تفرج کنان
لغتنامه دهخدا
تفرج کنان . [ ت َ ف َرْ رُ ک ُ ] (ق مرکب ) در حال تفرج . در حال سیاحت و سیر. در حالت تماشا :
تفرج کنان پرهوا و هوس
گذشتیم بر خاک بسیار کس .
بحکم ضرورت سخن گفتیم و تفرج کنان بیرون رفتیم . (گلستان ).
همی گفت و خلقی بر او انجمن
بر ایشان تفرج کنان مرد و زن .
رجوع به تفرج و دیگر ترکیبهای آن شود.
تفرج کنان پرهوا و هوس
گذشتیم بر خاک بسیار کس .
بحکم ضرورت سخن گفتیم و تفرج کنان بیرون رفتیم . (گلستان ).
همی گفت و خلقی بر او انجمن
بر ایشان تفرج کنان مرد و زن .
رجوع به تفرج و دیگر ترکیبهای آن شود.