تصویر کردن
لغتنامه دهخدا
تصویر کردن . [ ت َص ْ ک َ دَ ] (مص مرکب )صورت کشیدن و نقش کردن . (ناظم الاطباء) :
شمس در خارج اگرچه هست فرد
مثل او هم می توان تصویر کرد.
خیال قد تو در آبگیر دیده ٔ من
بجای هر مژه سروی همی کند تصویر.
آن زمان کارزوی دیدن جانم باشد
در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم .
مصوری که شبیه ترا کند تصویر
ز خامه اش سرانگشت در دهان ماند.
|| به خیال آوردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). تصور کردن :
بجز این هرچه کیمیا گویند
آن سخن مشنو و مکن تصویر.
گر کام دل از زمانه تصویر کنی
بیفایده خود را ز غمان سیر کنی .
شمس در خارج اگرچه هست فرد
مثل او هم می توان تصویر کرد.
خیال قد تو در آبگیر دیده ٔ من
بجای هر مژه سروی همی کند تصویر.
آن زمان کارزوی دیدن جانم باشد
در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم .
مصوری که شبیه ترا کند تصویر
ز خامه اش سرانگشت در دهان ماند.
|| به خیال آوردن . (یادداشت مرحوم دهخدا). تصور کردن :
بجز این هرچه کیمیا گویند
آن سخن مشنو و مکن تصویر.
گر کام دل از زمانه تصویر کنی
بیفایده خود را ز غمان سیر کنی .