تری
لغتنامه دهخدا
تری . [ ت َ / ت َرْ ری ] (حامص )رطوبت را گویند. (برهان ) (انجمن آرا). رطوبت و بلت .(ناظم الاطباء). مقابل خشکی . (آنندراج ) :
نخستین که آتش ز جنبش دمید
ز گرمیش پس خشکی آمد پدید
وز آن پس ز آرام سردی نمود
ز سردی همان باز تری فزود.
این را که همی بینی از گرمی و سردی
از تری و خشکی و ضعیفی و توان را.
می بکار آید هر چیز بجای خویش
تری از آب وشخودن ز شخار آید.
هر گاه که دماغ گرم شود تریها را به خویشتن کشد... بدین دو وجه تریها فزونی اندر دماغ بسیار گردد... هر تری که بدو رسد سطبر گردد و بفسرد... حرکت فزونی به دماغ رسد و رطوبتها که در وی باشد بجنباند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). مزاج مردم ... تا روزگار رسیدگی گرم و تر باشد و از نزدیک سالهای رسیدگی تری کمتر می شود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). اندر روزگار کودکی به سبب بسیاری تری آن گرمی چندانکه هست ننماید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
سخای ابر چون بگشاید از بند
به صد تری فشاند قطره ای چند.
ز تری یکی نیمه جنبش پذیر
ز خشکی دگر نیمه آرام گیر.
به تری و خشکی رساند قیاس .
|| تازگی و طراوت . (ناظم الاطباء). ظرافت . (غیاث اللغات ). لطافت :
تن خنگ بید ارچه باشد سپید
به تری و نرمی نباشد چو بید.
از دلاویزی و تری چون غزلهای شهید
وزغم انجامی و خوشی چون ترانه ٔ بوطلب .
همو به نرمی باد و همو به تری آب
همو به جستن آتش همو به هنگ تراب
چه عجب زانکه تری لب و گل
از لعاب سحاب دیدستند.
ز تری که می رفت رود ورباب
هوس را همی برد چون رود آب .
برانگیخت آوازی از خشک رود
که از تری آرد فلک را فرود.
بدین تری که داردطبع مهتاب
نیارد ریختن بر دست من آب .
|| بیدماغی و ناخوشی و درشتی و آزردگی . (غیاث اللغات ). کنایه از درشتی و سختی و بی دماغی و ناخوشی . (آنندراج ) :
ز تحریک ابرطرب پروری
فتاده هوا در طلسم تری
قرابه سخن سرسری می کند
قدح گر بخندد تری می کند.
تلخی عالم ناساز شراب است مرا
تری بدگهران عالم آب است مرا.
سر برنیاورم ز تری روز بازخواست
از بس که دیده ام تری از آسمان خشک .
با تری های حسودان چرب و نرمی می کنم
جامه ٔ مومی بود آسیب باران را علاج .
از تری های جهان است مکدردل ما
همچو آیینه که از نم ز صفا می افتد.
دل بی حوصله را تاب ظرافت نبود
از تری داغ شود آینه کز فولاد است .
نخستین که آتش ز جنبش دمید
ز گرمیش پس خشکی آمد پدید
وز آن پس ز آرام سردی نمود
ز سردی همان باز تری فزود.
این را که همی بینی از گرمی و سردی
از تری و خشکی و ضعیفی و توان را.
می بکار آید هر چیز بجای خویش
تری از آب وشخودن ز شخار آید.
هر گاه که دماغ گرم شود تریها را به خویشتن کشد... بدین دو وجه تریها فزونی اندر دماغ بسیار گردد... هر تری که بدو رسد سطبر گردد و بفسرد... حرکت فزونی به دماغ رسد و رطوبتها که در وی باشد بجنباند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). مزاج مردم ... تا روزگار رسیدگی گرم و تر باشد و از نزدیک سالهای رسیدگی تری کمتر می شود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). اندر روزگار کودکی به سبب بسیاری تری آن گرمی چندانکه هست ننماید. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
سخای ابر چون بگشاید از بند
به صد تری فشاند قطره ای چند.
ز تری یکی نیمه جنبش پذیر
ز خشکی دگر نیمه آرام گیر.
به تری و خشکی رساند قیاس .
|| تازگی و طراوت . (ناظم الاطباء). ظرافت . (غیاث اللغات ). لطافت :
تن خنگ بید ارچه باشد سپید
به تری و نرمی نباشد چو بید.
از دلاویزی و تری چون غزلهای شهید
وزغم انجامی و خوشی چون ترانه ٔ بوطلب .
همو به نرمی باد و همو به تری آب
همو به جستن آتش همو به هنگ تراب
چه عجب زانکه تری لب و گل
از لعاب سحاب دیدستند.
ز تری که می رفت رود ورباب
هوس را همی برد چون رود آب .
برانگیخت آوازی از خشک رود
که از تری آرد فلک را فرود.
بدین تری که داردطبع مهتاب
نیارد ریختن بر دست من آب .
|| بیدماغی و ناخوشی و درشتی و آزردگی . (غیاث اللغات ). کنایه از درشتی و سختی و بی دماغی و ناخوشی . (آنندراج ) :
ز تحریک ابرطرب پروری
فتاده هوا در طلسم تری
قرابه سخن سرسری می کند
قدح گر بخندد تری می کند.
تلخی عالم ناساز شراب است مرا
تری بدگهران عالم آب است مرا.
سر برنیاورم ز تری روز بازخواست
از بس که دیده ام تری از آسمان خشک .
با تری های حسودان چرب و نرمی می کنم
جامه ٔ مومی بود آسیب باران را علاج .
از تری های جهان است مکدردل ما
همچو آیینه که از نم ز صفا می افتد.
دل بی حوصله را تاب ظرافت نبود
از تری داغ شود آینه کز فولاد است .