تغافل
لغتنامه دهخدا
تغافل . [ ت َ ف ُ ] (ع مص ) غفلت نمودن بی غفلت . (زوزنی ). بقصد غافل شدن از چیزی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ناآگاهی نمودن . (دهار). خود را غافل وانمودن . (آنندراج ). غفلت و بی خیری و بی التفاتی . (ناظم الاطباء). تیغ و شمشیر از تشبیهات اوست و با لفظداشتن و کردن و زدن مستعمل . (آنندراج ) :
اثر نعمت تو بر ما، زان بیشتر است
که توان آورد آن را به تغافل کفران .
ای متغافل بکار خویش نگه کن
چند گذاری چنین جهان به تغافل .
ای دوست غم تو سر بسر سوخت مرا
چون شمع به بزم درد افروخت مرا
من گریه ٔ سوز دل نمی دانستم
استاد تغافل تو آموخت مرا.
رفت جوانی بتغافل بسر
جای دریغ است دریغی بخور.
اگرچه مالک رقی و پادشاه بحقی
همت حلال نباشد ز خون بنده تغافل .
بمیر از درد ای دشمن که هم در عرصه ٔ محشر
نسازم خشک از خون تو شمشیر تغافل را.
خوش آشکار تیغ تغافل زدی و ماند
در گردن نگاه نهان خونبهای ما.
|| چشم پوشی نمودن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || سوگند دروغ یاد کردن . (از اقرب الموارد).
اثر نعمت تو بر ما، زان بیشتر است
که توان آورد آن را به تغافل کفران .
ای متغافل بکار خویش نگه کن
چند گذاری چنین جهان به تغافل .
ای دوست غم تو سر بسر سوخت مرا
چون شمع به بزم درد افروخت مرا
من گریه ٔ سوز دل نمی دانستم
استاد تغافل تو آموخت مرا.
رفت جوانی بتغافل بسر
جای دریغ است دریغی بخور.
اگرچه مالک رقی و پادشاه بحقی
همت حلال نباشد ز خون بنده تغافل .
بمیر از درد ای دشمن که هم در عرصه ٔ محشر
نسازم خشک از خون تو شمشیر تغافل را.
خوش آشکار تیغ تغافل زدی و ماند
در گردن نگاه نهان خونبهای ما.
|| چشم پوشی نمودن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || سوگند دروغ یاد کردن . (از اقرب الموارد).