب
مصحف خلق ترا از بوی گل تفسیرها.
عقل نتواند ادا کردن ادای حسن را
عشق میخواهد که تفسیری کند این آیه را.
دارد گل ریاض حقیقت گلاب راز
مصحف به پیش دارم و تفسیر میکنم .