تعلیم دادن
لغتنامه دهخدا
تعلیم دادن . [ ت َ دَ ] (مص مرکب ) آموزانیدن . بیاگاهانیدن . آموختن چیزی بکسی :
تشریف ضربت او ارواح وحشیان را
تعلیم شکر دادی هنگام انفصالش .
خری را ابلهی تعلیم میداد.
نشست و خاست بعاشق که میدهد تعلیم
اگر نباشد در بزم آن نگار سپند.
تعلیم ناز چند دهی چشم مست را
دل آنقدر ببر که توانی نگاه داشت .
کاش یک حرف وفا نیز بگوش تو زدی
آنکه چندین به تو تعلیم ستمکاری داد.
تشریف ضربت او ارواح وحشیان را
تعلیم شکر دادی هنگام انفصالش .
خری را ابلهی تعلیم میداد.
نشست و خاست بعاشق که میدهد تعلیم
اگر نباشد در بزم آن نگار سپند.
تعلیم ناز چند دهی چشم مست را
دل آنقدر ببر که توانی نگاه داشت .
کاش یک حرف وفا نیز بگوش تو زدی
آنکه چندین به تو تعلیم ستمکاری داد.