تات
لغتنامه دهخدا
تات . (حرف اضافه + ضمیر) از «تا» و ضمیرمتصل بمعنی «تاترا» ضمایر متصل که به اسم و فعل متصل می شوند گاهی در ضرورت شعری که جمله مقلوب می شود بحرف (نظیر: تا، اگر، از) نیز متصل گردند :
دردستانی کن و درماندهی
تات رسانند بفرماندهی .
که دراصل چنین است : «تا بفرماندهی رسانندت »:
باز گشای ای نگار چشم به عبرت
تات نکوبد فلک به کوبه ٔ کوبین .
که در اصل چنین باشد: «تا فلک ترا به کوبه ٔ کوبین نکوبد»:
من ز هجای تو باز بود نخواهم
تات فلک جان و خواسته نکند لوغ .
تات شاعر بمدح در گوید
شادبادی و قصر تومعمور.
از پس پیغمبر و حیدر بدین در ره مده
یکرمه بیگانگان را، تات نفزاید عطب .
دیوت از راه ببرده ست بفرمای هلا
تات زیر شجر گوز بسوزند سپند.
خارش گیتی ز سرت کی شود
تات برانگشت یکی ناخنست .
بیگنهی تات کار پیش نیاید
و آنگه کت تب گلو گرفته گنهکار.
دین و خرد باید سالار تو
تات کند یارت سالار خویش .
نام نیکو را بگستر، شو بفعل خویش نیک
تات گوید ای نکو فعل آنکه او آوا کند.
تات بدیدم چنین اسیر هوی
بر تو دلم دردمند و پرخون شد.
دردستانی کن و درماندهی
تات رسانند بفرماندهی .
که دراصل چنین است : «تا بفرماندهی رسانندت »:
باز گشای ای نگار چشم به عبرت
تات نکوبد فلک به کوبه ٔ کوبین .
که در اصل چنین باشد: «تا فلک ترا به کوبه ٔ کوبین نکوبد»:
من ز هجای تو باز بود نخواهم
تات فلک جان و خواسته نکند لوغ .
تات شاعر بمدح در گوید
شادبادی و قصر تومعمور.
از پس پیغمبر و حیدر بدین در ره مده
یکرمه بیگانگان را، تات نفزاید عطب .
دیوت از راه ببرده ست بفرمای هلا
تات زیر شجر گوز بسوزند سپند.
خارش گیتی ز سرت کی شود
تات برانگشت یکی ناخنست .
بیگنهی تات کار پیش نیاید
و آنگه کت تب گلو گرفته گنهکار.
دین و خرد باید سالار تو
تات کند یارت سالار خویش .
نام نیکو را بگستر، شو بفعل خویش نیک
تات گوید ای نکو فعل آنکه او آوا کند.
تات بدیدم چنین اسیر هوی
بر تو دلم دردمند و پرخون شد.